تبليغاتX
غروب
 امروز میخواهم از موضوع اجتماعی دیگر حرف بزنم که شاید خیلی ها به این درد دچار باشند و چاره درمان این درد را هم بلد باشند ولی وقتی به پای عمل و انجام می رسد یا نمی توانند و یا نمیخواهند به انجام برسانند که البته نخواستن را شما بیشتر باور داشته باشید

۱- این روز ها از برادر و خواهری دیگر هیچ خبری نیست اگر هم باشد اندک است و یا اصلا نیست چون واقعا برادر ها دیگر مرده اند و خواهر هم خاک مرگ را بر سر خود پاشیده اند و تنها زمانی همدیگر را ملاقات می کنند که یا عروسی در بین باشد و یا مرده ایی وسط که مجبور باشند روی نحس همدیگر را ببینند و اگر درست تر بگویم باید برادری و خواهری را یا در تالار های انچنانی ملاقات نمایی و یا در قبرستان های آنچنانی در غیر این صورت امکان دیگری وجود ندارد .

۲- مهربانی رخت بر بسته و از میان رفته است و هیچ کس حاضر نیست به کس دیگر محبت کند واگر هم بخواهی محبت کنی و یا محبت کردی میگویند طرف چشم داشت داره و این هم خود یکی دیگر از مشکلات عمده جامعه امروزی ما است و من مانده ام با این همه محبتی که بین برادران و خواهران وجود دارد دیگر نوبت به عمو ها و عمه ها و برادر زاده ها و خواهر زاده ها نمی رسد همان بهتر که اینان را اقوام خود ندانیم چون این گونه راحتر خواهیم بود

۳- تمام هم و غم ما مردم این است که ماشین مدل بالاتری داشته باشیم تا در جمع که گرد هم میشویم ماشین های خود را به رخ هم بکشیم و بگوییم ما از شما خیلی بهتر هستیم و یا وضع اقتصادی ما از تو بهتر است و خدا نکند که وضع اقتصادی  یکی از برادران و یا خواهران خراب باشد که دیگر اصلا به پشیزی هم نمی خرندش واگر خواست کاری هم بکند به جای کمک و دست به بالش زدن می گویند تو نمی توانی ویا ازت ساخته نیست و همین گون باعث می شوند  که طرف نتواند کار انجام دهد و یا وقتی که متوجه می شویم بچه برادر خود می تواند خیلی کار ها انجام دهد و شاید روزی برسد که از بچه ما وضعش بهتر شود می گوییم برو و سیگار فروشی کن و نمی دانم چرا توهین را وقتی ثروتمند هستیم خیلی دوست داریم

۴ - حرف از رفت و امد به خانه هم نزن که حالم به هم می خورد و خدایی این روزا آن قدر تنفر دارم از رفتن به خانه برادر و یا خواهر که حدی برایش نمی توان قائل شد و اگر  به خداوند تبارک و تعالی قسم اگر می دانستم که فردا مرا به گناه این که چرا رفتی فلان شهر و نرفتی سری به برادرت و یا خواهر بزنی مجازات نمی کرد هیچ گاه نمی رفتم خانه هیچ برادر ویا خواهری ولی خدا قهر می کند اگر صله رحم را قطع کنیم .

۵- تا کی می خواهیم این گونه برویم و تا کی می خواهیم خودمان را در بین ماشین های لوکس خیابانی و دلار های امریکایی غرق کنیم مگر این عمر و این دنیا چقدر ارزش دارد که ما بخواهیم هم طول و هم عرضش را طی کنیم خدایی نمی ارزد به خدا نمی ارزد و اگر ما توانستیم گره و مشکل کسی را باز کردیم هنر کردیم خود خواهی و خود نمایی که هنر نیست و اگر کمک خواستیم بکنیم به خواهر و یا برادر خود کمک کنیم نه به غیر چون این ها واجب تر هستند تا بیگانه واین اندکی درد بود از اجتماع امروزی ما که کسی برایم تعریف نمود ه بود و من هم همان قدری که قلمم اجازه می داد و توان داشتم که کلمه ها را در کنارهم قرار دهم نوشتم باشد که شما از این نوع افراد نباشید

جاریهمانند کارون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 19:38  توسط اسداله پورهاشمی  | 
انسان موجودی است غیر قابل تصور و اگر کسی بگوید من فلان شخص را خوب می شناسم همین قدر بگویم که یک دهم و یا بهتر بگویم یک هزارم مشخصه فرد مورد نظر را نمی شناسد و یا نخواهد شناخت زیرا این موجود پیچیده و پر از ابهام و مرموز به قدری پیچیده است که خداوند وقتی انسان را خلق نمود بر خلقت خود آفرین گفت همین افرین گویی خدا دال بر پیچیده و مرموز بودن انسان است  برای همین هم می خواهم بگویم چقدر خوب است که ما در این باره بحثی نکنیم و همان بحثی را که قبلا داشتیم و غروب بود را بیان داریم و برسانیم خودمان را به جایی که بتوانیم واقعیت ها را بیان نماییم تا شاید گوشه ایی از غروب بیان گر حقیقت های روی زمین باشد .

 خوب دقیق شویم می رسیم به نقطه ایی که شاید دلخواه خیلی از ما ها باشد یعنی جایی ک می توانیم اندیشه داشته باشیم آن هم از نوع خوبش ولی خوب نگاه کنید دو انسان در کنار هم قرار می گیرند و یک زندگی مشترکی را شروع می کنند و خیلی هم خوب شروع می کنند و همه آدم های دور وبر او هم می گویند چه زوج خوشبختی ولی این خوش بختی به هم می خورد مانند غروبی که صاف و اسمانی است به ناگاه بر اثر باد و باران به هم می ریزد و همه چیز تیره و تار می شود و میانه این دو انسان هم به همین گونه می شود چرا علت چیست علت این است که شناخت کم بوده است خیر این گونه نبوده است انسان پیچیده است و باور کردن این پیچیدگی بینهایت سخت است .

به باور میرسیم به یقین می رسم ، به حقیقت میرسیم ولی باز هم در آخرین نقطه عبور از مرز باور به حق دچار لرزش میشویم و می رسیم به جایی که همان اندک باور خودمان را هم از دست می دهیم و دیگر عشق های دم غروب را باور نداریم قدم زدن در کوچه باغ ها و نشان دادن وامق و عذرا بودن را باور نمی کنیم چگونه می توانیم هم گام با غروب باشیم ولی از غروب هیچ پندی نگرفته باشیم چگونه می شود  باور کرد که انسانی خوب است و یا بد است چگونه می توان

راستی این روز ها غروب هم شکل دیگری پیدا کرده است اگر باور ندارید بروید و غروب را نگاه کنید و اگر دیدید راست می گویم برایم بنویسید که همان گونه است بعضی از زنان مردند و بعضی از مردان زن خدایی این دیگه خیلی توهین است مرد بودن خیلی از زنان را در رفتار و کردار قبول دارم و می دانم که خیلی از خانم هستند که واقعا از صدتا مرد هم مردترن ولی زن بودن مردان برایم خیلی گران تمام می شود و آنهم مردانی که همه چیز خود را از زنان خود می خواهند و در این هنگام است که بعضی از غروب هایم واقعا غروب می کند و نمی توانم باور کنم که غروب واقعی است و غیر حقیقت .

باز هم خواهم نو شت و خواهم گفت که چه اتفاقی در حال تکوین است و چه بلایی بر سر خانواده ها دارد می آید و هیچ کسی هم نمی داند چرا .

جاری همانند کارون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:46  توسط اسداله پورهاشمی  |