تبليغاتX
غروب
شاید فکر کنیم که از یک غروب تا غروبی دیگر چه معنی می دهد هیچ معنی خاصی نمیدهد تنها معنی که دارد و می توان در باره اش فکر نمود این است که اصلا غروبی وجود ندارد غروب هیچ گاه به حقیقت نخواهد رسید چون اگر یک چنین چیزی  رخ دهد یعنی فاتحه و باید همه برویم تا برسیم به نقطه که نابودی در ان نقطه در انتظار ما است و ما هیچ وقت یک چنین چیزی را خواستار نیستیم چرا ؟ برای این که همگی خواستار زنده بودن هستیم تا به مقصدی که خودمان هم واقعا نمی دانیم کجاست برسیم تنها زمانی می توانیم بفهمیم که واقعا در علوم قرآنی تبحر داشته باشیم و بدانیم که آیات قرآنی چه می گویند یعنی بدانیم وقتی می گوید مرا تسبیح کنید و بلافاصه قسم می خورد به مواقع نجوم یعنی چه .

و این هم خیلی سخت است و کار هر فردی نیست ولی از طرف دیگر اگر کمی دقت داشته باشیم امروز خیلی از انسان ها چه زن و چه مزد دارای تخصص های خاصی هستند که این تخصص ها خود گوشه ایی از علوم خدایی است و ما هم همین را می خواهیم وقتی همه جمع شویم می رسیم به جایی که دلمان می خواهد و می توانیم در علوم قرآنی تبحر پیدا کنیم و بدانیم منظور از خلقت چیست ، غروب چه جایگاهی دارد ، چرا خداوند از رب المشرقین و رب المغربین  حرف به میان می رود منظورش چیست فقط می خواهد بگوید که د و طلوع و دو غروب داریم این ظاهر قضیه است و چیزی ورای این چیز ها در پس این قضیه نهفته است  و اگر بتوانیم بدانیم چه اتفاقی رخ داده است خواهیم فهمید که غروب چه معنی دارد و به چه درد ما می خورد و یا خواهد خورد امید که بدانیم چه می خواهیم و ما اصلا برای چی زنده هستیم و زندگی می کنیم هدف چیست بی هدف هستیم یا هدف دار

ادامه دارد

جاری همانند کارون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:26  توسط اسداله پورهاشمی  | 
 دلم می خواست کمی از کار های استادمطهری را در وبلاگم قرار دهم برای همین هم موضوع طلاق را انتخاب کردم و کار هایش را انجام دادم و اکنون وقت آن رسیده است که دوباره بر گردم به موضوع اصلی خودم که غروب بود و من همیشه در این فکر هستم که اگر این غروب را طلوعی در کار نباشد چه خواهد شد و یا اگر طلوع را غروبی در کار نباشد چه خواهد شد در این صورت خوب است همه آنانی که به هر شکلی عاشق هستند دست معشوق های خود را بگیرند و قدم زنان از دیار بدی ها بگذرند و به دیار خوبی ها برسند تا دنیا پر از شادی گردد .جاری همانند کارون

این بار پست کوتاه نوشتم تا این کار را هم تستی بزنم واگر دیدیم که پست های کوتاه طرف دار بیشتری دارد آنوقت با موضوع جدید و با پست های کوتاه بیایم البته این را هم بگویم من نه نویسنده هستم و نه سواد چندانی دارم برای نوشتن و قدرت یاد گیری هم ندارم که بروم و یاد بگیریم اندک سوادی دارم و لقمه ایی نان به قول سهراب ولی دوست دارم بنویسم دوست دارم نوشته ها از خودم باشند نه از دیگران برای همین است که خیلی بد می نویسم به هر حال موضوع های مختلف هست که می توانیم مورد بررسی قرار دهیم ولی من دلم می خواهد تنها در باره غروب بنویسم ولی خب سوادم انقدر  ها نیست ببخشید و معذرت می خواهم این  را نوشتم که اگر روز حرف های بیسوادانه ایی از من خواندید ناراحت نشوید یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 20:24  توسط اسداله پورهاشمی  | 

طلاق (4) آخرین قسمت

از بحث های پیش معلوم شد اسلام با طلاق و انحلال کانون خانوادگی نظر مخالف دارد ، آنرا دشمن می دارد ؛ انواع تدابیر اخلاقی و اجتماعی برای حفظ این کانون از خطر انحلال بکار برده است ، برای جلوگیری از وقوع طلاق به هر وسیله ای متوسل شده و از هر سلاحی استفاده کرده است ، جز وسیله زور و سلاح قانون.

اسلام با این جهت که از زور و سلاح قانون برای جلوگیری مرد از طلاق استفاده شود و زن با زور قانون در خانه مرد به ماند مخالف است ، آنرا با مقام و موقعی که زن باید در محیط خانواده داشته باشد مغایر می داند ، زیرا رکن اساسی زندگی خانوادگی احساسات و عواطف است و آن کشش که باید احساسات و عواطف زناشوئی را دریافت و جذب کند تا بتواند به نوبه خود بفرزندان خود مهر و محبت  بپاشد زن است ، بی مهری شوهر و خاموش شدن شعله احساسات شوهری او نسبت به زن و محیط خانوادگی را سرد و تاریک می کند . زیرا حتی احساسات مادرانه یک زن نسبت بفرزندان بستگی زیادی دارد به احساسات شوهر در باره او ، بقول خانم بئاتریس ماربو که قسمتی از گفتار او را در مقاله پیش نقل کردیم احساسات مادری غریزه نیست . به این معنی که چنین نیست که بهر حال مادر مقادیری احساسات ثابت و غیر قابل کاهش و افزایش نسبت بفرزندان خود داشته باشد بلکه برخورداری او از عواطف شوهر تاثیر فراونی در احساسات مادری او دارد .

نتیجه این که وجود زن باید باید از وجود مرد عواطف و احساسات بگیرد تا بتواند فرزندان را از سر چشمه فیاض عواطف خود سیراب کند .مرد مانند کوهسار است و زن بمنزله چشمه و فرزندان بمنزله گلها و گیاه ها . چشمه باید باران کوهساران را دریافت و جذب کند تا بتواند آن را بصورت آبی صاف و زلال بیرون دهد و گلها و گیاه ها و سبزه ها را شاداب و خرم نماید . اگر باران به کوهساران نبارد و یا وضع کوهسار طوری باشد که چیزی جذب زمین نشود ، چشمه خشک و گلها و گیاه ها می میرند .

پس همانطوری که رکن حیات دشت و صحرا ، باران و بالاخص باران کوهستانی است ، رکن حیات خانوادگی ، احساسات و عواطف مرد نسبت به زن است . از این عواطف است که هم زندگی زن و هم زندگی فرزندان صفا و جلا و خرمی می گیرد .

وقتی که احساسات و عواطف مرد نسبت به زن این چنین وضع و موقعی در روح زندگی خانوادگی دارد ، چگونه ممکن است از قانون بعنوان یک سلاح و یک تازیانه علیه مرد استفاده کرد . اسلام با طلاق های ناجوانمردانه ، یعنی با این که مردی پس از امضاء پیمان زناشوئی ، واحیانا مدتی زندگی مشترک ، به خاطر هوس زن نو یا یک هوس دیگر زن پیشین را از خود براند ، سخت مخالف است ، اما راه چاره از نظر اسلام این نیست که « ناحوانمرد » را مجبور به نگهداری زن کند ، این چنین نگهداری با قانون طبیعی زندگی خانوادگی مغایرت دارد .

اگر زن با زور قانون و قوه مجریه بخواهد بخانه شوهر بر گردد ، می تواند آن خانه را اشغال نظامی کند اما نمی تواند بانوی آن خانواده و رابط جذب احساسات از شوهر و دفع احساسات بفرزندان بوده باشد و هم نمی تواند وجدان نیازمند به مهر خود را اشباع واقناع نماید .

اسلام کوششها کرده که ناجوانمردی و طلاقهای ناجوانمردانه از میان برود و مردان جوانمردانه از زنان نگهداری و پذیرائی کنند ، ولی اسلام بر خود بعنوان یک قانون گذار و بر زن بعنوان مرکز منظومه خانوادگی و رابط جذب و دفع احساسات نمی پسندد که زن را به زور و اجبار در نزد مرد ناجوانمرد نگهداری کند .

آنچه اسلام کرده است  درست نقطه مقابل کاری است که غرب و غرب پرستان کرده و می کنند . اسلام با عوامل ناجوانمردی و بی وفائی و هوسبازی سخت نبرد می کند اما حاضر نیست زن را بزور بنا جوانمرد و بی وفا بچسباند . اما غربیان و غرب پرستان روز به روز بر عوامل ناجوانمردی و بی وفائی و هوسبازی مرد می افزایند و آنگاه می خواهند زن را بزور به مرد هوسباز و بی وفا و ناجوانمرد بچسبانند . . .

تصدیق می فرمائید که اسلام با این که ناجوانمردان را به هیچ وجه در نگهداری زن مجبور نکرده و آنها را آزاد گذاشته است و همه مساعی خود را در راه زنده نگهداشتن روح انسانیت و جوانمردی بکار برده است ، عملا توانسته است به میزان بسیار قابل توجهی از طلاق های ناجوانمردانه بکاهد . در صورتی که دیگران که توجهی به این مسائل ندارند و همه سعادتها را از زورو سر نیزه طلب می کنند موفقیتهای بسیار کمتری در این زمینه داشته اند . گذشته از طلاق هایی که به تقاضای زنان صورت می گرد ،طلاق هایی که بوسیله بوالهوسی مردان در آنجا ها صورت گرفته و می گیرد از آنچه در میان ما صورت می گیرد بسی افزونتر است .

طبیعت صلح خانوادگی با سایر صلحهای جدا است :

بطور قطع در میان زن و مرد باید صلح و سازش بر قرار باشد اما صلح و سازشی که در زندگی زناشوئی باید حکم فرما باشد با صلح و سازشی که میان دو همکار دو شریک ، دو همسایه ؛ دو دولت مجاور ؛ و هم مرز باید بر قرار باشد تفاوت بسیار دارد . صلح و سازش در زندگی زناشوئی نظیر صلح و سازشی است که میان پدران و مادران با فرزندان باید برقرار باشد که مساوی است با گذشت و فداکاری ، علاقمندی بسر نوشت یکدیگر و شکستن حصار دوگانگی ريال سعادت او را سعادت خود دانستن و بدبختی او را بدبختی خود دانستن . بر خلاف صلح و سازش میان دو همکار یا دو شریک یا دو همسایه یا دو دولت مجاور .

 این گونه صلح ها عبارت است از عدم تعرض و عدم تجاوز به حقوق یکدیگر . در میان دو دولت متخاصم «صلح مسلح» هم کافی است . اگر نیروی سومی دخالت کند و نوار مرزی دو کشور را اشغال کند و مانع تصادم نیرو های دو کشور شود صلح بر قرار شده است زیرا صلح سیاسی جز عدم تعرض و عدم تصادم مفهومی ندارد . اما صلح خانوادگی غیر از صلح سیاسی است . در صلح خانوادگی عدم تجاوز بحقوق یکدیگر کافی نیست ، از صلح مسلح کاری ساخته نیست . چیزی باالاتر و اساسی تر ضرورت دارد ، اتحاد و یگانگی و آمیخته شدن روحها باید تحقق پذیرد هم چنانکه در صلح و سازش میان پدران و فرزندان نیز چیزی بالاتر از عدم تعرض ضروری است . متاسفانه مغرب زمین به علل تاریخی و احیانا منطقه ای ، با عواطف (حتی محیط خانوادگی ) بیگانه است ، صلح خانوادگی از نظر غربی با صلح سیاسی یا اجتماعی تفاوتی ندارد . غرب همانطوریکه با تمرکز نیرو در مرز دو کشور صلح بر قرار می کند می خواهد با تمرکز قوه دادگستری در مرز حیات زن و مرد صلح بر قرار کند ، غافل از این که اساس زندگی خانوادگی بر چیده شدن مرز است ، وحدت است ، بیگانه شمردن هر نیروی دیگر است .

غرب پرستان بجای این که مغرب زمین ا به اشتباهاتش در مسائل خانوادگی واقف کنند و به افتخارات خود بنازند چنان در همرنگ شدن با آنها سر از پا نمی شناسند که خود شان را هم فراموش کرده اند . اما این خود گم کردن دیری نخواهد پائید و با زمانیکه مشرق زمین شخصیت خود را باز یابد و قلاده بندگی غرب را پاره نماید و به فکر مستقل و فلسفه مستقل زندگی خویش تکیه کند فاصله زیادی نداریم . در این جا ذکر دو مطلب لازم است :

اسلام ، از هر عامل انصراف از طلاق استقبال می کند :

1-ممکن است بعضی افراد از گفته های پیش چنین نتیجه گیری کنند که ما مدعی هستیم برای طلاق مرد هیچ گونه مانعی نباید به وجود آورد ، همین که مردی تصمیم به طلاق گرفت باید راه را از هر جهت بروی او باز گذاشت . خیر چنین نیست آنچه ما در باره نظر اسلام گفتیم فقط این بود که از زورو جبر قانون نباید به عنوان مانع در جلو مرد استفاده کرد . اسلام عمدا برای طلاق شرائط و مقرراتی قرار داده که طبعا موجب تاخیر افتادن طلاق و غالبا موجب انصراف از طلاق می گردد .

اسلام علاوه بر این که مجریان صیغه و شهود و دیگران را توصیه کرده که با کوششهای خود مرد را از طلاق منصرف کنند ، طلاق را جز در حضور دو شاهد عادل صحیح نمی داند ، یعنی همان دو نفری که اگر بنا باشد طلاق در حضور آنها صورت بگیرد بواسطه خاصیت عدالت و تقوی خود منتهای سعی و کوشش را برای ایجاد صلح و صفا میان زن و مرد بکار می برند .

اما این که امروز معمول شده است که مجری طلاق صیغه طلاق را در حضور دو نفر عادل جاری می کند که زوجین را هرگز ندیده و نمی شناسند و فقط اسمی از زوجین در حضور آنها برده میشود ، مطلب دیگری است و ربطی بنظر و هدف اسلام ندارد . معمول میان ما این است که مجریان طلاق دو نفر عادل را پیدا می کنند و نام زوجین را در حضور آنها می برند . مثلا می گویند زوج  احمد و زوجه فاطمه ، من بوکالت از زوج زوجه را طلاق دادم . اما این احمد و فاطمه کیست ؟ آیا عدلین که به عنوان شهود صیغه طلاق را گوش می کنند آنها را دیده اند ؟ آیا اگر روزی بنای شهادت شد می توانند شهادت یدهند که در حضور ما طلاق این دو نفر بالخصوص جاری شده است ؟ البته نه . پس این چه جور شهادتی است ؟ من نمی دانم .

به هر حال یکی از اموری که موجب انصراف مردان از طلاق می گردد لزوم حضور عدلین است .اگر به صورت صحیحی عمل بشود . اسلام برای ازدواج که آغاز پیمان است حضور عدلین را شرط ندانسته است زیرا نمی خواسته است عملا موجبات تاخیر افتادن کار خیری را فراهم کند .ولی برای طلاق با این که پایان کار است حضور عدلین را شرط دانسته است .

همچنین اسلام در مورد ازدواج ، عادت ماهانه زن را مانع وقوع عقد قرار نداده است اما آنرا مانع وقوع طلاق قرار داده است با این که چنان که می دانیم عادت ماهانه زن چون مانع آمیزش زناشوئی زن و مرد است با ازدواج مربوط می شود نه با طلاق که فصل جدائی است و زن و مرد از آن به بعد با هم کاری ندارند . قاعدتا می بایست اسلام اجراء صیغه ازدواج را در حال عادت ماهانه زن جایز نشمارد . زیرا ممکن است زن ومردی که تازه بهم می رسند رعایت لزوم پرهیز در وقت عادت را نکنند ، بر خلاف طلاق که فصل جدائی است و عادت ماهانه در آن تاثیر ندارد . ولی اسلام از آن جا که طرف دار «وصل» و مخالف «فصل» است ، زمان عادت را مانع صحت طلاق قرار داده ولی مانع صحت عقد اردواج قرار نداده است . در بعضی از مواقع سه ماه «تربص» لازم است تا اجازه صیغه طلاق داده شود .

بدیهی است این همه عائق و مانع ایجاد کردن به منظور این است که در این مدت ناراحتی ها و عصبانیت هائی که موجب تصمیم به طلاق شده است از میان برود و زن و مرد بزندگی عادی خود بر گردند .بعلاوه آنجا که کرامت از طرف مرد باشد و طلاق بصورت رجعی صورت گیرد ، مدتی را بنام «عده » برای مرد مهلت قرار داده که می تواند در آن مدت رجوع کند .

اسلام به ملاحظه این که هزینه ازدواج و هزینه عده و نگهداری فرزندان را به عهد مرد گذاشته است یک مانع عملی برای مرد تراشیده است . مردی که بخواهد زن خود را طلاق دهد و زن دیگر بگیرد ، باید نفقه عده زن اول را بدهد ، هزینه فرزندانی که از او دارد بر عهده بگیرد برای زن نو مهر قرار دهد ، و از نو زیر بار هزینه زندگی او و فرزندانی که بعدا از او متولد میشود برود .

این امور به علاوه مسئولیت سر پرستی کودکان بی مادر ؛ دور نمای وحشتناکی از طلاق برای مرد و خود به خود جلو تصمیم او را به طلاق می گیرد . گذشته از همه این ها ، اسلام آنجا که بیم انحلال و از هم پاشیدگی کانون خانوادگی در میان باشد لازم دانسته است که دادگاه خانوادگی تشکیل و حکمیت بر قرار گردد به این ترتیب که یک نفر داور به نمایندگی از طرف مرد و یک نفر داور دیگر به نمایندگی از طرف زن برای رسیدگی و اصلاح معین میشوند .

داوران منتهای کوشش خود را در باره اصلاح آنها بعمل می آورند و اختلافات آنها را حل می کنند و احیانا با مشورت قبلی با خود زن و مرد اگر جدائی میان آنان را اصلح تشخیص دادند آنها را از یکدیگر جدا می کنند . البته اگر در میان خاندان زوجین افرادی باشند که صلاحیت حکمیت داشته باشند آنها نسبت به دیگران اولویت دارند . این نص قرآن کریم است که در آیه 35 از سوره انساء می فرماید .

«وان خفتم شقاق بینهما فابعثو حکما من اهله و حکما من اهلها ان یرید اصلاحا یوفق الله بینهما ان الله کان علیما خبیرا .» یعنی اگر بیم آن داشته باشید که میان زن و شوهر شکاف و جدائی بیفتد یک نفر داور از خاندان مرد و یک نفر داور از خاندان زن بر انگیزید ، اگر داوران نیت اصلاح داشته باشند خداوندمیان آنها توافق ایجاد می کند ، خداوند دانا و مطلع است .

«ای رجلا مفنعا رضیا بصلح لحکومه العدل و الاصلاح بینهما »

یعنی کسی که به عنوان داور انتخاب می شود ، باید مورد اعتماد و دارای نفوذ کلام و منطق قوی بوده باشد ، پسندیده و شایسته برای داوری عادلانه و برای اصلاح باشد . سپس می گوید علت این که در درجه اول باید داور ها از میان خاندان زوج و زوجه انتخاب شوند این است که نزدیکان زوجین از واقعیات جاری میان آنها با خبر ترند ، و هم علاقه آنها به اصلاح ، بواسطه خویشاوند بهتر از بیگانه آشکار می کنند . اسراری را که حاضر نیستند به بیگانه بگویند به خویشاوندان می گویند .

راجع به این که آیا تشکیل حکمیت واجب است یا مستحب ، میان علما اختلاف است ، محققین عقیده دارند این کار وظیفه حکومت است و واجب است . شهید ثانی در مسالم صریحا فتوا می دهد که مسئله داوری بترتیبی که گفته شد واجب و ضروری است و وظیفه حکام است که همواره اینکار را بکنند .

سید محمد رشید رضا صاحب تفسیر المنار پس از آنکه رای می دهد که تشکیل حکمیت واجب است ، به اختلاف علماء اسلامی رجع به وجوب و استحباب این کار اشاره می کند و سپس می گوید آنچه عملا در میان مسلیمن وجود ندارد خود این کار و استفاده از مزایای بی پایان آن است ، طلاق ها مرتب صورت می گیرد و شقاقها و خلافها در خانه ها راه می یابد بدون آنکه از اصل حکمیت که نص قرآن کریم است کوچکترین استفاده ای بشود ، تمام نیروی علماء مسلمین صرف بحث و جدل در اطراف وجوب و استحباب این کار شده است . کسی پیدا نشد که بگوید بالاخره چه واجب و چه مستحب چرا قدمی برای عملی شدن آن بر نمی دارید ؟ چرا همه نیروها صرف بحث و جدل میشود ؟ اگر بنا است عمل نشود و مردم از مزایای آن استفاده نکنند چه فرقی می کند که واجب باشد یا مستحب ؟ .

شهید ثانی راجع به شروطی که داورها بخاطر اصلاح میان زوجین می توانند بزوج تحمیل کنند این طور می گوید « مثلا داوران زوج را ملزم می کنند که زوجه را در فلان شهر یا فلان خانه سمنی دهد ، یا این که فی المثل مادر خود را یا زن دیگر خود را در خانه او ولو در اتاق جداگانه سکنی ندهد یا مثلا مهر زن را که بذمه گرفته است نقد بپردازد . یا اگر پولی از زن بقرض گرفته است فورا بپردازد »

غرض این است که هر اقدامی که سبب تاخیر اقدام زوج در تصمیم بطلاق بشود ، از نظر اسلام عمل صحیح و مطلوبی است . از این جا پاسخ پرسشی که در مقاله 22 به این صورت مطرح شد : آیا اجتماع یعنی آن هیئتی که بنام محکمه و غیره نماینده اجتماع است ، حق دارد در امر طلاق که از نظر اسلام مبغوض و منفور است مداخله کند به این صورت که از تسریع در تصمیم مرد بطلاق جلوگیری کند ؟ »

جواب این است : البته می تواند چنین کاری بکند . زیرا همه تصمیم هائی که بطلاق گرفته میشود نشانه مرگ واقعی ازوداج نیست ، عبارت دیگر همه تصمیم هایی که در باره طلاق گرفته میشود دلیل خاموش شدن کامل شعله محبت مرد و سقوط زن از مقام و موقع طبیعی خود و عدم قابلیت مرد برای نگهداری از زن نیست . غالب تصمیم ها در اثر یک عصبانیت و یا غفلت و اشتباه پیدا میشود .جامعه هر اندازه و بهر وسیله اقداماتی بعمل آورد که تصمیمات ناشی از عصبانیت و غفلت عملی نشود بجاست و مورد استقبال اسلام است .

محاکم بعنوان نمایندگی از اجتماع ، می تواند متصدیان دفاتر طلاق را از اقدام بطلاق ، تا وقتی محکمه عدم موفقیت خود را در ایجاد صلح و سازش میان زوجین به اطلاع آنها نرسانده است منع کنند ، محاکم کوشش خود را در ایجاد صلح و سازش میان زوجین به عمل می آورند و فقط هنگامی که بر محکمه ثابت شد که امکان صلح و سازش میان زوجین نیست گواهی عدم امکان سازش صادر و به اطلاع صاحبان دفاتر می رساند .

سوابق خدمت زن در خانواده :

2- مطلب دیگر این که طلاق های ناجوانمردانه علاوه بر انحلال کانون مقدس خانوادگی اشکالات خاصی برای شخص زن بوجود می آورد که نباید آنها را نادیده گرفت . زنی سالها با صمیمیت در خانه مردی زندگی می کند و چون میان او و خودش دو گانگی قائل نیست و آن خانه را خانه خود و لانه خود می داند منتهای خدمت و مجاهدت را برای سر وسامان دادن به آن خانه بکار می برد . غالبا زن ها (به استثنای زنان به اصطلاح طبقات متجدد شهری ) کار خدمت و زحمت صرفه جوئی در خوراک و لباس و هزینه خانه را بجائی میرساند که خود مردان را ناراضی می کنند ، از آوردن خدمتکار بخاطر این که هزینه زندگی کمتر شود مضایقه می نمایند . نیرو و جوانی و سلامت خود را فدای خانه و لانه و آشیانه و در واقع فدای شوهر می کنند . اکنون فرض کنید شوهر چنین زنی پس از سال ها زندگی مشترک ، هوس زن نو و طلاق همسر کهنه بسرش می زند و می خواهد زن نو را به لانه و آشیانه زن اول که به قیمت عمر و جوانی و سلامت و آرزو های بر باد رفته او تمام شده بیاورد . می خواهد با محصول دسترنج زن اول با زن دیگری عیاشی و هوسرانی کند .تکلیف این کار چیست ؟  اینجا دیگر تنها مسئله بهم خوردن کانون خانوادگی و گسیخته شدن رابطه زوجیت مطرح نیست که گفته شود ناجوانمردی شوهر مرگ ازدواج است و تحمیل زن به مرد ناجوانمرد دون شان و مقام طبیعی زن است .

مسئله دیگری مطرح است :مسئله آواره و بی آشیانه شدن مسئله تحویل دادن آشیانه خود ساخته را برقیب ، مسئله هدر رفتن رنجها و کار ها و زحمت ها و خدمت ها مطرح است .شوهر و کانون خانوادگی و خاموش شدن شعله حیات خانوادگی به جهنم ، هر انسانی لانه و آشیانه ای می خواهد و به لانه و آشیانه ای که به دست خود برای خود ساخته است علاقه مند است . اگر مرغی را از خانه و لانه ای که برای خود ساخته است بیرون کنند از خود دفاع می کند . آیا زن حق ندارد از لانه و آشیانه خود دفاع کند ؟ آیا این کار از طرف مرد ظلم نیست ؟ اسلام از این نظر چه فکری کرده است ؟

به عقیده ما این مشکل کاملا قابل توجه است . غالب ناراحتی هائی که بواسطه طلاق های ناجوانمردانه صورت می گیرد از این ناحیه است . در این گونه موارد است که طلاق تنها فسخ زوجیت نیست ورشکستگی و نابودی زن است .

اما همانطوری که در متن پرسش اشاره شد ، مسئله خانه و آشیانه با مسئله طلاق دو تا است ، این دو را از یکدیگر باید تفکیک کرد . از نظر اسلام و مقررات اسلامی این مشکل حل شده است این مشکل از جهل به مقررات اسلامی و از سوء استفاده مردان از حسن نیت و وفاداری زنان بوجود آمده است .

این مشکل از آن جا پیدا شده که غالبا مردان و زنان گمان می کنند کار و خدمتی که زن در خانه مرد می کند و محصولی که از آن کار ها پدید می آید به مرد تعلق دارد ، بلکه گمان می کنند مرد حق دارد که به زن مانند یک برده و یا مزدور فرمان دهد و بر زن واجب است که فرمان او را در این مسائل بپذیرد . در صورتی که مکرر گفته ایم که زن از نظر کار و فعالیت آزادی کامل دارد و هر کاری که میکند بشخص خود او تعلق دارد و مرد حق ندارد بصورت یک کار فرما در مقابل زن ظاهر شود . اسلام با استقلال اقتصادی که به زن داده و به علاوه هزینه زندگی او و فرزندانش را بعهده مرد گذاشته است بهاو فرصت کافی و کامل داده که خود را از نظر مال و ثروت و امکانات یک زندگی آبرومندانه از مرد مستغنی نماید بطوری که طلاق و جدائی از این نظر برای او نگرانی به وجود نیاورد ، زن تمام چیز هائی که خود برای لانه و آشیانه خود فراهم آورده باید متعلق بخود بداند و مرد حق ندارد آنها را از او بگیرد . این گونه نگرانی ها در رژیم هائی وجود دارد که زن را مجبور به کار کردن در خانه شوهر می دانند و محصول کار او را هم متعلق به شوهر می دانند نه بخود او . نگرانی هائی هم که در میان مردم ما وجود دارد غالبا ناشی از جهالت و بی خبری از قانون اسلامی است .

علت دیگر این ناراحتی ها سوء استفاده مرد از واداری زن است . برخی از زنان نه بخاطر بی خبری از قانون اسلام یلکه بخاطر اعتماد بشوهران در خانه آنها فدا کاری می کنند . دلشان می خواهد حساب من و تو در کار نباشد . سخن مال من  تو در میان نباشد . از این رو در فکر خود و در فکر استفاده از فرصتی که اسلام به آنها داده است نمی افتند .یک وقت چشم باز می کنند که می بینند عمر خود را در فداکاری برای یک عنصر بی وفا صرف کرده اند و فرصتهای کافی که اسلام به آنها داده است از کف داده اند .

این گونه زنان از اول باید توجه داشته باشند که « چه خوش بی مهربانی از دو سر بی » اگر بنا است زن از حق شرعی خود در اندوختن مال و ثروت و تشکیل لانه و آشیانه بنام خود صرف نظر کند و نیروی کار خود را هدیه مرد نماید مرد هم  در عوض به حکم «واذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها اوردوها » باید به همان اندازه یا بیشتر بعنوان هدیه و بخشش نثار زن نماید ، در میان مردان با وفا همیشه معمول بوده و هست که در عوض فداکاریها و خدمات صادقانه زن ، اشیاء گرانبها و خانه و یا مستغلات دیگری به زن خود هدیه کرده اند .

به هر حال مقصود این است که مشکل بی آشیانه شدن زن بقانون طلاق مربوط نیست . تغییر قانون طلاق آنرا اصلاح نمی کند . این مشکل به مسئله استقلال و عدم استقلال اقتصادی زن مربوط است و اسلام آنرا حل کرده است . این مشکل در میان ما از بی خبری گروهی از زنان ازتعالیم اسلامی ، و غفلت و ساده دلی گروهی دیگز ناشی میشود . زنان اگر به فرصتی که اسلام در این زمینه به آنها داده است آگاه شوند و در فداکاری و گذشت در راه شوهر ساده دلی نشان ندهند این مشکل خود بخود حل شده است

منبع: کتاب نظام حقوق زن در اسلام (استاد مرتضی مطهری)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 11:40  توسط اسداله پورهاشمی  | 

طلاق (3)

مطلب به اینجا رسید که طلاق از نظر اسلام سخت و منفور و مبغوض است ، اسلام مایل است پیمان ازدواج محکم و استوار بماند . آنگاه این پرسش را طرح کردیم : اگر طلاق تا این اندازه مبغوض و منفور است چرا اسلام آنرا تحریم نکرده است ؟ مگر نه این است که اسلام هر عملی را که منفور می دادن ، مانند شراب خواری و قمار بازی و ستمگری ، آن را تحریم کرده است ؟ پس چرا طلاق را یکباره تحریم نکرده و برای آن مانع قانونی قرار نداده است ؟ و اساسا این چه منطقی است که طلاق ، حلال مبغوض است . اگر حلال است مبغوض بودن چه معنی دارد ؟ و اگر مبغوض است چرا حلال شده است ؟ اسلام از طرفی مرد طلاق دهنده را زیر نگاه های خشم آلود خود قرار می دهد ، از او تنفر و بیزاری دارد ، از طرف دیگر وقتی که مرد می خواهد زن خود را طلاق دهد مانع قانونی در جلو او قرار نمی دهد چرا ؟ .

این پرسش بسیار به جا است . همه راز ها در همین نکته نهفته است . راز اصلی مطلب این است که زوجیت و زندگانی زناشوئی یک علقه طبیعی است نه قرار دادی ، و قوانین خاصی در طبیعت برای او وضع شده است . این پیمان با همه پیمان های دیگر اجتماع از قبیل بیع و اجاره و صلح و رهن و وکالت و غیره این تفاوت را دارد که آنها همه صرفا یک سلسله قرار داد های اجتماعی هستند ، و طبیعت و غریزه در آنها دخالت ندارد و قانونی هم از نظر  طبیعت و غریزه یرای آنها وضع نشده است . بر خلاف پیمان ازدواج که بر اساس یک خواهش طبیعی از طرفین که باصطلاح مکانیسم خاصی دارد باید تنظیم شود . از این رو اگر پیمان ازدواج مقررات خاصی دارد که با سایر عقود و پیمانها متفاوت است نباید مورد تعجب واقع شود .

قوانین فطرت در مورد ازدواج و طلاق :

قانون طبیعی در اجتماع مدنی قانون آزادی و مساوات است .تمام مقررات اجتماعی باید بر اساس دو اصل آزادی و مساوات تنظیم شود ، نه چیز دیگر . بر خلاف پیمان ازدواج که در طبیعت جز اصل های آزادی و مساوات قوانین دیگری نیز برای آن وضع شده است و چاره ای از رعایت و پیروی آن قوانین نیست . طلاق مانند ازدواج قبل از هر قانون قرار دادی در متن طبیعت دارای قانون است . همانطوری که در آغاز کار و وسط کار یعنی در ازدواج باید رعایت قانون طبیعت بشود ( ما قسمتهایی تحت عنوان خواستگاری و مهر و نفقه و مخصوصا تحت عنوان تقاوت های زن و مرد گفتیم )در طلاق هم که پایان کار است باید آن قوانین رعایت شود.

سر بسر گذاشتن با طبیعت فائده ندارد ، بقول «الکسیس کارل »قوانین حیاتی و زیستی ، مانند قوانین ستارگان سخت و بیرحم و غیر قابل مقاومت است .

ازدواج ، وحدت و اتصال است و طلاق جدائی و انفصال . وقتی که طبیعت قانون جفتجوئی و اتصال زن و مرد را به این صورت وضع کرده است که از طرف یک نفر اقدام به تصاحب است و از طرف  نفر دیگر عقب نشینی برای دلبری و فریبندگی ، احساسات یکطرف را بر اساس در اختیار گرفتن شخص طرف دیگر و احساسات آن طرف دیگر را بر اساس در اختیار گرفتن قلب او قرار داده است .وقتی که طبیعت ؛ پایه ازدواج را بر محبت و وحدت و همدلی قرار داده نه بر همکاری و رفاقت وقتی که طبیعت منظور خانوادگی را بر اساس مرکزیت جنس ظریفتر و گردش جنس خشن تر بگرد او قرار داده است ، خواه ناخواه جدائی و انفصال و از هم پاشیدگی این کانون و متلاشی شده این منظومه را نیز تابع مقررات خاصی قرار میدهد .

در مقاله 15یکی از دانشمندان نقل کردیم که « جفتجوئی عبارت است از جمله برای تصرف در مردان و عقب نشینی برای دلبری و فریبندگی در زنان ، چون مرد طبعا حیوان شکاری است عملش تهاجمی و مثبت است و زن برای مرد همچون جایزه ای است که باید آنرا برباید جفتجوئی جنگ است و پیکار و ازدواج تصاحب و اقتدار».

پیمانی که اساسش بر محبت و یگانگی است نه بر همکاری رفاقت ، قابل اجبار و الزام نیست ، بازور و اجبار قانونی می توان دو نفر را ملزم ساخت که با یکدیگر همکاری کنند و پیمان همکاری خود را بر اساس عدالت محترم بشمارند و سالیان درازبه همکاری خود ادامه دهند . اما ممکن نیست با زور و اجبار قانونی دو نفر را وادار کرد که یکدیگر را دوست داشته باشند نسبت به هم صمیمیت داشته باشند . برای یکدیگر فداکاری کنند ، هر کدام از آنها سعادت دیگری را سعادت خود بداند .

اگر بخواهیم میان دو نفر به این شکل رابطه محفوظ به ماند باید جز اجبار قانونی ، تدابیر عملی و اجتماعی دیگری به کار بریم .

مکانیسم طبیعی ازدواج که اسلام قوانین خود را بر آن اساس وضع کرده این است که زن در منظومه خانوادگی محبوب و محترم باشد. بنابراین اگر به عللی زن از این مقام خود سقوط کرد و شعله محبت مرد نسبت به او خاموش و مرد نسبت به او بی علاقه شد ، پایه و رکن اساس خانوادگی خراب شده . یعنی یک اجتماع طبیعی به حکم طبیعت از هم پاشیده است . اسلام به چنین وضعی با نظر تاسف می نگرد ولی پس از آن که می بیند اساس طبیعی این ازدواج متلاشی شده است نمی تواند از لحاظ قانونی آنرا یک امر باقی و زنده فرض کند . اسلام کوششها و تدابیر خاصی به کار می برد که زندگی خانوادگی از لحاظ طبیعی باقی به ماند یعنی زن در مقام محبوبیت و مطلوبیت ، و مرد در مقام طلب و علاقه و حضور به خدمت باقی بماند .

توصیه های اسلام بر این که زن حتما باید خود را برای شوهر خود بیاراید هنر های خود را در جلوه های تازه برای شوهر به ظهور برساند ، رغبتهای جنسی او را اشباع کند و با پاسخ منفی ندادن به تقاضا های او در او ایجاد عقده و ناراحتی روحی نکند ، و از آن طرف به مرد توصیه کرده به زن خود محبت روحی کند ، به او اظهار عشق و علاقه نماید . محبت خود را کتمان نکند . و همچنین تدابیر اسلام مبنی بر این که التذاذات جنسی محدود به محیط خانوادگی باشد ، اجتماع بزرگ محیط کار و فعالیت باشد نه کانون التذاذات جنسی ، توصیه های اسلام مبنی بر این که بر خورد های زنان و مردان در خارج از کادر زناشوئی لزوما و حتما باید پاک و بی آلایش باشد ، همه و همه برای این است که اجتماعات خانوادگی از خطرات از هم پاشیدگی مصون و محفوظ به مانند .

مقام طبیعی مرد ، در حیات خانوادگی :

از نظر اسلام منتهای اهانت و تحقیر برای یک زن این است که مرد بگوید من ترا دوست ندارم ؛ از تو تنفر دارم و آنگاه قانون بخواهد بزور و اجبار آن زن را در خانه آن مرد نگهدارد . قانون می تواند اجبارا زن را در خانه مرد نگهدارد ولی قادر نیست زن را در مقام طبیعی خود در محیط زناشوئی ، یعنی مقام محبوبیت و مرکزیت نگهداری کند . قانون قادر است مرد را مجبور به نگهداری از زن و پرداخت نفقه و غیره بکند اما قادر نیست مرد را در مقام و مرتبه یک فداکار و بصورت یک نقطه «گردان » در گرد یک نقطه مرکزی نگهدارد .از این رو هر زمان که شعله محبت و علاقه مرد خاموش شود ازدواج از نظر طبیعی مرده است .

این جا پرسش دیگری پیش می آید و آن این که اگر این شعله از ناحیه زن خاموش بشود چطور ؟ آیا حیات خانوادگی با از میان رفتن علاقه زن بمرد باقی است یا از میان می رود ؟ اگر باقی است چه فرقی میان زن و مرد است که سلب علاقه مرد موجب پایان حیات خانوادگی میشود و سلب علاقه زن موجب پایان این حیات نمی شود ؟ و اگر با سلب علاقه زن نیز حیات خانوادگی پایان می یابد پس در صورتیکه زن از مرد سلب علاقه کند باید ازدواج را پایان یافته تلقی کنیم و به زن هم مثل مرد حق طلاق بدهیم .

جواب این است که حیات خانوادگی وابسته است به علاقه طرفین نه یک طرف تنها چیزی که هست روانشانسی زن و مرددر این جهت متفاوت است و مادر مقالات گذشته با استناد به تحقیقات دانشمندان آنرا بیان کردیم . طبیعت علائق زوجین را به این صورت قرار داده است که زن را پاسخ دهنده به مرد قرار داده است . علاقه . محبت اصیل و پایدار زن همانست که به صورت عکس العمل به علاقه و احترام یک مرد نسبت به او بوجود می آید . از این رو علاقه زن به مرد معلول علاقه مردبه زن و وابسته به اوست . طبیعت کلید محبت طرفین را در اختیار مرد قرار داده است ، مرداست که اگر زن را دوست بدارد و نسبت به او وفادار بماند زن نیز او را دوست می دارد و نسبت به او وفادار می ماند . بطور قطع زن طبعا از مرد وفادارتر است و بی وفائی زن عکس العمل بی وفائی مرد است .

طبیعت کلید فسخ طبیعی ازدواج را بدست مرد داده است یعنی این مرد است که با بی علاقگی و بی وفائی خود نسبت به زن او را نیز سرد و بی علاقه می کند .بر خلاف زن که بی علاقگی اگر از او شروع شود تاثیری در علاقه مرد ندارد بلکه احیانا آنرا تیز تر می کند . از این رو بی علاقگی مرد منجر به بی علاقکی طرفین می شود . ولی بی علاقگی زن منجر به بی علاقگی طرفین نمی شود .سردی . خاموشی علاقه مرد مرگ ازدواج و پایان حیات خانوادگی است اما سردی و خاموشی علاقه زن به مرد آن را بصورت مریضی نیمه جان در می آورد که امید بهبود و شفا دارد . در صورتی که بی علاقگی از زن شروع شود مرد اگر عاقل و وفادار باشد می تواند با ابراز محبت و مهربانی علاقه زن را باز گرداند و این کار برای مرد اهانت نیست که محبوب رمیده خود را بزور و قانون نگهدارد تا تدریجا او را رام کند ولی برای زن اهانت و غیر قابل تحمل است که برای حفظ حامی و دلباخته خود بزور و اجبار قانون متوسل شود .

البته این در صورتی است که علت بی علاقگی زن فساد اخلاق و ستمگری مرد نباشد .اگر مرد ستمگری آغاز کند و زن بخاطر ستم گری و اضرار مرد به او بی علاقه گردد مطلب دیگری است و ما جداگانه آنجا که در باره مسئله دوم این بحث یعنی خود داری های ناجوانمردانه از طلاق بحث می کنیم در باره آن بحث خواهیم کرد و خواهیم گفت که به مرد اجازه داده نخواهد شد که سوء استفاده کند و زوجه را برای اضرار و ستمگری نگهدارد .به هر حال تفاوت زن و مرد در این است که مرد به شخص زن نیازمند است و زن به قلب مرد . حمایت و مهربانی قلبی مرد آنقدر برای زن ارزش دارد که ازدواج بدون آن برا زن قابل تحمل نیست .

نظر یک بانوی روانشناس:

در شماره 113 زن روز مقاله ای از یک کتاب بنام «روانشناسی مادران » بقلم یک بانوی فرانسوی بنام «یئاتریس ماریو» درج شده بود ، ای خانم طبق مندرجات آن مقاله دکتر در روانشناسی است ، روانشناس و روانکاو مخصوص بیمارستان های پاریس است و خود نیز مادر است و سه فرزند دارد در قسمتهائی از این مقاله ، نیازمندی های یک زن در حالی که باردار یا بچه دار است و به محبت و مهربانی شوهر بخوبی تشریح شده است . می گوید « از وقتی که یک زن حس می کند که بزودی بچه دار خواهد شد شروع می کند بنگریستن ، جستجو کردن و بو کشیدن بدن و اندام خود ، مخصوصا اگر بچه اولش باشد . این حالت کنجکاوی بسیار شدید است ، درست مثل این که زن با خود بیگانه است ، میخواهد وجود خویشتن را کشف کند ، وقتی که زن نخستین ضربه های کوچولوی بچه اش را در شکم خویش احساس کرد شروع می کند بگوش دادن و به همه صدا های اندام خود حضور موجود دیگری در بدن زن چنان سعادت و خوشحالی به او می دهد که کم کم میل به انزوا و تنهائی پیدا می کند و از دنیای خارج قطع ارتباط می کند ، زیرا می خواهد با کوچولوئی که هنوز به دنیا نیامده است خلوت کند . . . .

مردها در روز های آبستنی همسران شان وظایف بسیار مهمی بعهده دارند و متاسفانه همیشه از انجام این وظایف شانه خالی می کنند . مادر آینده نیاز دارد که حس کند شوهرش او را می فهمد دوست دارد و پشتیبان او است و گرنه وقتی دید که شکمش بالا آمده است ، زیبائیش لطمه خورده ، حالت استفراغ دارد و از زایمان می ترسد . همه این ناراحتی ها را به حساب شوهرش خواهد گذاشت که او را آبستن ساخته است . . . مرد وظیفه دارد که در ماه های آبستنی بیشتر از پیش در کنار زنش باشد ، خانواده به پدری مهربان نیاز دارد تا زن و بچه ها بتوانند از همه مشکلات و شادیها و اندوه های خود با او حرف بزنند . حتی اگر حرفهایشان بی معنی یا خسته کننده باشد . زن آبستن خیلی نیازمند آن است که از بچه اش با او حرف بزنند . تمام غرور و افتخار یک زن مادر شدن اوست و وقتی احساس کند که شوهرش نسبت بکودکی که او بزودی بدنیا خواهد آورد بی اعتنا است ، این احساس غرور و افتخار جایش را به احساس حقارت و بیهودگی می دهد ، از مادر بودن بیزار میشود و آبستنی برایش معنی یک «احتضار» پیدا می کند .ثابت شده است که چنین زنانی درد های آبستنی را خیلی بدشواری تحمل می کنند . . . رابطه مادر و فرزند یک رابطه دو نفری نیست ، بلکه یک رابطه سه نفری است .مادر کودک پدر و پدر حتی اگر غایب باشد (زن را طلاق داده باشد ) در زندگی درونی مادر در تخیلات و تصورات او ، نیز در احساس مادری نقش اساسی دارد . . . این ها بود سخنان یک بانوی دانشمند که هم روانشاس است و هم مادر .

بنیانی که بر اساس عواطف بنا شده است :

اکنون درست فکر کنید موجودی که تا این اندازه به عواطف و علائق قلبی و حمایت و مهربانی موجود دیگر نیازمند است ، همه چیز را با عاطف و مهربانی او می تواند تحمل کند ، بدون عواطف و مهربانیهای او حتی فرزند برای او مفهوم درستی ندارد موجودی که به قلب و احساسات موجود دیگر نیازمند است نه تنها بوجود او ؛ چگونه ممکن است با زور قانون او را به آن موجود دیگر که نامش مرد است چسبانید ؟

آیا این اشتباه نیست که ما از طرفی موجبات بلهوسی و بی علاقگی مردان را نسبت به همسران شان فراهم کنیم و زمینه های هوسرانی را هر روز فراهم تر سازیم و آنگاه بخواهیم با زور و قانون آنها را به مردان متصل کنیم و به اصطلاح به ریش مردان بچسبانیم . اسلام کاری کرده که مرد عملا زن را بخواهد و دوستدار او باشد ، اسلام هر گز نخواسته که بزور زن را به مرد بچسباند . بطور کلی هر جا که پای علاقه و ارادت و اخلاص در میان باشد و این امور پایه ورکن کار محسوب شوند جای اجبار قانونی نیست ممکن است جای تاسف باشد ولی جای اجبار و الزام و اکراه نیست .

مثال ذکر کنم می دانیم که در نماز جماعت عدالت امام و اعتقاد مامومین بعدالت او شرط است ، ارتباط و اجتماع امام و مامومین ارتباط و اجتماعی است که بر اساس عدالت امام و ارادت و علاقه و اخلاص مامومین استوار شده است . قلب و احساسات رکن اساسی این ارتباط و اجتماع است . بهمین دلیل این اجتماع و ارتباط اجبار بر دار و الزام بردار نیست .قانون نمی تواند ضامن بقاء و ادامه آن باشد . اگر مامومین نسبت بامام جماعت خود بی علاقه گردند و اراده و اخلاصشان سلب گردد این ارتباط و اجتماع طبعا از هم پاشیده است و خواه سلب اراده و علاقه و اخلاص مامومین از امام بجا باشد و یا بی جا . فرضا امام جماعت دارای عالیترین درجه عدالت و تقوا و صلاحیت باشد نمی توان مامومین را مجبور به اقتدا کرد . مضحک است اگر امام جماعتی به دادگستری عرض حال بدهد چرا مردم به من ارادت ندارند ؟ چرا مردم به من اعتقاد ندارند ؟ و بالاخره چرا مردم به من اقتدا نمی کنند ؟ بلکه منتهای اهانت بمقام یک امام جماعت این است که مردم را با قوه جبریه به اقتدا به وادار کنند .

همچنین است رابطه انتخاب کنندگان و نمایندگان ، این ارتباط نیز یک ارتباطی است که بر اساس علاقه و عقیده و ایمان باید استوار باشد . قلب و احساسات رکن این ارتباط و اجتماع است .مردم باید معتقد و علاقمند و مومن باشند به نماینده ای که انتخاب می کنند . حالا اگر مردمی شخصی را انتخاب نکنند نمی توان و نباید مردم را به انتخاب او مجبور کرد هر چند آن مردم در اشتباه باشند و شخص مورد نظر در منتهای صلاحیت ، و واجد شرائط باشد . زیرا طبیعت انتخاب کردن و رای دادن با اجبار ناسازگار است و چنین شخصی نمی تواند به استناد صلاحیت خود به دادگاه شکایت کند که چرا مردم مرا که چنین و چنانم انتخاب نمی کنند .

کاری که در این قبیل موارد باید انجام داد این است که سطح فکر مردم بالا برده شود . تربیت آنها بشکل صحیح در آید تا این که در وقتی که می خواهند فریضه دینی خود را ادا کنند ، عادلهای واقعی را پیدا کنند و به آنها ارادت بورزند و اقتدا کنند و وقتی که می خواهند فریضه اجتماعی خود را ادا کنند افراد صلاحیت دار را پیدا کنند و از روی میل و علاقه به آنها رای بدهند و اگر احیانا مردم پس از مدتی ارادت ، تغییر عقیده دادند و بسوی کس دیگر رفتند و بی جهت هم این کار را کردند ، جای تاسف و تاثر هست ، اما جای اجبار . اکراه . دخالت زور نیست .

فریضه خانوادگی نیز درست مانند همان فریضه دینی و فریضه اجتماعی است . پس عمده این است که بدانیم اسلام زندگی خانوادگی را یک اجتماع طبیعی می داند و برای این اجتماع طبیعی یک مکانیسم مخصوص تشخیص داده است ، برای این اجتماع طبیعی یک مکانیسم مخصوص تشخیص داده است و رعایت آن مکانیسم را لازم و غیر قابل تخلف دانسته است .

بزرگترین اعجاز اسلام در تشخیص این مکانیسم است علت این که دنیای غرب نتوانسته است بر مشکلات خانوادگی فائق آید و هر روز مشکلی بر مشکلات آن افزوده است عدم توجیه به همین جهت است . اما خوشبختانه تحقیقات علمی تدریجا آن را روشن می کند ، من مانند این آفتاب علمتاب روشن می بینم که دنیای غرب در پرتو علم تدیجا اصول اسلامی را در مقررات خانوادگی خواهد پذیرفت . و البته من هرگز تعلیمات متین و نورانی اسلام را با آنچه به این نام در دست مردم است یکی نمی دانم

آنچه بنیان خانوادگی را استوار می سازد پیش از تساوی است :

آنچه دنیای غرب در حال حاضر خود را فریفته آن نشان میدهد «تساوی »است . غاقل از آنکه مسئله تساوی را در چهارده قرن پیش اسلام حل کرده است . در مسائل خانوادگی که نظام خاصی دارد چیزی بالاتر از «تساوی » وجود دارد طبیعت را اجتماع مدنی فقط قانون تساوی را وضع کرده و گذشته ولی اجتماع خانوادگی جز تساوی به تنهائی کافی نیست که روابط خانوادگی را تنظیم کند سایر قوانین طبیعت را در اجتماع خانوادگی باید شناخت .

تساوی در فساد :

متاسفانه کلمه تساوی بواسطه تکرار و تلقین زیاد خاصیت اصلی خودش زا از دست داده است ، کمتر فکر می کنند که مقصود از تساوی ، تساوی در حقوق است ، خیال می کنند همین قدر که مفهوم «تساوی » در یک موردی صدق کرد کار تمام است ، به عقیده این بی خبران ، در گذشته مردها به زنها زور میگقتند ، اما امروز چون آنان نیز به مردها زور می گویند ، پس همه چیز درست شد ، زیرا تساوی در زور گوئی بر قرار شده است در گذشته در حدود ده در صد ازدواجها از ناحیه مردها منجر بطلاق و جدائی می شد ، اما حالا در بعضی نقاط جهان چهل در صد ازدواجها منجر به طلاق میشود و نیمی از این طلاق ها را زن ها بوجود می آورند ، پس جشن بگیریم . و شادی کنیم زیرا «تساوی » کامل حکم فرما است . در گذشته فقط مردها بودند که به زنها خیانت می کردند ، مردها بودند که پابند عفت و تقوا نیستند ، چه از این بهتر ؟زنده باد تساوی ، مرگ بر تفاوت . در گذشته مردها مظهر بی رحمی و قساوت بودند ؛ مردها بودند که با داشتن چند کودک دلبند ؛ زن و فرزند را رها کرده بدنبال معشوقه نو می رفتند ؛ امروز زنان دیرینه پیوند نیز پس از سالها زناشوئی و داشتن چند کودک در اثر یک آشنائی در مجلس رقص با یک مرد دیگر ، با کمال قساوت و بی رحمی خانه و آشیانه را رها می کنند و بدنبال هوس دل خود می روند ، به به ، چه از این بالاتر ؟ زن و مرد در یک پایه قرار گرفتند و «تساوی » بر قرار شد .

این است که بجای درمان دردهای بی پایان اجتماع و بجای اصلاح نقاط ضعف مردان و زنان و استوار ساختن کانون خانوادگی ، روز به روز پایه کانون خانوادگی را سست تر و متزلزل تر می کنیم در عوض رقص و پایکوبی می کنیم که بحمداله هر چه هست بسوی تساوی می رویم . بلکه تدریجا زن ها در فساد و انحراف و قساوت و بی رحمی از مردان گوی سبقت می ربایند .

پس دانسته شد که چرا اسلام با اینکه طلاق را مبغوض و منفور می داند مانع قانونی در جلو ان قرار نمیدهد .معلوم شد معنی حلال مبغوض چیست ؟ چطور میشود یک چیز هم حلال باشد و هم بی نهایت منفور و مبغوض.

منبع : کتاب حقوق زن در اسلام

نوشته استاد مطهری

مطلب عینا منتقل شده است

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:12  توسط اسداله پورهاشمی  | 

طلاق (2)

طلاق در عصر ما یک مشکل بزرگ جهانی است ، همه می نالند و شکایت دارند ، آنان که طلاق در قوانین شان بطور کلی ممنوع است از نبودن طلاق و بسته بودن راه خلاص از ازدواج های نا موفق و نا مناسب که قهرا پیش می آید می نالند . آنان که بر عکس ، راه طلاق را بروی زن و مرد متساویا باز کرده اندفریادشان از زیادی طلاق ها و نا استواری بنیان خانواده ها با همه عوارض و آثار نامطلوبی که دارد به آسمان رسیده است ، و آنان که حق طلاق را تنها به مرد داده اند از دو ناحیه شکایت دارند :

1-از ناحیه طلاق های ناجوانمردانه بعضی از مردان که پس از سالها پیوند زناشوئی ناگهان هوس زن نو در دلشان پیدا می شود و زن پیشین را که عمر و جوانی و نیرو و سلامت خود را در خانه آنها صرف کرده و هرگز باور نمی کرده که روزی آشیانه گرم او را از او بگیرند با یک رفتن به محضر طلاق او را دست خالی از آشیانه خود می رانند .

2- از ناحیه امتناع های ناجوانمردانه بعضی مردان ، از طلاق زنی که امید سازش و زندگی مشترک میان آنها وجود ندارد . بسیار اتفاق می افتد که اختلافات زناشوئی به علل خاصی بجائی می کشد که امید رفع آنها از میان می رود ، تمام اقدامات برای اصلاح بی نتیجه می ماند ، تنفر شدید میان زن و شوهر حکمفرما میشود و آن دو عملا یکدیگر را ترک می کنند و جدا از هم بسر می برند . در همچو وضعی هر عاقلی می فهمد راه منحصر بفرد این است که این پیوند که عملا بریده شده قانونا نیز بریده شود و هر کدام از این ها همسر دیگری برای خود اختیار کند . اما بعضی از مردان برای زندگی زناشوئی محروم کنند از طلاق خود داری می کند و زن بدبخت را در حال بلاتکلیفی (و به تعبیر قرآن : کالمعلقه ) نگه می دارند .

چون اینگونه افراد که قطعا از اسلام و مسلمانی جز نامی ندارند بنام اسلام و به اتکاء قوانین اسلامی این کار ها را میکنند ، این شبه برای  بعضی که باعمق و روح تعلیمات اسلامی آشنا نیستند پیدا شده که آیا اسلام خواسته است کار طلاق به همین نحو باشد ! ؟ .

می گویند : مگر این کار ظلم نیست ؟ اگر این کار ظلم نیست ؟  پس ظلم چیست ؟ مگر شما نمی گوئید اسلام با ظلم به هر شکل و به هر صورت مخالف است و قوانین اسلامی بر اساس عدل و حق تنظیم شده است ؟ اگر این کار ظلم  است و قوانین اسلامی نیز بر اساس حق و عدالت تنظیم شده است پس بگوئید ببینیم اسلام برای جلو گیری از این گونه ظلمها چه تدبیری اندیشیده است ؟

در ظلم بودن این گونه کار ها بحثی نیست و بعدا خواهیم گفت اسلام برای این جریانها تدابیری اندیشیده و به حال خود نگذاشته است ، اما یک مطلب دیگر هست که نمی توان از آن غافل بود و آن این است که راه جلوگیری از این ظلم و ستم ها چیست ؟ آیا آن چیزی که سبب شده این گونه ظلمها صورت بگیرد تنها قانون طلاق است و تنها با تغییر دادن قانون می توان جلو آنرا گرفت ؟ یا ریشه این ظلمها را در جای دیگر باید جستجو کرد و تغییر قانون نیز می تواند جلو آنها را بگیرد .

فرقی که میان نظر اسلام و برخی نظریات دیگر در حل مشکلات اجتماعی هست این است که بعضی تصور می کنند همه مشکلات را با وضع و تغییر قانون می توان حل کرد . اسلام به این نکته توجه دارد که قانون فقط در دائره روابط خشک و قرار دادی افراد بشر می تواند موثر باشد . اما آنجا که پای روابط عاطفی و قلبی در میان است تنها از قانون کار ساخته نیست ، از علل و عوامل دیگر و از تدابیر دیگر نیز باید استفاده کرد .

ما ثابت خواهیم  کرد که اسلام در این مسائل در حدودی که قانون می توانسته موثر باشد از قانون استفاده کرده است و از این جهت کوتاهی نکرده است .

طلاق های نا جوانمزدانه :

نخست در باره مشکل اول امروز ما ، یعنی طلاق های ناجوانمردانه بحث می کنیم :

اسلام با طلاق سخت مخالف است ، اسلام می خواهد تا حدود امکان طلاق صورت نگیرد ، اسلام طلاق را بعنوان یک چاره جوئی در مواردی که چاره منحصر به جدائی است تجویز کرده است اسلام مردانی را که مرتب زن میگیرند و طلاق میدهند و به اصطلاح «مطلاق» می باشد دشمن خدا می داند .

در کافی می نویسد «رسول خدا به مردی رسید و از او پرسید :

با زنت چه کردی ؟

گفت او را طلاق دادم .

فرمود آیا کار بدی از او دیدی ؟

 گفت نه ، کار بدی هم از او ندیدم .

 قضیه گذشت و آن مرد بار دیگر از دواج کرد .

پیغمبر از او پرسید زن دیگر گرفتی ؟

گفت بلی .

پس از چندی که باز به او رسید پرسید :

با این زن چه کردی ؟

گفت طلاقش دادم .

فرمود کار بدی از او دیدی ؟

گفت نه کار بدی هم از او ندیدم .

 این قضیه نیز گذشت و آن مرد نوبت سوم ازدواج کرد

 پیغمبر اکرم از او پرسید باز زن گرفتی ؟

 گفت بلی یا رسول الله

مدتی گذشت و پیغمبر اکرم به او رسید و پرسید :

-با این زن چه کردی ؟

- این را هم طلاق دادم

- بدی از او دیدی ؟

-نه بدی از او ندیدم .

رسول اکرم فرمود : خداوند دشمن می دارد و لعنت می کند مردی را که دلش می خواهد مرتب زن عوض کند و زنی را که دلش می خواهد مرتب شوهر عوض کند .

به پیغمبر خبر دادند که ابو ایوب انصاری تصمیم گرفت زن خود ام ایوب را طلاق دهد ، پیغمبر که ام ایوب را می شناخت و می دانست طلاق ابو ایوب بر اساس یک دلیل صحیحی نیست فرمود (ان طلاق ام ایوب لحوت ) یعی طلاق ام ایوب گناه بزرگ است .

ایضا پیغمبر فرمود جبرئل آن قدر به من در باره زن سفارش و توصیه کرد که گمان کردم طلاق زن جز در وقتی که مرتکب فحشا ء قطعی شده باشد سزاوار نیست .

امام صادق از پیغمبر اکرم نقل کرده که فرمود : « چیزی در نزد خدا محبوبتر از خانه ای که در آن پیوند ازدواجی صورت گیرد وجود ندارد و چیزی در نزد خدا مبغوضتر از خانه ای که در آن خانه پیوندی با طلاق بگسلد وجود ندارد » امام صادق آنگاه فرمود این که در قرآن نام طلاق مکرر آمده و جرئیات کار طلاق مورد عنایت و توجه قرآن واقع شده ، از آن است که خداوند جدائی را دشمن می دارد .

طبرسی در مکارم الاخلاق از رسول خدا نقل کرده است که فرمود «ازدواج کنید ولی طلاق ندهید ، زیرا عرش الهی از طلاق بلرزه در می آید » امام صادق فرمود هیچ چیز حلالی مانند طلاق مبغوض و منفور پیشگاه الهی نیست . خداوند مردمان بسیار طلاق دهنده را دشمن می دارد . اختصاص به روایات کرده اند . در سنن ابو داود از پیغمبر اکرم نقل می کند « ما احل الله سیاء ابغض الیه من الطلاق » یعنی خداوند چیزی را حلال نکرده که در عین حال آنرا دشمن داشته باشد مانند طلاق .

مولوی در داستان مروف موسی و شبان ، اشاره به همین حدیث نبوی می کند آن جا که می گوید

تا توانی پا منه اندر فراق                 ابغض الاشیاء عندی الطلاق

آنچه در سیرت پیشوایان دین مشاهده می شود این است که تا حدود امکان از طلاق پرهیز داشته اند و لهذا طلاق از طرف آنها بسیار بندرت صورت گرفته است و هر وقت صورت گرفته دلیل معقول و منطقی داشته است . مثلا امام باقر زنی اختیار می کند و آن زن خیلی مورد علاقه ایشان واقع میشود . در جریانی امام متوجه میشود که این زن « ناصبیه » است یعنی با علی بن ابیطالب علیه السلام دشمنی می ورزد و بغض آن حضرت را در دل می پروراند امام او را طلاق داد .

از امام پرسیدند تو که او را دوست داشتی چرا طلاقش دادی ؟ فرمود : نخواستم قطعه آتشی از آتشهای جهنم در کنارم باشد

شایعه بی اساس :

در این جا لازم است بیک شایعه بی اساس که دست جنایتکار خلفاء عباسی آنرا بوجود آورده و در میان عموم مردم شهرت یافته ، اشاره ای مختصر بکنم : در میان عموم مردم شهرت یافته و در بسیاری از کتابها نوشته شده که امام مجتبی فرزند برومند امیر المومنین علیه السلام از کسانی بوده که زیاد زن می گرفته و طلاق می داده است . و چون ریشه این شایعه تقریبا از یک قرن بعد از وفات امام بوده است به همه جا پخش شده است و دوستان آن حضرت نیز بدون تحقیق در اصل مطلب و بدون توجه باینکه این کار از نظر اسلام یک کار مبغوض و منفوری است و شایسته مردم عیاش و غافل است ؛ نه شایسته مردی که یکی از کارهایش این بود که پیاده به حج می رفت ، متجاوز از بیست بار تمام ثروت خود را با فقرا تقسیم کرد و نیمی را خود بر داشت و نیم دیگر را به فقرا و بیچارگان بخشید ، تا چه رسد به مقام اقدس امامت و طهارت آن حضرت .

چنانکه می دانیم در گردش خلافت از امویان به عباسیان ، بنی الحسن یعنی فرزندزادگان امام حسن با بنی العباس همکاری داشتند . اما بنی الحسین یعنی فرزندزادگانا مام حسین که درراس آنها در آن وقت امام صادق بود از همکاری با بنی العباس خود داری کردند . بنی العباس با این که در ابتدا خود را تسلیم و خاضع نسبت به بنی الحسن نشان می دادند و آناه را از خود شایسته تر می خواندند ، در پایان کار به آنها خیانت کردند و اکثر آنها را با قتل و حبس از میان بردند .

بنی العباس برای پیشبرد سیاست خود شروع کردند به تبلیغ علیه بنی الحسن . از جمله تبلیغات ناروای آنان این بود که گفتند ابوطالب که جد اعلای بنی الحسن و عمومی پیغمبر است مسلمان نبود و کافر از دنیا رفت و اما عباس که عموی دیگر پیغمبر است و جد اعلای ماست مسلمان شد  و مسلمان از دنیا رفت . پس ما که اولاد عموی مسلمان پیغمبریم از بنی الحسن که اولاد عموی کافر پیغمبر ند برای خلافت شایسته تریم . در این راه پول ها خرج کردند و قصه ها جعل کردند ، هنوز هم که هست گروهی از اهل تسنن تحت تاثیر همان تبلیغات و اقدامات ، فتوا به کفر ابوطالب می دهند . هر چند اخیرا تحقیقاتی در میان محققان اهل تسنن در این زمینه بعمل آمده و افق تاریخ از این نظر روشنتر می شود .

موضوع دومی که بنی العباس علیه بنی الحسن عنوان کردند این بود که گفتند نیای بنی الحسن بعد از پدرش علی به خلافت رسید ، و اما چون مرد عیاشی بود و به زنان سرگرم بود و کارش زن گرفتن و زن طلاق دادن بود از عهده بر نیامد ، از معاویه که رقیب سر سختش بود پول گرفت و سر گرم عیاشی و زن گرفتن و طلاق دادن شد و خلافت را به معاویه واگذار کرد .

خوشبحتانه محققان با ارزش عصر اخیر در این زمینه تحقیقاتی کرده و ریشه این دروغ را پیدا کرده اند ظاهرا اول کسی که این سخن از او شنیده شده است قاضی انتصابی منصور دوانیقی بوده که به امر منصور مامور بوده این شایعه را بپراکند . بقول یکی از مورخان : اگر امام حسن این همه زن گرفته است پس فرزندانش کجا هستند . چرا عدد فرزندان امام اینقدر کم بوده است . امام که عقیم نبوده و از طرفی رسم جلوگیری یا سقط جنین هم که معمول نبوده است .

من از ساده دلی بعضی از ناقلان حدیث شیعی مذهب تعجب می کنم که از طرفی از پیغمبر اکرم و ائمه اطهار اخبار و احادیث بیار زیادی روایت می کنند که خداوند دشمن می دارد یا لعنت می کند ، مردان بسیار طلاق را ، پشت سرش می نویسد : امام حسن مرد بسیار طلاقی بوده . این اشخاص فکر نکرده اند که یکی از سه راه را باید انتخاب کنند . یا بگویند امام حسن مرد بسیار طلاق نبوده است یا بگویند العیاذ بالله امام حسن پا بند دستور های اسلام نبوده است ، اما این آقایان محترم از یک طرف احادیث مبغوضیت طلاق را صحیح و معتبر می دانند و از طرف دیگر نسبتبه مقام اقدس امام حسن خضوع و تواضع می کنند و از طرف دیگر نسبت بسیار طلاقی را برای امام حسن نقل می کنند و بدون این که انتقاد کنند از آن می گذرند .

بعضی کار را به آنجا کشانیده اند که گفته اند امیر المومنین علی علیه السلام از این کار قرزندش ناراحت بود . در منبر به مردم اعلام کرد که به پسرم حسن زنندهید زیرا دخترانشما را طلاق می دهد .اما مردم جواب دادند ما افتخار داریم که دختران مان همسر فرزند عزیز پیعمبر بشود او دلش خواست نگه می دارد و اگر دلش نخواست طلاق می دهد .

شاید بعضی ها موافقت دختران و فامیل دختران را بطلاق برای این که مبغوضیت و منفوریت طلاق از میان برود کافی بشمارند خیال کنند طلاق آنوقت منفور است که طرف راضی نباشد ، اما در مورد این که مایل است به افتخاری نائل گردد و چند صباحی با مرد مایه افتخارش زندگی کند طلاق مانعی ندارد .اما چنین نیست ، رضایت پدران دختران بطلاق و هم چنین رضایت خود دختران به طلاق از مبغوضیت طلاق نمی کاهد ، زیرا ان چه اسلام می خواهد این است که ازدواج پایدار و کانون خانوادگی استوار بماند ، تصمیم زوجین بجدائی تاثیر زیادی در این جهت ندارد ..

اسلام که طلاق را مبغوض و منفور شناخته تنها بخاطر زن و برای تحصیل رضایت زن نبوده است که با رضایت زن و فامیل زن مبغوضیتش از میان برود .علت این که موضوع امام حسن را طرح کردم ، گذشته از این که یک تهمت تاریخی را از یک شخصیت تاریخی در هر فرصتی باید رفع کرد ، این است که بعضی از خدا بی خبران ممکن است این کار را بکنند و بعد  امام حسن را بعنوان دلیل و سند برای خود ذکر کنند .به هر حال آنچه تردید در آن نیست این است که طلاق و جدائی زوجین فی حد ذاته از نظر اسلام مبغوض و منفور است .

چرا اسلام طلاق را تحریم نکرد ؟ :

در اینجا یک سئوال مهم پیش می آید و آن این که اگر طلاق تا این اندازه مبغوض است که خداوند مرد این کاره را دشمن می دارد ، پس چرا اسلام طلاق را تحریم نکرده است ؟چه مانعی داشت که اسلام طلاق را تحریم کند و فقط در موارد حاص و معینی آنرا مجاز بشمارد؟ به عبارت دیگر آیا بهتر نبود که اسلام برای طلاق شرایط قرار می داد و تنها در صورت وجود آن شرایط به مرد اجازه طلاق می داد ؟ و چون طلاق مشروط بود قهرا جنبه قضائی پیدا میکرد . هر وقت مردی می خواست زن خود را طلاق دهد مجبور بود اول دلیل خود را از نظر شرایط به محکمه عرضه بدارد ،محکمه اگر دلائل او را کافی می دانستبه او اجازه طلاق می داد والا نه .

اساسا معنی این جمله : «مبغوض ترین حلال ها در نزد خدا طلاق است » چیست ؟ طلاق اگر حلال است مبغوض نیست و اگر مبغوض است حلال نیست ، مبغوض بودن با حلال بودن ناسازگار است . بعد از همه این ها آیا اجتماع ، یعنی آن هیئتی که بنام محکمه و غیره نماینده اجتماع است ؛ جق دارد در امر طلاق که می گوئید از نظر اسلام منفور است اینقدر مداخله کند که از تسریع در تصمیم به طلاق جلوگیری کند و آنقدر طلاق را به تاخیر بیندازد که مرد از تصمیم خود پشیمان شود ، و یا بر اجتماع ، یعنی همان هیئت روشن شود که ازدواج مورد نظر سازش پذیر نیست و بهتر این است که زناشوئی فسخ شود

منبع : کتاب حقوق زن در اسلام

استاد شهید مطهری

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:41  توسط اسداله پورهاشمی  | 
طلاق(۱)

حق طلاق

مقدمه

هیچ عصری مانند عصر ما خطر انحلال کانون خانوادگی و عوارض سوء ناشی از آنرا مورد توجه قرار نداده است ، و در هیج عصری مانند این عصر عملا بشر دچار این خطر و آثار سوء ناشی از آن نبوده است .

قانون گزاران ، حقوقدانان ، روانشناسان هر کدام با وسائلی که در اختیار دارند سعی می کنند بنیان ازدواجها را استوارتر و پایدارتر و خلل ناپذیر تر سازند . اما «از قضا سر کنگبین صفرا فزود» . آمار ها نشان می دهد که سال به سال بر عدد طلاقها افزوده میشود و خطر از هم پاشیدن بر بسیاری از کانون های خانوادگی سایه افکنده است .

معمولا هر وقت یک بیماری مورد توجه قرار می گیرد و مساعی مادی و معنوی برای مبارزه و جلوگیری از آن بکار میرود و از میزان تلفات آن کاسته میشود و احیانا ریشه کن می گردد ، اما بیماری طلاق بر عکس است .

افزایش طلاق در زندگی جدید :

در گذشته کمتر در باره طلاق و عوارض سوء آن و علل پیدایش و افزایش آن و راه جلوگیری از وقوع آن فکر می کردند ، در عین حال کمتر طلاق صورت می گرفت و کمتر آشیانه ها بهم میخورد .مسلما تفاوت دیروز و امروز در این است که امروز علل طلاق فزونی یافته است . زندگی اجتماعی شکلی پیدا نموده است که موجبات جدائی و تفرقه و از هم گسستن پیوند های خانوادگی بیشتر شده است و از همین جهت مساعی دانشمندان و خیر خواهان تا کنون بجائی نرسیده است و متاسفانه آینده خطر ناکتری در پیش است .

در شماره 105 مجله زن روز مقاله جالبی از مجله نیوزویک تحت عنوان «طلاق در امریکا » درج شده . این مجله می نویسد « طلاق گرفتن در امریکا به آسانی تاکسی گرفتن است ». و هم می نویسد : در میان مردم امریکا دو ضرب المثل از همه ضرب المثل های دیگر در باره طلاق معروفتر است . یکی اینکه «حتی دشوارترین سازشها هم میان زن و شوهر از طلاق بهتر است ». این ضرب المثل را شخصی به نام «سروانتس» در حدود چهار قرن پیش گفته است ؛ ضرب المثل دوم که از شخصی است بنام «سامی کاهن » ، در نیمه دوم قرن بیستم گفته شده است و درست نقطه مقابل ضرب المثل اول است و شعاری است بر ضد او و آن اینست : «عشق دوم دلپذیرتر است ».

ازمتن مقاله نامبرده بر می آید که ضرب المثل دوم کار خود را در آمریکا کرده است ، زیرا می نویسد : « سراب طلاق نه تنها«تازه پیوندها » ، بلکه مادران آنها و زن و شوهران «دیرینه پیوند » را هم بخود میکشد ، بطوری که از جنگ دوم به این طرف سطح طلاق در امریکا بطور متوسط از سالب 400000طلاق پائین تر نرفته است و 40 درصد ازدواجهای بهم خورده ده سال یا بیشتر و 13 درصد آن ازدواجها بیش از 20 سال دوام داشته است ، سن متوسط دومیلیون زن مطلقه امریکائی 45 است است ؛ 62 در صد زنان مطلقه بهنگام جدائی ، کودکان کمتر از 18 سال داشته اند ، زنان مزبور در واقع نسل خاصی را تشکیل می دهند ».

سپس می نویسد : با وجودی که پس از طلاق ، زن امریکایی خویشتن را «آزادتر از آزاد » حس می کند ، ولی مطلقه های امریکائی چه جوان و چه میان سال ، شادکام نیستند و این ناشادی را می تواند از میزان روز افزون مراجعات زنان به روانکاو و روانشناس ، یا  از پناه بردن آنها به الکل و یا افزایش سطح خودکشی در میان آنان در یافت . از هر 4 زن مطلقه یکی الکلی میشود و میزان خود کشی میان آنها سه برابر زنان شوهر دار است . خلاصه اینکه زن امریکائی همینکه از دادگاه طلاق با پیروزی بیرون می آید می فهمد که زندگی بعد از طلاق آنچنان که می پنداشته بهشت نیست .دنیائی که ازدواج را بعد از قوانین طبیعی ، محکم  ترین رابطه انسانی دانسته ، را گسسته نشان دهد . ممکن است جامعه چنین زنی را گرامی بدارد ، پرستش کند و حتی بر او غبطه خورد ، ولی هرگز بچشم کسی که در زندگی خصوصی دیگری وارد شود ایجاد خوشبختی کند بدو نمی نگرد .

این مقاله ضمنان این پرسش را طرح می کند که آیا علت طلاق های فراوان ناسازگاری و عدم توافق اخلاقی میان زن و شوهر است یا چیز دیگری است ؟ می گوید « اگر ناسازگاری را عامل جدائی«جوانان نو پیوند » بدانیم پس از جدائی زوج های «دیرینه پیوند » را چگون باید توجیه کرد ؟ با توجه بامتیازی که قوانین امریکا به زن مطلقه می دهد جواب اینستکه : علت طلاق در ازدواجهای ده بیست ساله ناسازگاری نیست ، بلکه بی میلی به تحمل ناسازگاریهای دیرین و هوس برای درک لذات بیشتر و کامجوئی های دیگر است . در عصر قرص های ضد حاملگی و دوران انقلاب جنسی و اعتلای مقام زن ، این عقیده در میان بسیاری از زنان قوت گرفته که خوشی و لذت مقدم بر استواری و نگهداری کانون خانوادگی است ، زن و شوهری را می بینید که سالهابا هم زندگی می کنند ، بچه دار میشوند و در غم و شادی هم شرکت داشته اند ، ولی ناگهان زن برای طلاق تلاش می کند بدون آنکه هیچ تغییری در وضع مادی و معنوی شوهر پدید آمده باشد ، علت این است که تا دیروز حاضر بود یکنواختی کسل کننده زندگی را تحمل کند ولی اکنون بتحمل یک نواختی تمایلی ندارد. . زن امریکائی امروز کامجوتر از زن دیروزی بوده و در برابر نارسائی آن کم تحملتر از مادر بزرگ خویش است ».

طلاق در ایران :

 افزایش طلاق منحصر بامریکا نیست ، بیماری عمومی قرن است . در هر جا که آداب و رسوم جدید غربی بیشتر نفوذ کرده است آمار طلاق هم افزایش یافته است . مثلا اگر ایران خودمان را در نظر بگیریم ، طلاق در شهر ها بیش از ولایات است و در تهران که آداب و عادات غربی رواج بیشتری دارد بیش از شهر های دیگر است .

در روزنامه اطلاعات شماره 11512 آمار مختصری از ازدواجها و طلاقهای ایران ذکر کرده بود ، نوشته بود : « بیش از یک چهارم طلاقهای ثبت شده سراسر کشور مربوط به تهران است ، یعنی 27 در صد طلاقهای ثبت شده  را تهران  تشکیل می دهد ، با این که نسبت جمعیت تهران به جمعیت سراسر کشور 10 در صد می باشد . بط.ر کلی در صد طلاق در شهر تهران بیش از در صد ازدواج است . وقایع ازدواج تهران 15 در صد کل ازدواج کشور است » .

محیط طلاق زای آمریکا :

بگذارید حالا که سخن از افزایش طلاق در امریکا به میان آمد و از مجله نیوزویک نقل شد که زن امریکائی کامجوئی و لذت را بر استواری و نگهداری کانون خانوادگی مقدم می دارد ، گامی جلوتر برویم و ببینیم چرا زن امریکائی چنین شده است ؟ مسلما مربوط به سرشت زن امریکائی نیست ، علت اجتماعی دارد ، این محیط امریکا است گه این روحیه را به زن امریکائی داده است . غرب پرستان ما سعی دارند بانوان ایرانی را در مسیری بیندازند که زنان امریکائی رفته اند . اگر این آرزو جامه عمل بپوشد مسلما زن ایرانی و کانون خانوادگی ایرانی نیز سر نوشتی نظیر سر نوشت زن امریکایی و خانواده امریکائی خواهد داشت .

هفته نامه بامشاد در شماره 66 (4/5/44) چنین نوشته بود : ببینید کار به کجا کشیده که صدای فرانسوی ها بلند شده که «امریکائی ها دیگر شورش را در آورده اند » .عنوان بر جسته مقاله روزنامه فرانس سوار این است که در بیش از 200 رستوران و کاباره ایالت کالیفرنیا پیشخدمتهای زن با سینه باز کار می کنند در این مقاله نوشته شده که «مونوکنی » مابوئی که سینه های زنان را نمی پوشاند ، در سانفرانسیسکو  و لوس آنجلس بعنوان لباس کار شناخته شده است . در شهر نیویورک دهها سینما فیلمهائی را نشان می دهند که فقط در زمینه مسائل جنسی است و تصاویر برهنه زنان بر بالای در آنها بچشم میخورد ، اسامی بعضی از آنها از این قرار است «مردانی که زنان خود را با هم عوض می کنند » « دخترانی که مخالف اخلاقند » ، « تنکه ای که هیچ چیز را نمی پوشاند » . در ویترین کتابخانه کمتر کتاب است که عکس زن لخت در پشت آن نباشد ، حتی کتابهای کلاسیک هم از این قاعده مستثنی نیست و در میان آنها کتابهائی از این قبیل بحد وفور دیده میشود «وضع جنسی شوهران امریکائی » . . « وضع جنسی مردان غرب » . . « وضع جنسی جوان های کمتر از بیست سال» . .« شیوه های جدید در امور جنسی بر اساس تازه ترین اطلاعات» . . « نویسنده روزنامه فرانس سوار آنگاه با تعجب و نگرانی از خودش می پرسد که امریکا دارد بکجا می رود ؟ » .

بامشاد آنگاه می نویسد : « راستش این که هر کجا که می خواهد برود . . من فقط دلم برای آن عده از مردم مملکتم می سوزد که خیال می کنند در پهنه جهان سر مشق مناسبی پیدا کرده اند و در این راه سر از پا نمی شناسند .».

پس معلوم میشود اگر زن امریکائی سر بهوا شده است و کامجوئی را بر وفاداری بشوهر و خانواده ترجیح می دهد زیاد مقصر نیست ، این محیط اجتماعی است که چنین تیشه بر ریشه کانون مقدس خانوادگی زده است .

عجبا پیشقراولان قرن ماروز بروز عوامل اجتماعی طلاق و انحلال کانون خانوادگی را افزایش می دهند و با یکدیگر در این راه مسابقه میدهند و آنگاه فریاد می کشند که چرا طلاق این قدر زیاد است ؟ این ها از طرفی عوامل طلاق را افزایش میدهند و از طرف دیگر می خواهند با قید و بند قانون جلو آنرا بگیرند ، « این حکم چنین بود که کج دار ومریز » .

فرضیه ها :

اکنون مطلب را از ریشه مورد بحث قرار دهیم ، اول از جنبه نظری ببینیم آیا طلاق خوب است یا بد ؟ آیا خوب است راه طلاق بطور کلی باز باشد ؟ آیا خوب است که کانونهای خانوادگی پشت سر هم از هم بپاشد ؟ اگر این خوب است پس هر جریانی که بر افزایش طلاقها بیفزاید عیب ندارد و یاباید راه طلاق بکلی بسته باشد و پیوند ازدواج اجبارا شکل ابدیت داشته باشد و جلو هر جریانی که موجب سستی پیوند مقدس ازدواج می شود گرفته شود .یا راه سومی در کار است . قانون نباید راه طلاق را بطور کلی بر زن و مرد ببندد ، بلکه باید راه را باز بگذارد ، طلاق احیانا ضروری و لازم تشخیص داده میشود ، در عین حال که قانون راه را بکلی نمی بندد ، اجتماع باید مساعی کافی بکار برد که موجبات تفرقه و جدائی میان زنان و شوهران بوجود نیاید . اجتماع باید با عللی که سبب تفرقه و جدائی زنان و شوهران و بی آشیانه شدن کودکان می گردد مبارزه کند و اگر اجتماع موجبات طلاق را فراهم کند منع و بست قانون نمی تواند کاری صورت بدهد .

اگر بنا بشود قانون راه طلاق را باز بگذارد ، آیا بهتر است به چه شکلی باز بگذارد ؟ آیا باید این راه تنها برای مرد یا برای زن باز باشد یا باید برای هر دو باز باشد ؟ و بنا بر شق دوم آیا یهتر است راهی که باز میگذارد برای زن و مرد بیک شکل باشد ؟ راه خروجی زن و مرد را از حصار ازدواج بیک نحو قرار دهد ؟ یا بهتر این است که برای هر یک از زن و مرد یک در خروجی جداگانه قرار دهد ؟

مجموعا پنج فرضیه در مورد طلاق می توان اظهار داشت :

1-بی اهمیتی طلاق و بر داشتن همه قید وبند های قانونی و اخلاقی جلوگیری از طلاق :

کسانی که با ازدواج تنها از نظر کامجوئی فکر می کنند ، جنبه تقدس و ارزش خانواده را برای اجتماع در نظر نمی گیرند و از طرفی فکر می کنند پیوند های زناشوئی هر چه زودتر تجدید و تبدیل شود لذت بشتری به کام زن و مرد می ریزد ، این فرضیه را تائید می کنند . آن کس که می گوید «عشق دوم همیشه دلپذیرتر است » طرفدار همین فرضیه است . در این فرضیه هم ارزش اجتماعی کانون خانوادگی فراموش شده است و هم مسرت و صفا و صمیمیت و سعادتی که تنها در اثر ادامه پیوند زناشوئی و یکی شدن و یکی دانستن دو روح پیدا میشود و نادیده گرفته شده است این فرضیه ناپخته ترین و ناشیانه ترین فرضیه ها در این زمینه است .

2-این که ازدواج یک پیمان مقدس است ، وحدت دلها و روحها است و باید برای همیشه این پیمان ثابت و محفوظ بماند و طلاق از قاموس اجتماع بشری باید حذف شود ، زن و شوهری که با یکدیگر ازدواج می کنند ، باید بدانند که جز مرگ چیزی آنها را از یکدیگر جدا نمی کند .

این فرضیه همانست که کلیسای کاتولیک قرن هاست طرفدار آنست و به هیچ قیمتی حاضر نیست از آن دست بردارد .

طرفداراناین فرضیه در جهان رو به کاهشند ، امروز جز در ایتالیا و در اسپانیای کاتولیک به این قانون عمل نمیشود . مکرر در روزنامه ها می خوانیم که فریاد زن و مرد ایتالیائی از این قانون بلند است و کوششها می شود که قانون طلاق به رسمیت شناخته شود و بیش از این ازدواجهای نا موفق بوضح ملالت بار خود ادامه ندهند .

چندی پیش در یکی از روزنامه های عصر مقاله ای از روزنامه دیلی اکسپرس تحت عنوان « ازدواج در ایتالیا یعنی بندگی زن » ترجمه شده بود و من خواندم . در آن مقاله نوشته بود در حال حاضر بواسطه عدم وجود طلاق در ایتالیا عملا افراد بسیاری از مردم بصورت نامشروع روابط جنسی بر قرار می کنند .طبق نوشته آن مقاله « در حال حاضر بیش از پنج میلیون نفر ایتالیائی متعقدند که زندگی آنها چیزی نیست جز گناه محض و روابط نامشروع »

در همان روزنامه ، از روزنامه فیگارو نقل کرده بود که ممنوعیت طلاق مشکل بزرگی برای مردم ایتالیا بوجود آورده است ، بسیاری تابعیت ایتالیا را به همین خاطر ترک کرده اند یک موسسه ایتالیائی اخیرا از زنان آن کشور نظر خواسته است که آیا اجرای مقررات طلاق بر خلاف اصول مذهبی است یا نه ؟ 97 در صد از زنان به این پرسش پاسخ منفی داده اند »

کلیسا در نظر خود پافشاری می کند و به تقدس ازدواج و لزوم استحکام هر چه بیشتر آن استدلال می کند . تقدس ازدواج و لزوم استکام و خلل ناپذیر بودن آن مورد قبول است اما بشرطی که عملا این پوند میان زوجین محفوظ باقی مانده باشد . مواردی پیش می آید که سازش میان زن و شوهر امکان پذیر نیست ، در این گونه موارد نمی توان بزور قانون آنها را به هم چسباند و نام آن را پیوند زناشوئی گذاشت ، شکست نظریه کلیسا قطعی است ، بعید نیست کلسیا اجبارا در عقیده خود تجدید نظر کند ، لهذا لزومی ندارد ما بیش از این در باره نظر کلیسا و انتقاد از آن بحث کنیم.

3-این که ازدواج از طرف مرد قابل فسخ  و انحلال است و از طرف زن به هیچ نحو قابل انحالال نیست . در دنیای قدیم چنین نظری وجود داشته است ، ولی امروز گمان نمی کنم طرفدارانی داشته باشد و به هر حال این نظر نیز احتیاجی به بحث و انتقاد ندارد .

4-این که ازدواج ؛ مقدس و کانون خانوادگی ، محترم است ، اما راه طلاق در شرایط مخصوص برای هر یک از زوجین باید باز باشد و راه خروجی زوج و زوجه از این بن بست باید بیک شکل و یک جور باشد .

مدعیان تشابه حقوق زن و مرد در حقوق خانوادگی که بغلط از آن تساوی حقوق تعبیر می کنند طرفدار این فرضیه اند ، تز نظر این گروه همان شرایط و قیود و حدودی که برای زن وجود دارد باید برای مرد وجود داشته باشد و همان راهها که برای خروج مرد از این بن بست باز میشود عینا باید برای زن باز باشد و اگر غیر از این باشد ظلم و تبعیض و ناروا است .

5-این که ازدواج مقدس و کانون خانوادگی ، محترم و طلاق امر منفور و مبغوضی است ، اجتماع موظف است که علل وقوع طلاق را از بین برد . در عین حال قانون نباید راه طلاق را برای ازدواجهای نا موفق ببندد . راه خروج از قید و بند ازدواج هم برای مرد باید باز باشد و هم برای زن ؛ اما راهی که برای خروج مرد از این بن بست تعیین می شود با راهی که برای خروج زن تعیین می شود دوتا است و از جمله مواردی که زن و مرد حقوق نامشابهی دارند طلاق است .

این نظریه همان است که اسلام ابداع کرده و کشور های اسلامی بطور ناقص (نه بطور کامل ) از آن پیروی می کنند

منبع : کتاب حقوق زن در اسلام استاد مطهری

تمام نوشته ها عینا منتقل شده است 

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:40  توسط اسداله پورهاشمی  |