تبليغاتX
غروب
یکی از همین روز ها اول صبح از خانه زدیم بیرون که زود تر کار هایمان را انجام دهیم تا اگر خدا یاریمان کرد به وقت در دفتر کارمان باشیم و مطالب گرد آوری شده را تایپ نموده تا بگذاریم روی سایت برای مشاهده دوستان خوبمان .

اولین اداره جلسه دارند و ما پشت در بسته ماندیم  از ان اداره زدیم بیرون ورفتیم به اداره دیگری که روز قبل هماهنگی های لازم انجام شده بود وقتی رسیدیم دربان و یا بهتر بگویم رئیس دفتر رئیس اداره فرمودند جلسه دارند .

برگشتیم و با خودمان گفتیم چه اشکالی دارد از خیر امروز می گذریم ومی رویم دنبال کار های شخصی خودمان وقتی برای کاری رفتم جایی با همان جمله اولی مواجهه شدم که جلسه دارند و مانده بودم که چه بگویم یعنی  چه اتفاقی رخ داده است که امروز از سه اداره ایی که من به انجا مراجعه نمودم همگی حلسه دارند متحیر مانده بودم که چه باید بکنم برگشت و به کسی که مسئول دادن برگه های حضور در ادارات هست گفتم بابا وقتی رئیس ویا معان اداره نیست و یا هست و رئیس دفتر می گوید نیست اول با هم هماهنگ کنید وبعد به مردم برگه تردد در اداره بدهید بابا خجالت هم چیز خوبی است

در این صورت که نوشتم واین نوشته با همه نوشته ها متفاوت است تا اطلاع ثانیوی ماهم جلسه داریم خودم هستم ویه دونه کامپیوتر ما هم به خودمان حال می دیم و می گوییم تا بعد جلسه داریم خدا به داد ما و این نوع مسئولین برسد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 11:38  توسط اسداله پورهاشمی  | 
غروب واری احساس و درک انسانی است ، کمتر کسی پیدا می شود که بداند واری این غروب چه راز هایی نهفته است ، راز های سر به مهری که هیچ کس به غیر از خدا و صاحبان راز نمی دانند ، راز هایی که اگر بر ملا گردد غ خاندانی و یا قومی را در معرض نابودی قرار می دهد و یا خواهد داد ف راز هایی که هیچ کس قادر به درک انها نیست و از پوسته احساسی انسانیت ها بیرون است و هیچ انسانی قادر به درک این راز ها  نیست زیرا اگر انسان های دیگر قادر به درک احساس های درونی دیگران بودن که اجتماع امروزی ما این گونه نبود .اجتماعی داشتیم که از هیچ چیزی روی گردان نبود در صورتی که امروز در پس پرده احساس غروب همه در انتظار این هستند که دیگران انها را نبینند و یا ندانند که چه کرده اند و یا چه دارند می کنند دستانشان باز نیست برای رساندن رزقی به نا داری احساس ها در لقمه های چرب و چیلی سفره های رنگی خود پنهان است در صورتی که می دانند ، در همان لحظه ایی که دارند مرغ بریان شده خود را با ولع تمام می خورند یکی از هم خونان خودشان در نقطه ایی دیگر از این ویران شده که امروز وطن می نامیم گرسنه است و شرمنده بچه های خود در صورتی که بردار همین فرد از نعمت فراوان داده الهی بر خوردار است .حال چطوری می خواهیم از غروب انتظار داشته باشیم که احساس را درک کند و ما را در مرز جنون همراهی نماید .

مگر این که از پوسته منیت بیرون اییم و بدانیم آنچه ما در اختیار داریم از آن ما نیست بلکه از آن خدا است که در اختیار ما قرار داده است حال که این مطالب را می نویسم شاید خیلی ها بخواهند با خود بگویند که چون خود گرسنه است این گونه می نویسد آری من گرسنه هستم ولی گرسنه احساس درک محبت و آدم بودن ها نه لقمه ایی نان که خدا گواه است همین قدر که من دارم اگر خودم بتوانم ازشان استفاده نمایم دنیایی را برایم کفایت می کند ولی وقتی می بینم که برادرم ویا خواهرم تمام احساس  و درکش همین لقمه های چرب است و دیگر هیچ چه می توانم بگویم چه می توانم انجام دهم کاش می توانستم  بگویم و روی از هر چه ادمیت است بر می گردانم و اینان را دزدان جامعه می دانم و نانشان را نخورید بهتر که دارای شبهه است و ایراد ،انسانی که انسانیت ندارد ،حتی تا بدان جا ،که به فرزند خود هم کمک نمی کند، چه بگویم از بودنم ،و از احساسم ،و از نیازم به که بگویم هستم، تا باور داشته باشند نمی خواستم بنویسم، ولی نمی دانم چرا قلم را بر روی صفحه وب لغزاندم، و این نوشتار را نوشتم خود هم نمی دانم ولی هر چه هست می توانیم از غروب بیاموزیم طلوع را روشنایی را بودن را دانستن را

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 12:43  توسط اسداله پورهاشمی  |