تبليغاتX
غروب
ترا ندیده پرستیده ام چه می گویی

در انتهایی ترین گوشه های خیال

ترا جای داد ه ام بدور از هیاهوی شهر

بدور از تمام زشتی ها

بدور از تمام پلشتی های موجود

ترا صادقانه پرستیده ام تا شاید رها گردم

از این همه نامردمی های سخت وآدم سوز

تو گویا نمی خواهی که دست من گیری

بریم از این شهر پر ز دشمنی ها بیرون

ترا پرستیدم تا آخرین نگاه دلم

که گفت دوستت بدارم با تمام توان

و من همان کردم

ترا پرستیدم

ولی چه سود همه خواسته هایم شدند نا ثواب

همه جان من بسوختند تا توان داشتند

مگر من چه گفته بودم که این چنین کردند

به غیر حق چه گفتم کسی بگوید از سخنم

تا شاید رها شوم از این همه غم

و خوب بدانم که حق کجا جاریست

و من کجایم و دوست کجاست

بیا مرا به خاطر عشقی که دارمت در یاب

تا با هم سرود آزادی بخوانیم

و من دوباره پرستیدن را آغاز کنم

و من ترا صادقانه می پرستم

و من ترا پرستیدم تا امروز

تا دیروز

تا هستم ترا می پرستم تا ابد

اسداله پورهاشمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 9:54  توسط اسداله پورهاشمی  | 
ما عادت داریم که دروغ بگوییم، همین دروغ گفتن خود باعث شده است ،که خیلی از مسائل زندگی خودمان را بر پایه دروغ بنا بگذاریم ودر نهایت هم موجب این میشود که ما نتوانیم ان طوری که دلمان می خواهد بتوانیم حق خود را بگیریم و یا حق دیگران را ادا نماییم ، برای ادا کردن حق دیگزان که خیلی کم لطف هستیم وتا می توانیم این کم لطفی را ادامه می دهیم تا برسیم به جایی که دیگه نگوییم ، کم لطفی بلکه بگوییم بی اعتنایی واین بی اعتنایی مرا از همه چیز بیشتر رنج می دهد واگر زمانی هم به روی آوردیم یا می گویند دروغ گو هستیم مثل خودشان ویا می گویند فراموش کردیم که البته ما ایرانی ها کمتر می گوییم فراموش کردیم ،چرا؟ چون همواره دروغ سر فصل تمام کار هامان است حتی کسانی که به عنوان حاجی می روند و خانه خدا را زیارت می کنند هم باز دست ازدورغ بر نمی دارند چرا؟ نمی دانم چون می دانم که با دروغ رفته اند وبا دروغ هم برگشته اند و چون از ابتدا تا انتها با دروغ بوده است این است که این دروغ از خانه اشان بیرون نخواهد رفت و من این را می دانم که همیشهبا خودمان خواهیم داشت و حاضر هم نیستیم که دست بر داریم تا زنده هستیم .

خود من طوری زندگی می کنم که شاید کمتر کسی زندگی کرده ویا می کند یکی از مسائلی که برایم خیلی مهم است این است که دروغ نگویم ولی وقتی با دورغ مواجه می شوم چه کنم ، من هم مجبور هستم که دروغ بگویم اگنون دوسال است که در مکانی کار می کنم برای اینکه بتوانم به مردم بگویم که بدون دروغ هم می توانیم کارمان را انجام دهیم تازه موفق شده ام تعدادی را به باور برسانم که بدون دروغ هم میشود کار انجام داد و قبول نموده اند که ما در کارمان دروغ نیست وقتی گفتیم فلان موقع کار شما انجام شده است حتما انجام شده ویا انجام نشده است برای همین هم تا اندازه ایی موفق بودیم و کار مان هم مورد قبول واقع شده است و ما نمی دانیم که چه باید بکنیم، تا بتوانیم این دروغ را برداریم از این میان .

مطلب دیگری را که می خواهم بگویم این است که ما چرا نمی خواهیم به انسان ها به عنوان انسان نگاه کنیم تنها هدفی که دازیم این است که کسانی را که از نظر مادی دستشان خالی است تحقیر کنیم و در مقابل برویم حاج وخانه خدا را زیارت کنیم این چقدر درست است وچقدر غلط من می شناسم کسی یا کسانی را که هزاران فقیر در خانواده خود دارند ولی با کمال تعجب به حج می روند وحتی حاضر نیستند از آنها خدا حافظی هم بگیرند تا چه رسد که بخواهند از همان اموالی که برای رفتن وسر خدا کلاه گذاشتن حلال نموده اند سهمی به همین خانواده خود بدهند تا کمی از فقرشان کاسته شودو اگر یک زمانی هم گفتی ترا کافر خطاب خواهند نمود این خود یکی از دلایل دروغ هست که ما می گوییم دروغ اگر نگوییم مالمان اندازه رفتن زیارت خدا نخواهد شد چرا؟ چون به هم نوعان خود که وابسته هم هستیم کمک می کنیم وقتی ما از اموالمان به دیگران دادیم وخودمان هم دروغ نگفتیم مطمئن باشید که ما همیشه در خانه خدا هستیم ولی سنگ وخاک را در مکه زیاذت نخواهیم نمود خود خدا را در خانه دل خودمان زیارت خواهیم نمود ، پس آن وقت چه کسی حاجی خوانده شود وچه کسیرا حاج آقا صدا کنیم من که نمی دانم ولی این را می دانم که اگر همان گونه که خدا می گوید ما کار کنیم هیچ وقت به زیارت خانه اش نمی توانیم برویم مگر دروغ ودغل در کارمان باشد که انوقت به همه چیز خواهیم رسید عمری را صادقانه رفتم اکنون به نان شبم محتاجم شاید باور نکنید ولی خدا گواه است به اندازه تمام موهای سرم به مردم بدهکار هستم ان وقت به من می گویید ننویس من حرف خودم را می گویم و می نویسم چون دوست دارم دیگران هم بخوانند ولی در زندگی دروغ کم می گویم ودر کارم اصلا دروغ نمی گویم چون از خدا می ترسم .

وقتی انسان از خدا ترسید وقیامت را باور داشتیم خیلی از کار ها را نخواهیم نمود وقتی خیلی از کار ها را نکردیم آنوقت خیلی از پول ها را نخواهیم داشت ، وقتی خیلی از پول ها را نداشتیم آن وقت خیلی از معاملات نا مشروع را انجام نمی دهیم ، وقتی معاملات نا مشروع انجام ندادیم آن وقت خیلی از باغ وباغات را نخواهیم داشت ، وثروت مند نخواهیم بود ، وقتی ثروت مند نبودیم تازه می دانیم که ثروت چقدر خوب است ولی از چه راهی مهم است .من که نکردم وبه پولی هم دست نیافتم امیدوارم که شما ها خدا ترس نباشید وبکنید انچه دلتان می خواهد وبرسید به آنچه دلخواه است ولی انسان ها وانسانیت ها را فراموش نکنید بابا انسان ها مورد احترام هستند فراموششان نکنید خصوصا آنانی که با شما در ارتباط هستند دوست دارم همه ما به انسان ها احترام به خاطر انسان بودن احترام بگذاریم موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 21:29  توسط اسداله پورهاشمی  | 
قرار ما این بود که همواره به یاد همدیگر باشیم .

هیچ وقت خودمان را برای همدیگر لوس نکنیم .

تا می توانیم کاری نکنیم که دیگران برایمان دستک و دنبک درست کنند .

آبروی دیگران آبروی خودمان باشد ودر حفظ آبروی دیگران کوشا باشیم.

حرف دیگران را گوش کنیم ولی نقل قول نکنیم تا می توانیم مگر به ضرر طرف باشد .

سعی کنیم همیشه احساس خوبی داشته باشیم از زندگی که داریم محیط را برای همه خوب نگه داریم.

به گونه ایی رفتار کنیم که هیچ وقت دیگران نتوانند ازمان ایراد بگیرند .

میدان دید خود را وسیع کنیم تا شاید بتوانیم کارمان را خوب انجام دهیم .

دوست داشته باشیم تا دوستمان داشته باشند .

عشق را تنها به خاطر اینکه عشق است نپزیریم.

حرف های بد دیگران را قبول نداشته باشیم وتا می توانیم حرف خوب بزنیم .

مروت را در زندگی خودمان به کار گیریم وتا می توانیم با مروت باشیم .

رسم ادب را هموراه به جای آوریم تا می توانیم و احترام به بزرگتر ها را رعایت کنیم .

سعی کنیم همواره خودمان باشیم .

هیچ وقت به کسی اجازه ندهیم در امورمان دخالت نمایند .

باشد که همه این ها را به کار گیریم تا شاید موفق شدیم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 12:47  توسط اسداله پورهاشمی  | 
بخاطر تو خدا را نظاره می کردم

میان خانه سنگی هزار برگ ترنج

برای دیدن روی تو خود بهانه شده

تا از کوجه های دل بگذرم

برای رسیدن به کوی تو ره طی کردم

و انتظار کشیدم تا بدر آیی

زمان دلتنگی و لحظه های وداع

ترا بخاطر خدا عشق من مبر از یاد

تا دویاره برگردم از میان دشت جنون

و تو بگیری دستم در میان آنهمه عاشق

و باز با هم بخوانیم سرود آزادی

بخاطر تو این راه سخت طی کردم

بخاطر تو خدا را نظاره می کردم

ترا میان دودست  میان دو رود  میان دو دشت

با هزاران شاخه گل نظاره می کردم

و تو مرا با یاد خود اندازه می گرفتی

بهخاطر تو خدا را دوباره خواهم خواند

تا سر کوچه های دلتنگی مرا صدا کند

و بگویدم تا مواظبت باشم

تا با تو در میان دشت جنون عاشقانه بال زنم

و دست تو بگیرم  سفر به اوج کنیم

عاشقانه بگذریم از میانه خانه دل

به هر سحر نظاره کنیم شبنم های دلتنگی

و تو مرا با خود بری تا اوج

همان دیار که من با خدا ترا صدا کردم

تا تو برگردی

بخاطر تو خدار نظاره می کردم

اسداله پورهاشمی ۲۶/۹/۸۴ مسجدسلیمان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 19:39  توسط اسداله پورهاشمی  | 
كوتاه ترين راه رسيدن
براي ديدن رخ زيباي يار
در بالاترين درد ورنج
همراه دل عشق است وبس
هركه با عشق شد رفيق
رست از درد غريب
آشنا شد با دل وديوانگي
عشق يعني تا ابد دل باختن
عمري اندر حسرت دل ساختن
عشق يعني مهرباني با كمال
شور وهستي در خيال با درد ها
عشق يعني رود جاري در تمام فصل ها
عشق يعني تو
يعني دل
يعني هستي ودل در گرو بنهادن
عشق يك دنيا فريب اما قشنگ
عشق حرف آخر در يك زمان
عشق يعني يك تولد در دو روز
عشق يعني با خدا تا روز حشر
اسداله پورهاشمي 22/9/84مسجدسليمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 9:24  توسط اسداله پورهاشمی  | 
غرو با دل  هوای  کوی  دلبر می  کند

سایه وار بر کوچه دلبر نظر ها می کند

می کند هر دم نظر شاید که دلبر بر شود

در خیال  خود  نظر  بر  کوی  دلبر می کند

دلبر   آهسته  گذار  از  کوچه  دلها   نمود

نرم نرمک  می رود   اما دلبری  ها می کند

خوب می داند که در این کوچه دل بنهاده است

از برای این دل خود با جان خطر ها می کند

شایدم  روزی  دگر  با  هم  نوای  کوی خود

چند لحظه در میان کوچه ماوا می می کند

من   به  دل  گفتم  غریبانه  چرا  تنها    رود

گفت تدبیر این چنین این لحظه انشا می کند

بار ها  با  دل  نشستیم  در  میان  باغ   گل

باغ دل ما را به خود همچون دو دلبر می کند

خوب می دانیم که وصل ما نمی گردد وصال

باز هم در کوی خود ایستاده دعوت می کند

باز   هم  با یک  توکل  بر  خدای  خویشتن

انتظار  کهنه  را  این  باره  اول     می  کند

من که خود عمری نشستم تا بگویم حرف دل

یک  نگاه   ساده   او   جمله   از  بر می کند

حیف  شد  این  باغ  را  تنها  گذارد  این دلم

سایبان  عشقمان   در  باغ   ماوا    می کند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:7  توسط اسداله پورهاشمی  | 
یک زمانی رسم دیگر داشتیم

با نظر بازان دشت

با حریفان می ومیخانه ها

با غریبان دیار آشنا

با تمام خوب وبد های زمین خشک ودریای جنون

قصه های افسانه هایی داشتیم

در کنارباغ رویایی گل

در میان کوچه های خلوت شهر سکوت

زیر باران نگاه های غریب اما آشنا

با دل خود لحظه های خلوتی را داشتیم

لیک طوفانی وزید ریخت در هم

هر چه ما با دوست از یاد ها داشتیم

باز هم با ما نیامد دوست دل

باز هم با ما نشد هم خوان گل

ما غریبانه از این عالم شدیم

تا دوباره باغ پر گردد زگل

فصل رویش بود

ما هم با دانه های عاشقی شوری شدیم

تا دیار آشنا با هم گلی بر داشتیم

لحظه ایی اندام دل آراستیم

تا دوباره ما شدیم

اسداله پورهاشمی ۲۱/۹/۸۴ مسجدسلیمان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 18:43  توسط اسداله پورهاشمی  | 
آن زمانی که لازم است بگوییم می گویند نگویید تا مبادا دل کسی شکسته شود ولی تا زمانی که ما نتوانیم خودمان را باور کنیم ویا نتوانیم وقتی حرف حقی را می شنویم با آن حرف درست بر خورد کنیم فایده ایی ندارد چه بگوییم وچه نگوییم .

یه زمانی ممکن است شما نخواهید کاری انجام دهید ولی یه زمانی است که دوست دارید کار انجام بدهید حالا این کار مال هر کسی می خواهد باشد چون واقعیت ها همیشه پنهان نمی شود. ممکن است شما نخواهید واقعیت ها را قبول داشته باشید اگر بخواهید واقعیت ها را قبول داشته باشید ان وقت مشکلاتتان کمتر خواهد بود تا اینکه نخواهید قبول کنید . ببینید ما وقتی کاری را قبول می کنیم که انجام دهیم قبل از قبول کردن لازم است همه جوانب امر در رابطه با ان کار مورد بررسی قرار دهیم که بعدا نخواهیم بگوییم کاش قبول نکرده بودیم چون زندگی شوخی نیست ودنیا هم محل عبور است چه بهتر که خوب ازش عبور کنیم .

ولی وقتی قبول نموده بعدا بنا به دلایل خاص خودمان چیز قبول شده را رد می کنیم دیگر چه می خواهیم انجام دهیم برای چه می خواهیم برویم از جایی که هستیم بیرون و یا به نوع های مختلف شانه خالی کنیم از بودن ها ما رد یا قبول چیزی اختیاری بوده است جبر نبوده که حالا بخواهیم بگوییم نه چون وقتی عاشق می شویم کسی به ما جبر می کند تا عاشق شویم یا نه خودمان عاشق می شویم وقتی عاشق شدیم می باید همه چیز هایش را هم قبول داشته باشیم چون خودمان عاشق شده ایم دیگر چه می گوییم تا تا دیگران مارا تمسخر نمایند کاش ما همیشه می توانستیم همانی باشیم که دلمان می خواهد کاش .

ولی حیف خیلی ها قول می دهیم ولی نمی شود و نمی توانیم کار انجام دهیم باشد روزی برسد که ما هم قبول کرده خود را قبول داشته باشیم وهمانی باشیم که دلمان می خواهد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 12:45  توسط اسداله پورهاشمی  | 
از کدامین راز بگویم

از کدامین درد اندر سینه ها

از حدیث خون یا از نا مردمی های جنون

رهروی هرگز نخواهم

مستی از افسانه ها کم کی کند

دوستی پیمانه کی خالی کند

ما ندانستیم حکایت های مرغان سحر خیز خراباتی

ما ندانستیم فریاد های یا ددور

شعله های عشق را افروختیم

قصه های هجر را خواندیم

کسی از ما پرسی نکرد یا نگفت

یا نشان ما ندادند دشت گلها

یا چه می دانستند دل چون می کند

ما غریبانه از منزل گذشتیم

بی آنکه حرفی را بگییم

حال از کدامین راز گوییم

از کدامین راز

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 18:36  توسط اسداله پورهاشمی  | 
مهربانی درسی   از   اخلاق   ها                        دست نرمین نوازش ناب ها

بوسه ایی کوچک به روی گونه ایی                      خنده ملموس روی صورتی

تا   بدانند   مهربانی    پایه  است                        در میان خانه ها میخانه است

حکم تقدیر این  چنین  انشاء  کند                         آیه های مهربانی وا کند

مهربانی   هست   توام   با    نیاز                        می کشد دست محبت روی ساز

می کشد چنگی و می  گوید ز دل                        قصه های مانده در فریاد گل

اشک  بوی   شوق    است و غریو                        می رساند بوی پیغام خدیو

گر سکوت ابدا کنی بی  چاره  ایی                        ور نگاه آغاز داری مرده ایی

شور می خواهد که  با مردم شوی                       داد می خواهد که از خود وا شوی

هر چه  بگریزی    گریزان    تر  شوی                      مهربانی کم کنی بد تر شوی

مهربانی    پایه     ایمان      ماست                      مهربانی گفته مولای ماست

اسداله پورهاشمی ۱۶/۸/۸۴مسجدسلیمان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 18:57  توسط اسداله پورهاشمی  | 
از بی تو بودن ترسی ندارم

از رفتن از این دیار تا دیار معرفت راهی نیست

از بودن در کنار دوست ابای نیست

کنهگی باغ بوی تن ماهی های حوض را گرفته است

و انار های خشکیده بر شاخه لبخند می زنند

و به خود می خوانند مسافر نیامده را

از بی بودن با تو ابایی ندارم

کاش می دانستی که در باغ چه می روید

و یا با باغبان پیر جامی می نوشیدی

تا بدانی قدر بودن را

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:24  توسط اسداله پورهاشمی  | 
اشتباه ست اگر مشکلت را با دیگران در میان بگذاری و بگویی من چه دردی دارم کمتر کسی هست که باورت کنه .

بهترین راه برای حل مشکل سپردن مشکل به خود مشکل است .

راه درست انتخاب کردن راهی است که ترا به هدفت می رساند وآن راه این است که به تنهایی فکر کنی وگروهی عمل کنی .

وقتی مشکل ایجاد شد دیگر نباید نگران آینده آن بود چون مشکل ایجاد شد وانسان های روی زمین کمترشان باور می کنند که انسانی دیگر روی این کره خاکی مشکل دارد پس بهتر است که به هیچ عنوان به کسی مشکلت گفته نشود که اگر گفته شد خوب که نمی شود بد تر هم خواد شد همین قدر می دانم .

درد در جامعه دردی است که خیلی کمتر می توان باورش کرد آن هم درد باور نکرد است چون وقتی باورت نکردن مشکلت را هم باور نمی کنند ولی من می گویم وقتی به سراغم آیید ...نرم آهسته قدم بردارید ..در دیاری که شما پا به نهید ...قلب عاشق خفته است ....اگر کسی پیدا شد واین را باور کرد مابقی را هم باور خواهد نمود من مشکل دارم با همه در میان گذاشتم ولی جوابی نگرفتم اشتباه بوده است این را می رساند که تنها نیستم همه با من مثل من هستند یه یا علی مشکلات حل است یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 9:16  توسط اسداله پورهاشمی  | 
بیشتروقت ها دلت می خواهد که کارا به صورت عادی مسیر خود را طی نماید ولی وقتی مسیر عادی خود را طی نمی کند نمی دانی چه باید کرد .

مثل من می مونی که چه باید بکنی من همیشه برای دیگران راهنمای خوبی هستم ولی وقتی نوبت خودم میشه در مانده میشم ونمی دونم چه باید بکنم ازخودم برای خودم متاسفم .

مدتی است که در مسیر کاری خود با مشکل مواجه هستم ونمی دانم چه باید بکنم از هر نظری که فکر کنید مدتی است که با بدهکاری ودرست نشدن کار ها مواجهه هستم هر چه هم دنبال علت می گردم علت را پیدا نمی کنم نمی توانم  هم از کسی کمک بگیرم وقتی به دوستان وآشنایان میگم بهم می خندن و میگن شما هم مشکل داری بابا سر به سر ما نذار ولی خدایی با مشکل روبرو هستم وانم مشکلی در حد بالا و نمی توانم به کسی هم بگویم چون باور نمی کنند یکی هست که بیشتر وقت ها دستم را می گیره اونم مدتی است که باهام قهر کرده من هر چه هم به درگاهش التماس می کنم مشکلم را حل نمی کنه در صورتی که خودش همواره مشکلم را حل کرده فکر کنم من گناه مرتکب شده ام چون اگر غیر از این بود مشکلم را حل می کرد خدا یا کمک می خواهم کمکم کن یا کسی را بفرست تا به من کمک کنه واقعا به کمک نیازمندم .

وقتی مشاهده می کنی که در مانده هستی  هیچ راهی هم نداری چه می توانی بکنی به غبر از اینکه صبر پیشه کنی شاید خدا به خاطر اینکه صبور هستی برایت راهی باز نمود منم از خدا بازم می خواهم که کمکش را از من دریغ نکند دوستی هم ندارم که در موقع بحرانی دستم را بگیرد الان که این مطلب را می نویسم واقعا در مانده هستم و هر ان انتظار یک سقوط را دارم که باور کردنش برای آنهایی که مرا می شناسند باور کردنی نخواهد بود شرمنده که از درد خودم گفتم . دوستان را ناراحت کردم به خدا در مانده شده ام وگر نه هیچ وقت حرفی نمیزدم وگله نمی کردم شاید خدایم خوشش نیاید از اینکه گله می کنم ولی چاره ایی ندارم مجبور یه نوعی دردم را بگم برای خدا وشما دوستان شاید کسی بود و دسنم را گرفت و من از این بن بست آمدم بیرون شاید .

شاید خیلی خود خواه هستم که دردم را به غیر از خدایم به بنده های خدا هم گفتم ولی متاسفم که شما را هم ناراحت کردم مشکل من مادی است و این مشکل هم بدست کسی باز می شود که توان مند باشد وگر نه گفتنش هم خطا بوده است ولی خوب من دیگه نوشتم تا چه پیش آید موفق وجاری باشید

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 11:41  توسط اسداله پورهاشمی  | 
ساعت روی دیوار چند بار نواخت

نواختنی هماهنگ با زمان دلم

با زمانی که وقت رفتن بود

کسی مرا بدرقه نمی کرد

حیاط خانه دلم خالی خالی بود

خالی تر از آنچه که بتوان اندیشید

و من نمی دانستم که چه باید بکنم

با دل ماتم زده خود

با دلی که همه عمر اندر پی یار دوید.

از میان دشت تا دریای درد

حیف شد این همه رفتن که غریبانه بود

و نمی شد لرزید وز پی رفتن دل

من نمی دانستم که چه باید بکنم

ساعت دیواری با تیک تاک خود

ثانیه ها را به یادم آورد

ثاینه هایی که من نمی دانستم چه باید کرد

آخرین بار که دیدم رخ زیبایش

گفت چه خواهی کردن

گفتمش من نمی دانم چه باید بکنم

خنده ایی کرد وز من دور شد

رفت ودیگر نگرفت هیچ سراغی از من

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 19:48  توسط اسداله پورهاشمی  | 
خواستیم دل در گرو بنهاده از خود بگذریم

اما نشد

خواستیم دیوانه باشیم در میان عاشقان شهر عشق

امانشد

خواستیم بگوییم دوستان را نیمه شب در میکده حاضر شوند

امانشد

خواستیم تا لحظه ایی از خویشتن دور از خود این تن شویم

امانشد

خواستیم خود را میان دوستان با درد دل پیدا کنیم

امانشد

کاش میشد این همه رسوایی وغم را بدل دریا کنیم

امانشد

ما که خود رسوای شهریم عاشقان هم یک سر رسوا شوند

اما نشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 12:46  توسط اسداله پورهاشمی  | 
گاهی که با خودم خلوت می کنم .و در اتاق خودم تنها میشوم. با خودم می گوییم .کاش میشد. یه کاری کنیم که .از یک سلامتی نسبتا کاملی در جامعه خود بهر مند باشیم .این میسور نمیشود مگر اینکه ما همه با هم این را بخواهیم .یک ایران آباد ویک جامعه خوب ایرانی بستگی دارد. به همه مردم ایران. وجامعه جهانی آن چون .هستند کسانی که در خارج از این مرزو بوم هستند. ولی ایرانی بودن خود را فراموش نکرده اند. و نخواهند هم کرد .گاهی دلم می خواهد از تمام مردم معذرت خواهی کنم به خاطر اینکه تز های بی مورد می دهم .برای اینکه تز من فقط به درد خودم می خورد وبس.

ما نمی توانیم جامعه ایده آلی ان گونه که من دلم می خواهد داشته باشیم چرا؟ برای اینکه خیلی ها نمی خواهند خوب بودن جامعه را قبول کنند.خیلی ها هم باور ندارند .خیلی ها زندگی در خارج از کشور را بر داخل از کشور ترجیح می دهند .خیلی ها از زدوبند های درون دولت ومدیران کشور خسته شده اند و از وعده های داده شده وعملی نشده دیگر خسته شده اند .خیلی ها هم دیگر نمی خواهند باور کنند که مسئولی دروغ نمی گوید با دیدی به آینده و با عشقی به بهتر شدن اجتماع دارد تلاش می کند ولی نمی تواند .دروغ هم نگفته است و نمی گوید هم قولی که داده عملی نشده است .

در جامعه ایرانی مهمترین چیزی که هنوز هم ارزش خود را حفظ نموده است ایمان به اینکه می توانیم خودمان روی پای خودمان باشیم در ذهن ها هست و همین می تواند برای ما اهمیت داشته باشد وما می توانیم از این طریق افق روشنی را ترسیم کنیم تا یک کشور اباد و شادی داشته باشیم اعتقاد من این است که ما ایرانی هستم وهوشمان اگر از دیگر کشور ها بیشتر نباشد کمتر نیست پس اگر بخواهیم می توانیم فقط نیاز به یه طرح نو داریم و آن هم این که خودمان را باور داشته باشیم وبه جای دشمنی با دنیا دوستی کنیم و در دوستی هم مواظب خودمان باشیم نه بیگانه ها چون اگر مواظب خودمان باشیم بیگانه ها نمی توانند ازمان سوء استفاده نمایند .برای اینکه نتوانند سرمان کلاه بگذارند لازم است وزیر امور خارجه قوی داشته باشیم .ریئس جمهور قوی وبا دانشی و مدیری داشته باشیم .رهبری اگاه که داریم .مدیران مصمم وبا دانش وکاردان داشته باشیم .هیچ چیزی را برای خودمان نخواهیم برای همه بخواهیم .جامعه ایران برایمان مهم باشد نه فرد .اگر ایران باشد ما هستیم اگر ایران نباشد ما هم وجود خارجی نخواهیم داشت صبور باشیم وکار دان آگاه مطلع دارای فناوری قوی با شعور اجتماعی بالا .وقتی این گونه باشیم .استراو ها و بوش ها وبلر ها .شرودر ها نمی توانند سرمان کلاه بگذارند چون با دانش خودشان خودشان را خواهیم زداجازه نخواهیم داد که از منابع ما سوء استفاده شود همیشه اول خودمان بعد آنها در معاملات  وتجارتمان با آنها مواظب خواهیم بود حرف می زنیم ولی قهر نمی کنیم در سخن رانی هامان آتو دستشان نمی دهیم .می ایستیم وشاهد در گیر لفظی شان میشویم وبه نفع خودمان مصادره می کنیم نه اینکه حرف بزنیم وآنها به نفع خودشان مصادر مان کنند .ما قدرت عظیم نفتی را دارا هستیم.می توانیم باشیم .کشورمان هم کشوری است که محصولات تولید داخل خودش اگر درست مصرف شود به اندازه خودمان هست .وقتی نفتمان را قطع کردیم وصادر نکردیم دنیا خواهند فهمید چه اتفاقی افتاده است .نباید به خارجی ها این اجازه را بدهیم که برایمان تصمیم گیر کنند ما می خواهیم خودمان باشیم .برای این خود بودن اول جوانان خود را باور کنیم وبعد توانمان را باور کنیم وآنگاه طرح نو در اندازیم شاید توانستیم .اگر نتوانستیم که از آنها با دادن امتیاز کمک می گیریم اول خودمان را امتحان کنیم بعد خیلی دلم می خواهد تمام مردم ایران در هر جای این دنیا هستند خود را در وهله اول ایرانی بدانند وبرای سربلندیش تلاش کنند تا نخواهند با کوچکترین حرکتی ما را مات کنند این بدترین ایراد است که ما داریم با کوچکترین حرکت مات میشویم چرا؟برای چه مگر ما چقدر ضعیف هستیم چقدر . اگر عمری بود بازم خواهم نوشت برای من مهم  کشورم ایران است هیچ نمی خواهم جز سر بلندی وطنم .موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 9:26  توسط اسداله پورهاشمی  | 
۱-انسانیت چیزی نیست که تقسیم کنند

۲-فهم وادراک هدیه ایی نیست که از دست کسی گرفته شود.

۳-شعور فرهنگی نیست. که در آموزشگاهای خصوصی تدرس نمایند .

۴-سواد دانشی نیست که فقط در دانشگاه ها تدریس گردد .

۵-روابط اجتماعی فرهنگی نیست که در کویر اجرا شود .

۶-مورد سئوال واقع نشدن تدبیر می خواهد تا بتوانی درست عمل نمایی .

۷-تدبیر مدیریتی است که در اجتماع اموزش داده میشود .

۸-انجام کار بد خطاست  توجیه بر خطا خود خطاست .

۹-هنرمند آن کسانی هستند که می توانند اجتماع متفرق را جمع کنند .

۱۱-بی هنر کسانی هستند که اجتماع را متفرق می کنند .

۱۲-دوست به کسی اطلاق میشود که در بد ترین شرایط دوستت باشد

۱۳-حق همواره حق است انکارش دورش نمی کند .

۱۴-پدر پدر است ومادر مادر هیچ وقت جایشان عوض نخواهد شد .

۱۵-در بدترین شرایط زندگی خودتان را محتاج و نیازمند نشان ندهید .بی نیازی بزرگترین ارزش است .

۱۶-هیچ وقت از بندگان خدا چیزی را رایگان نخواهید .

۱۷-گشاده دست باشید چون گشاده دستی خصلت انبیاست

۱۸-هیچ گاه از خدا برای کسی بد نخواهید .همواره انسان ها را دوست داشته باشید .

۱۹-شرمی بر فقر مادی نداشته باشید شرم بر فقر فرهنگی داشته باشید .

۲۰اگر روزی عاشق شدید بر عشقتان دروغ نگویید .

۲۱-هرگز قولی را که نمی توانید عملی کنید و یا عملی کردنش سخت است ندهید .

۲۲-وقتی قولی می دهید و یا با کسی وعده ایی می گذارید به قول وو عده خود عمل نمایید .

۲۳-هرگز بد اخلاق نباشید.تا می توانید مهربان باشید. که مهربان بودن بزرگترین نعمت حق است و خداوند مهربانان را دوست خواهد داشت

۲۴-در زندگی خود صبور باشید خداوند صابران را دوست می دارد .

۲۵-هرگز دروغ نگویید وقتی دروغ نگویید کمتر اشتباه می کنید .

موفق و جاری باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 8:22  توسط اسداله پورهاشمی  | 
هیچ شده تا به حال خودتون از خودتون شکایت داشته باشید .اگر خودتون از خودتون شکایت داشته باشید چه می کنید به کدام دادگاهی مراجعه خواهید نمود .آیا به دادگاه وجدانتان مراجعه خواهید نمود ویا به داد گاهی دیگر مراجعه خواهید نمود .مثلا به فرد دیگری برای توجیه کار خودتون و یا برای تبرئه کردن خودتون چه خواهید نمود من که بی خیالی طی خواهم نمود و اگر دروغ نگفته باشم کمتر به دادگاهی مراجعه خواهم نمود می سپارمش به دست زمان تا چه شود .

آیا این را فبول دارید که بیشتر وقت ها از خودمون فرار می کنیم خصوصا وقتی تنها هستیم وکار بدی انجام دادیم و کار ما باعث شده که یکی در زندگی مشکل پیدا کنه ویا حق کسی را ضایع نموده ایم آن وقت چه خواهید نمود و به چه کسی مراجعه خواهید نمود می روید ومعذرت خواهی می کنید ویا نه می گویید کردم که کردم کار خوبی هم کردم می خواست پاش را از گلیم خود بیرون نگذارد ولی دنیا این گونه نیست .گاهی دنیا خیلی زود جواب کار ما را می دهد .

شاهد داستانی بودم البته داستان که نه یک حقیقت .پسر ودختری همدیگر را دوست داشتن.مراحل خواستگاری هم انجام شد.انگشتری هم به دست دختر انداخته شد به عنوان نامزد تا سر فرصت بروند وکارشان را تمام نمایند.پسر حرفی زد که می توانست نزند ولی زد وآن هم این بود که من از حقوقم ماهانه مبلغی را به مادرم خواهم داد.این موضوع تنها به خاطر امتحان خانواده عروس بود وهیچ چیز دیگری در میان نبود مادر عروس کاری کرد که میانه این دونفر که واقعا همدیگه را دوست داشتن به هم خورد.وقتی این موضوع به هم خورد مادر بپسر چیزی را خواست که با عقل جور در نمی آمد هرچه هم گفته شده بود گفت دل پسرم شکسته شده است پسر هم تحمل کرد ودم نزد تا اینکه دختر نامزد کرد ورفت .اکنون سالی یا بیشتر می گذرد پسر موفقتر از دختر شده است ولی دختر پاک زندگی را باخته است .به گونه ایی باخته است که مادر دختر در حال دیوانه شدن است و نمی داند چه بایدبکند حتی به طلاق هم اندیشیده اند ولی چه فایده دردی است که خودشان برای خودشان درست کردند .حالا شما قضاوت نمایید که اگر شما بودید به چه کسی مراجعه می کردید و می گفتید که من گناه کار هستم در این موضوع .

آیا تا به حال شده خدا را در نظر بگیریم واز این دنیا ومادیات ان دست برداریم وهمانی باشیم که خدا ورسولش دوست دارند باشیم آیا دنیا همه اش مادی است .آیا تا به حال شده به جای اینکه به کسی دردی بزنیم اول اثرات آن درد را روی خودمان وخانواده خودمان مورد بررسی قرار دهیم واگر بد است در مورد دیگران اجرا نکنیم شده یا نه ولی هستند کسانی که به ظاهر باروتان نمی شود ولی حاضر نیستند خاری به دست کسی برود و همه مردم را برادران وخواهران خود ویا فرزندان خود میدانند .همیشه سعی بر آن دارند که همه خوب هستند پاسخ من در این میان چیست به چه کسی مراجعه می کنیم اگر من باشم در اولین فرصت سعی می کنم کار خراب شده از طرف خود را اصلاح نمایم تا مبادا که مورد نفرین واقع شوم که من شاهد نفرین بودم ودر واقع چقدر سریع هم به انجام رسید چرا ؟ این را نمی دانم ولی خدایا مرا کمک کن تا هیچ وقت به کسی ظلمی نکنم وحقی را ضایع نکنم .

اکنون هم موردی هست که باز من دوست ندارم باشد ولی چون می دانم بودنش بهتر از نبودنش است قبول کرده ام وحرفی هم ندارم تا ببنم خدا چه خواهد نمود

موفق وجاری باشید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 11:31  توسط اسداله پورهاشمی  | 
دلمون چی می خواد گاهی دلمون چیزی را می خواد که امکان داشتنش وجود نداره .این موقع چه باید کرد.چگونه می توانیم با این دل هیچ نفهم کنار بیاییم وتا بتوانیم آرامش کنیم .ولی گاهی چیزی را طلب می کند که خیلی راحت می توانیم بهش هدیه بدیم و از دستش خودمو ن را خلاص کنیم .راستی تا به حال شده با دلمون دوست باشیم وطوری تربیتش کنیم که هیچ وقت ازمون چیز ی نخواهد .خیلی ها ممکن است بگویند مگر ممکن است .من می گویم هست .چون این دل نیست که تصمیم می گیرد این مغز انسان است که تصمیم می گیرد وبرای دل فرمان صادر می کنه .پس می توانیم با دل کنار آمده و کاری کنیم که اگر فرمان مغز درست نبود دستورش را عملی نکینم این طوری بهتر خواهد شد .

دوستی دارم که خیلی وقت است .با خودش کنار اومده وخودش را باور کرده از روزی که گفت من خودمو باور کردم دیگه ندیدم بگوید کم دارم مشکل دارم همیشه شاد است وسر زنده و موفق وقتی هم برایش می گویی که چه چیزی از این دنیا برات با ارزش است می گوید هیچ همین امروز پیش یکی از روسای مهم اداره شهر مان بودم وقتی صبحت شد گفت چند روزی بستری بودم در بیمارستان فهمیدم که به غیر حق هیچ چیزی در این دنیا نیست که ارزش اندیشیدن در باره اش را داشته باشد هیچ جواب نداشتم بهش بگویم که جواب ایشان را نقض کند ولی خوب حقیقت را می گوید چون وقتی خوب بر می گردی وبه دنبال و گذشته خودت نگاه می کنی چه به دست آورده ایی هیچ واله هیچ اگر چیزی هم باشد حقی باشد که از مردم گذفته ایی و پس نداده ایی مهم بودن است که ما آنهم نیستیم .

دوستم خوب متوجه شده بود که دنیا بی ارزش است این را ما بار ها گفته ایم چه در باره عشق چه در باره دنیا ودنیا دوستی تنها چیز با ارزشی که میماند وابدی است خدایی بودن همین وبس والسلام موفق جاری باشید

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:37  توسط اسداله پورهاشمی  | 
گل سرخ گل گونه سرخ ......رنگ باخته  یاخته سوخته

گل برگها از جور زمان

خرد شده همانند برگ

برگی که روزگار به یغما سپرد ..........دردی در سینه ی گزید

احساس سرخ بودن دارد نه گل بودن

از جور زمانه خون دل ها خوردن

گونه ها از درد هجران تکیده .....و رفتاری بی نهایت درد

خماری از جور ستم ......اهسته دل در گرو نهادن

حقیقت را پنهان کردن .......واژه گل سرخ دادن

به شقایقی که دیرگاهی است مرده ......و این است بی داد

این است جور وفریاد

که ما را در باغ دلمان

به جرم بوئیدن گل اعدام کنند

شاید روزی رسید که گل سرخ

بر سینه های عشق نهفته باشد

و معنی عشق یا سرخی گل روشن گردد

شاید    شاید      شاید

اسداله پورهاشمی ۴/۳/۸۴ مسجدسلیمان

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 12:47  توسط اسداله پورهاشمی  | 
زندگی یک نفس تازه روئیدن

غنچه ایی هنگام وا شدن ...گلی در اوح شکوفایی .....در انتهای باغ زندگی در باره جاری .

گنجشک روی شاخه گل ....آواز سرد زمستانی سر داده ...باغبان پیر تماشاگر .

جوی آب زندگی را در خود جاری.....سیاه جامه گان برهوت ....با یورش شبانه خود باغ را به یغما بردند.

زندگی همچونان چاری ...ساعت هنوز تیک تاک می کند ....صدای زنگ به گوش نمی رسد ..

مرغان غزل خوان ترانه سرایی نمی کنند ....آنان فهمیده اند زندگی هرچند جاریست ...

ولی چند گاهی است که دست تتاول ...آن را به یغما برده است..زندگی باغچه کوچک خانه ماست.

که هر روز مادرم ابیاری می کند ...اندازه رشد تمام گلها را می دانست ...حتی تعداد غنچه ها را .

در اولین روز که غنچه ایی باز میشد ..مادر جشن اولین شکوفه را می گرفت ...

مدتی است که باغچه کوچک خانه ما مرده ...مادر نیست تا ابیاری کند ...اما زندگی همچنان جاریست .

هرچندمرگ باغبانش را با خود برد ...دستان تتاول گر غنچه ها را به یغما بردند .

امروز روز تولد باغچه ماست ...تمام گلها جوانه زده اند ..... تک توک هم غنچه دارند ....

همه جمع شده ایم تا این بار دست یغما گر....غنچه ها را به یغما نبرد ..ویاد مادر را گرامی داریم .

که از باغچه کوچکمان همچو وطن پاسداری کرد ...دستان خود را به گره کرده ایم .

تا جلوی تتاول بایستیم

و دست یغما گر را کوتاه کنیم ..

اسداله پورهاشمی ۱۱/۷/۸۴ سروده شده در شهرستان مسجدسلیمان 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 11:29  توسط اسداله پورهاشمی  | 
روزگاری خواهد رسید

که این تن خاکیم در فبر سرد تاریخ

در تنهاترین نقطه زمین

در انتظار رویش یک شاخه گل شقایق آرمیده است

وقتی که چون نسیم.... از خاک من گذر کنی

بر یاد داشته باش..... روزی من چو تو

بر روی خاک این زمین پای می زدم

امروز نیستم .... امروز اگر دلت خواست با من شوی

آهسته بیا (تا مبادا دل خاکیم ترک بردارد)

وگلی از دسته اقاقیا.... روی خاکم بگذار

نرم آهسته مشتی از خاکم را ..   در هوا پخشش کن

یا به یاد دل دیوانه من ....قطره اشکی بفشان

روی قبر که زمین هم به فراموشی مطلق داده

تو همین قدر بدان

روزگاری منم انسان بودم

حال این گونه فتادم در دیار برهوت

تو ز من عبرت گیر

شاید تو نیایی این جا

شاید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 9:4  توسط اسداله پورهاشمی  |