تبليغاتX
غروب
من از کجا بگویم

که باورت گردد

چگونه قلب مرا زیر پا نهادندش

چگونه نا شده از بیخ وبن بریدندش

من از کجا بگویم

از حیاط بی دیوار

سکوت بی پایان

از شقایق های دشت چنون

یا ز برکه ایی پر خون به نام قلب

من از کجا بگویم

حدیث تنهایی

سکوت مرگ زای بی نهایت درد

یا از ستم های نا شده باور

میان دشت جنون با هزار حیله ونیرنگ

من از کجا بگویم

از خواب زیر پلهای سیمانی

کشیده شدن این تن روی جاده عاظفه ها

یا از نگاه اشنای بیگانه

که می شناسدم اما نمی کند باور

که این تن نحیف من است زیر دست وپای ستم

من از کجا بگویم  که روز وشب رفتم

تا سر حد مرگ دویدم ولی نشد ممکن

که درد خود بگویم به محرمان دشت جنون

شاید

کسی صدای ناله دل را شنید وآدم شد

و باز مرا خواند به سوی تقدیرم

من از کجا بگویم

یکی صدایم کرد

یکی دوباره مرا خواند تا سپیدی صبح

که باورش دارم

۲۹/۸/۸۴ مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 7:58  توسط اسداله پورهاشمی  | 
شب و سیاهی   دل با طنین زوزه باد                    خبر   دهند ز  سیاهی  بخت و اقبالم

ز بخت  بد من دیوانه  تا  کجا    بدوم                     به عشق اینکه سفیدش نماید اعمالم

تمام    عمر  دویدم   پی  اشارت  دل                     ندیدمی    بشارت    دو  دیده    گریانم

به  عصر روز  تباهی به  کوچه مستی                   قدم  نهاده   رها گردد  این  تن   و جانم

فرشتگان   سفیدی  ره  مرا     بستند                  مباد  پا به  نهم  در  رهی  که  می دانم

تحیر  من  دیوانه  صد   دو چندان  شد                  چو بی  خبر  شده ام  از  ضمیر    حیرانم

سیاهی دل من ریشه در وجودم داشت                ره   سفیدی   اعمال   من   شده    جانم

خبر دهید  به مستان  نیمه  شب یاران                که  قائم  به       قیامی       گرفته   دامانم

به شاه بیت غزل  می رسی   خراباتی                سبو  وجام   بنه   بین   که   دست  بدامانم

مرا  چو  شیخ  خراباتی ام    نمی  راند                 بدان  سبب   که   عمری    دو دیده   گریانم

اسداله پورهاشمی ۲۹/۸/۸۴ مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 9:43  توسط اسداله پورهاشمی  | 
یک زمانی می رسد از راه دور                        خاک ما گردد مکان مار و مور

هر کسی پا را نهد بر روی ما                           هیچ انگارد همه هستی به گور

من نمی گویم کجا خاکم کنید                         در دیاری که نباشد مار و مور

در دیاری که همه پروا بکنند                             پای را آهسته بر دارند چو مور

این تن خاکی ندارد ارزشی                           تا که بگذارید اند قعر گور

بهتر آن است که مرا اتش زنید                        تا که من راحت شوم از مار ومور

این شعر کامل نیست چند بیتی از غزل یک زمانی است که چندین سال پیش سروده شده است اگر دقیقا یادم باشد دراولین دفتر شعر که به پسر بزرگم تقدیم شده است نوشته شده حال موضوعی پیش آمده که دوباره روی این وبلاگ گذاشت موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 8:56  توسط اسداله پورهاشمی  | 
روز گاری  عشق  و شوری  و دلی                               قصه  پروانه   ها و  منز لی

شعله   شمع   و  نگاه      آشنا                                   بال  پروانه  به  سوز   آتشی

ریختن  برگ  از  درخت تا خاکباغ                                   آرزوی رقص هر پروانه اندر محفلی

یک  نگاه  کوته     در اوج      غرور                                تازه  های  باغ  جاری  ماندنی

بودن   همراز    در   وقت     نیاز                                    در کنار شعله های سوختنی

شعله  های شمع در تاب وخروش                               می  نوازند  تار  بر  زخم  دلی

زخم  دل  از هر  نگاه  و  هجر  یار                                 می نوازد     تار دل روی گلی

در  سحر  با  یک  رحیل     کاروان                                گو  فرا  خوانند  دلان    همدلی

شرح  حال   شمع  با شمع  وجود                                 آشنا  با درد  ها    وقت    گلی

رسم  عاشق  ها   پیام آشناست                                 این  پیام    آشنا  شاخه  گلی

اسداله پورهاشمی ۲۶/۸/۸۴ مسجدسلیمان

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 20:11  توسط اسداله پورهاشمی  | 
هیچ وقت چیز ی نگفتم / تا مبادا بگویی خود خواه ست

هیچگاه حرفی نداشتم/ ز غم دربدری

تا نگویی پر از گلایه بود /همیشه منتظر آمدنت بودم /

تا بیایی .آهسته چون نسیم بهاری/من ترا نگاه کنم/

هیچ زمانی دلم راضی نشد/به تو حرفی بزنم از غم خود

ترسم از دوری بود/دوری تو از این دل تنهایم /

گاه گاهی به سر کوچه دل می آیم /

ماه فروردین بود /موسم غنچه گلهای بهار /

یکی آهسته صدایم می کرد/و به من می گفت /

از کوچه دل بیرون شو/برو از شهر ودیارت بیرون /

برو جایی که کسی پیدا نیست/دل خود را بسارش به باران بهار

تا بشوید رخ دل /گفتمش بی تو هرگز نروم /

بی تو تنها ترین تنهایم /نرم آهسته خزیدی پیشم/

با نگاهت گفتی /در کنارت هستم /با تو هنگام بهار

زیر باران بهاری /وسط دریاها /لب فرو بسته خموش /

که مبادا رهایم کنی/ در انتهایی ترین نقطه /منتظر ماندم/

تا بیایی وبگویی برویم /آمدی دیر ولی /تن من تاب نداشت/

تا به همراهی تو /برود تا دریا /برود تا فردا/

اسداله پورهاشمی ۲۶/۸/۸۴ مسجدسلیمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 8:7  توسط اسداله پورهاشمی  | 
گاهی دل خودمون نمی خواد که به جایی برسیم.چون مایل نیستیم ویا نمی خواهیم اگر می خواستیم که مطمئنا خودمون هم تلاشی می کردیم و موفق هم میشدیم .برای من یکی این قابل قبول نیست که .اگر در زندگی شکست خوردیم در پایان زندگی هستیم .می باید برویم و بمیریم خیر این گونه نیست .اگر مشکلات در زندگی هست در ابتدا برای همه است . کسی نیست که با مشکل مواجه نباشد .مشکل ما چیست .مشکل ما عشق است این سه حرفی که یک دنیا راز ونیاز به دنبال دارد .این سه حرفی که وقتی اسمش به میان می آید تن خیلی ها شروع به لرزیدن می کند .واقعا عشق چیست .نگاه است .بیان است .علاقه است.همدلی است .با هم بودن وبه هم رسیدن است .کدام یک است چرا؟ وقتی به عاشق می گویند معشوقت چگونه است جبهه میگیرد واز محبوب خود دفاع می کند چرا؟ وقتی معایب عشق را می گوییم به حالت پرخاشگرانه می گوید شما از عشق چه می فهمید .راستی چرا؟

آیا عشق این همه جذبه دارد این همه کشش دارد که البته من می دانم که تا از جانب محبوب نباشد سخنی عاشق را حرفی برای گفتن نیست .ولی خب ما ها هم که خودمان را یک مدعی در این عرصه می دانیم لازم است بدانیم که عشق این سه حرفی معجزه گر چیست .چرا؟ همه متفق القولند که عشق معجزه می کند چرا؟ برای اینکه همدیگه را دوست دارند ویا می خواهندیا چیز دیگری در این میان است ما بی خبریم.البته من می دانم که هست .چون خودم عاشقم .می دانم عاشقان چه می گویند .ولی وقتی عشق پاک باشد خطایی در آن نباشد مشکلاتش هم لذت بخش است .اما وای بر زمانی که عشق الوده گردد که دیگر نمی توان ان را عشق نام نهاد .

وقتی از عشق می گوییم عشقی را مد نظر داریم که خدا هم ان را تایید کرده باشدیعنی اینکه همه دوستش داشته باشند به قول دوستی این روز ها دیگه همه از همدیگه خسته شده ایم وبه هم علاقه ایی نشان نمی دهیم نباید این گونه شویم که اگر این شد مرگ زندگی عاشقانه را به همراه خواهیم داشت امید دارم که همیشه شاد باشیم بازم خواهم نوشت موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 7:26  توسط اسداله پورهاشمی  | 
وقتی خودم را در میان جمع تنها احساس می کنم با خود می گویم به کجا می روی ای مردی که خودت هم نمی دانی چه می خواهی .این را می دانم که به تنهایی کاری نمی توانم بکنم این کار کاری بزرگ است .نیاز به فرهنگ سازی دارد تا ما بتوانیم روابط دو انسان را معقول تصور کنیم .وقتی دو انسان را با هم می بینیم هزاران فکر بد در ذهنمان تداعی پیدا می کند که هیچ کدام هم ممکن است درست نباشد . ولی هست .

از اول برگردیم مروری داشته باشیم بر روابط ها .

وقتی دو نفر با هم طرح دوستی می ریزند برای چه این کار را می کنند اگر برای زندگی است پس چرا هنوز  از راه نرسیده اولی از دومی خواسته های نا معقول دارد وقتی هم دومی می گوید نه اولی میرود وقتی اعتراض می کند می گوید اگر مرا می خواهی باید با من فلان کار را انجام دهی اگر انجام ندهی من با تو نمی توانم باشم می خواهم قبل از مثلا ............بدانم چقدر تو توان داری نیروت چقدر است خب زندگی که براین گونه مووارد بنا نهاده میشود چقدر دوام دارد و یا چه اطمئنانی هست که اولی وقتی مدتی گذشت نگوید خودت خواستی حالا من نیستم پس در این زمان تجربه نشان داده است که عشق می تواند باشد ولی دقت در عمل بیشتر موثر است مواظب از حریم امنی که می خواهیم در آینده انسانی را در این حریم تربیت کنیم و تحویل جامعه بدهیم  باشیم .اگر بخواهیم خوب باشیم خدا را هموراه شاهد داشته باشیم دوام روح انسان به خوب بودن است .

دوم برویم بر روی خواسته ها .خواسته هایی که در این مسیر عشق وعاشقی امروزه به میان کشیده می شود وقتی خوب دقت کنید مشاهده خواهید نمود که هیچ چیزی بیرون از جامعه مادی نیست اگر دختر پدرش پول دار باشد دوستانش دنبال مال واموال دختر هستن پسر هم همین طور است وقتی پول داشته باشد دنیال پولش هستند که البته پسران بیشتر از دختران در این مورد  .مورد تهاجم واقع میشوند وزودترهم آلوده میششوند که البته آلودهگی دختران خیلی کمتر است تا پسران .خب این جا هم عشق معنی پیدا نمی کند و نمی توان به خواسته هایی که در پشت پرده دود ومواد نهان است را مورد اعتماد دانست وتوجه داشت که اگر در این راه گام نهادیم رفته خدایی هستیم باید فاتحه ما خوانده شودکه خیلی ها را شاهد هستیم فاتحه اشان از طریق این گونه دوستی ها وعشق ها از بین رفته است حتی جانشان .

سوم اگر عشق نباشد دنیای خوب نباشد پس خووبان چه کنند پس دنیای خوب هم هست وقتی خوب هست می توان با خوب بودن به همه خواسته ها رسید می توان خوب بود هیچ انتظار بدی نداشت در مقابل دوستان خوبی داشت با دید خوب روابط داشت بدون آلودگی ها مگر روابط بدون آلودگی ها بدرد نمی خورد حتما باید آلوده بود .حریم ها آلوده. نه این گونه نیست و نباید هم باشد چون ما می توانیم بدون آلودگی ها هم روابط خوبی داشته باشیم تا می توانیم باید سعی کنیم که خوب باشیم وقتی خوب بودیم به کسی هم اجازه ندادیم به حریم امنمان پا بگذارد ان وقت می توانیم خوب باشیم .موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 7:50  توسط اسداله پورهاشمی  | 
 برگردیم وببینیم که از این عشق چه چیزی را خواستاریم .

ببینیم خواسته هایمان معقول است یا خیر .

اگر خواسته هایمان معقول است چرا؟ کارمان به جدایی می کشد.نابود میشویم .وهستیمان را از دست می دهیم .هیچیم. ولی هیچ تر هم میشویم. می دانید چرا؟ برای اینکه در عشق ورزی صادق نیستیم. اگر صادق بودیم. هیچ وقت کارمان به تلخی نمی رسید.تلخ نمیشدیم وهمدیگر را اذیت نمی کردیم .

اگر روزی با دوستی بهم زدیم .چه انتظاری از دوست خود داریم .اگر سکوت کرد وچیزی نگفت احمق است. اگر رعایت حالمان را نمود نفهم است. یا اینکه هنوز هم پس از برهم زدن دوستی. دوستمان دارد .و نمی خواهد این رشته دوستی بریده شود. کدام فکر درست است .چرا؟ ما انسان ها اینقدرخود خواه هستیم .به غیز از خودمان هیچ کس دیگری برایمان با ارزش نیست. وقتی به کسی ارزش نمی گذاریم. انتظار ارزش دیدن را داریم .

عشق چه گناهی در این بین دارد که به دست عده ایی بیسواد می افتد .و هرچه که دلشان می خواهد از عشق می خواهند .عشق این نیست. اگر این بود که ما هر چه دلمان می خواهد ازش بخواهیم .که دیگر عشق نبود. عشق یعنی اینکه بسوزی ودم نزنی. معشوقت با کسی دیگر باشد .ودوست دار کس دیگری باشد. وتو را در یاد واندازه خود نداشته باشد .تا روزی که بداند تو هستی. عشق سوزانی داری ولی خدایی آن وقت به عشق پاسخ دهد. یا ندهد .دست اوست. مثل این است که به درگاه خدا دعا کنی که حاجتی را براورده کند. بر آورده شدنش دست خداست .دست تو نیست .و کاری هم نمی توانی بکنی. عشق هم اینگونه است. هرکس سوخت عاشق است. دم نزد عاشق است .قدر دل را دانست عاشق است .خدا را فراموش نکرد عاشق است .

برگردیم کمی در زندگی خصوصی خودمان دقت کنیم. ببینیم تا کجا هستیم .وقتی به یکی می گوییم هستیم. تا کجا. اگر من باشم وعشقم نا معقول هم باشد .تا کوس رسوایی زدن هستم. تا بدنامی تمام هستم. تا رانده شدن از شهر هستم .تا سنگ سار شدن هستم .چرا؟ چون عاشقم. کسی که عاشق است .دیوار نمی شناسد .حصاری را بر نمی تابد .سختی را قبول دارد .همه نوع بدی را تحمل می کند. تا به وقتش که به معشوق برسد. تنها اگر یک دقیقه در دل محبوب باشد. پس از عمری دربدری وقتی سر را بر سینه محبوب خود نهاد. انگار تمام عمر درکنارش بوده است .

وقتی یک راهی را می رویم .برگشتی هم در راه است .این برگشت لازم است. که رویش دقتی داشته باشیم. چون برگشت بدون دقت اصلا بدرد نمی خورد .وقتی می خواهیم به کسی بگوییم دوستت دارم .لازم است اندازه این دوست داشتن را بدانیم .اگر از خودمان مطمئن هستیم .لب به سخن باز کنیم و بگوییم انچه در دل داریم. در غیر این صورت. اگر کوچکترین تزلزلی در خود احساس کردیم. خطاست که بگوییم دوستت دارم عاشقتم .به خدا خطاست. چون عشق اول آسان است. ولی بعدش چی هیچ به این فکر کردی یک عمر را برای عشق گذاشتن خیلی سخت است. نمی توانی حرفت را پس بگیری .چون اگر حرفت را پس گرفتی. رفتنی هستی .دیگر نمی توانی. بگویی که هستم .برای بودن همان اولی کفایت می کند. مرد آنست که در اولین گام سقوط نکند .اگر در اولین قدم سقوط نکردیم. دیگر هیچ وقت سقوط نخواهیم نمود. این اندکی از حرف من برای برگشتن از راه رفته است. خدا را ناظر بدانیم وپیش برویم .وقتی هم می خواهیم برگردیم با خدا برگردیم .موفق باشید و جاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 7:52  توسط اسداله پورهاشمی  | 
اندکی صبر دمی آرامش

یک طلوع خورشیذ با نگاهی تازه

ارمغان مستان سحر یک طلوع روشن

یک غروب یک نگاه خواهان

یک سره از وسط باده فروشان سحر

تا در میکده عشق

خط سرخی به امید دیدن

رخ زیبای تو ترسیم کند

تو تماشا گه رازی خط تصویر رخت تا سحر ها پیدا

انتهای سحر عشق رخت

زیبایی داده بر محفل مستان سحر

تو خودت می دانی عشق خود شیدایی ست

لیک باور نکنی عشق وشیدایی را

اندکی صبر سحری در پیش است

رخ نما تا سحر عشق شود همراهت

تا دو باره بخوانی شعر با هم بودن

و من این می دانم

سحری که دل من شیدا شد

در کنارم بودی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 8:30  توسط اسداله پورهاشمی  | 
برای رسیدن به عشق حتی برای یه لحظه هم نباید درنگ کرد چون اگر درنگ کنی از کفت رفته است .عشق موهبتی است که خدا هدیه می دهد .به همه هم نمی دهد به کسانی این هدیه را ارزانی می دارد که ارزش عشق وعاشق شدن را داشته باشند .وقتی به آن درجه از انسانیت رسیدیم که لیاقت عشق را پیدا نمودیم خدا هدیه خودرا ارزانی خواهد داشت .ما می توانیم بگوییم هستیم ولی وقتی در یک دوستی های ساده سر دوستمان که هزاران بار بهش گفتیم عاشقت هستم کلاه می گذاریم از آنانی که مدعی عشق هستند .اما عشق دروغین چه انتظاری می توانیم داشته باشیم .

در این میان تنها کسی که نمی توانیم سرش کلاه بگذاریم یک خودمان هستیم دوم خدا هست که ما سر این دو نمی توانیم کلاه بگذاریم انسان به همه می تواند دروغ بگوید حتی با دروغ دیگران را فریب دهد ولی سر خودش و وجدان خودش که خدایش است نمی تواند کلاه بگذارد ودروغ بگوید این یکی را من با اطمئنان می گویم که از قدیم گفته اند وصادق هم هست  (هرچه کنی به خود کنی گر دو صد خوب وبد کنی ) این واقعیت است و انکارش هم نمی توانیم بکنیم برای همین هست که من می گویم قدم در راهی که از پایانش مطمئن نیستیم نگذاریم وقتی اطمئنان پیدا کردیم و از سلامت را مطمئن شدیم گام برداریم وگر نه عاشق شدن خیلی هم سخت نیست خیلی هم راحت است خصوصا برای پیدا کردن دوست تنها با دوبار سلام وعلیک کردن دوست پیدا میشود ولی عشق چیزی دیگر است توان عاشق شدن موضوعی دیگر است ما نمی توانیم خودمان را گول بزنیم  خود گول زدن به نظر من گناه است وقتی می دانیم در این چشمه آب نیست چه اصرای داریم که آبی برداریم خدا هم گفته از دیواری که در حال فروریختن است پرهیز کنید وزیر دیوار قرار نگیرید .نتیجه این است که در این دنیای ماشینی عشق هم تقریبا ماشینی هستند نوعش فرق دارد بزرگ وکوچکی دارد ولی همه اش غلو است .پر از رنگ وریاست .سادگی در این عشق ها نیست .چه باید کرد چرا انسان ها این گونه شده اند .چرا؟ زندگی انسانی به زندگی حیوانی بدل شده .چرا؟ ما خدا و خودمان را به دست فراموشی آنهم از نوع مطلقش سپردیم .راستی چرا؟ من که نمی توانم پاسخ این چرا؟ ها را بدهم ولی این را می دانم که خدا هم قهرش میشود از این عشق های امروزی که تنها در اندیشه عاشق گول زدن معشوق است البته همه عشق را این گونه نمی دانم عشق های پاک هم فراوانند ولی کمتر در میان هستند. مردانی که از عشق دورند مردان خدا نیستند وزنانی که عشق را هوس می دانند زنان بهشتی نیستند عشق لازم است که بهشتی باشد و هر قدمی که در این راه بر می داریم خدایی باشد به غیر از خدا همه چیز هیچ است والسلام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 17:35  توسط اسداله پورهاشمی  | 
هلا باران ببار

تا خیس صحرای دلم گردد

و روید تازه های عشق

و گوید زیر لب راز درون سینه های درد

بگوید از قدیما

از راز های سر به مهر زندگانی ها

از گلین های قشنگ دشت

و از انان که معضومانه رفتند

تا نگویند راز بی مهری

نگهدارند اندر سینه خود

درد های پر از درد

هلا باران ببار

تا دشت دریایی پر از مستان شب گردد

و با هم راز بد مستی خود گویند

هلا باران سحر بر دشت خون بارد

و بر پایان عشقی نامه مستانه بنوسد

تا همه دانند که مهر هستی دل

در شب بارانی چشمان او باشد

هلا باران ببار

هلا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 8:37  توسط اسداله پورهاشمی  | 
آمدم تا  سحری  پیش  تو  پیمانه   زنم                 سر سجاده نشینم ره میخانه زنم

قصه  گوی  دل  دیوانه  شوم  وقت  نیاز                  ره بی راهه روم باده مستانه زنم

رخ  زیبا   نگرم   تا  سحر  آید  به   کنار                   سحر از خانه شوم سجده به پیمانه رنم

شکر حق گویم وهر شب به سماوات خدا                نقش بی رنگ دل از باده وپیمانه زنم

گویم ار دوست بخواهد سر پیمانه  عشق                عهد نا بسته خود بسته به پیمانه زنم

هر طرف می نگرم صورت زیبای تو مست                  شده از باده و من باده ز پیمانه زنم

رخ نما  تا  که   کنیم سحده  آخر  به نیاز                   این نیاز ابدی از لب پیمانه زنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 7:16  توسط اسداله پورهاشمی  | 
امروز تصمیم داشتم از موضوع دیگری حرف به میان بکشم که تلفن دفترم زنگ خورد و خانمی از آن سوی خط مرا به آرامش عظیم عشق کشید .گفت در باره عشق می نویسی این را هم بنویس که عاشق شدن کاری احمقانه است .وادامه داد که من عاشق مردی بودم .که هیچ وقت فکر نمی کردم .مرا رها کند .سراغ زن دیگری برود .گفتم خانم شما عاشق بودید. یا او هم عاشق بود. که گفت مگر می شود که من عاشق.شوم. تا مردان اظهار علاقه نکنند. زنان که دیوانه نیستند . به کسی بگویند دوستت دارم .گفتم ببین خانم من هیچ کاری به این که چه کسی. اول اظهار علاقه نماید ندارم. فقط این را می پرسم .که آیا ایشان هم شما را همان قدر که شما ایشان دوست داشتی. یا به اصطلاح خودت عاشقش بودی .او هم عاشقت بود می گوید نمی دانم .همین قدر می دانم. که او هم به من اظهار علاقه می کرد .میگویم وقتی کسی را دوست داشته باشیم .او هم مارا دوست داشته باشد. چطور میشود که مارا رها کند .برود دیگر ازمان حال هم نپرسد.خانم کمی درنگ می کند  می گوید نمی دانم .ابتدا هم گفتم که امروز تصمیم داشتم از موضوع دیگری بنویسم ولی خب بازم کارم کشید.  به عشق واین که چرا ما عاشقان. دست از معشوقان بی وفای خود بر نمی داریم. ( دختری را دوست دارم تنها دو بار اورا دیده ام  درحد یک ساعت نه بیشتر نه کمتر ولی آنقدر دوستش دارم که حاضرم سرم را بدهم ولی او را از دست ندهم در صورتی که او هم مرا این گونه دوست دارد) این هم گفته کس دیگری بود که او هم یکی از دوستان است وقتی حرف های خانمی که تلفن زده را گوش می دهم و آقایی که دختری را دوست دارد تنها دوبار ملاقاتش کرده است .می مانم که چه باید بگویم.  کدام از این دو عشق را قبول داشته باشم .عشق اول .یا عشق دوم .این دنیا است .این هم ما مردمان عاشق پیشه .که نمی دانیم چه می خواهیم. یکی فرار را بر قرار ترجیح می دهد. یکی اصلا نمی داند عشق چیست .یکی می خواهد وقتی کسی را به تنهایی دوست دارد.او هم او را دوست داشته باشد.این ها با هم جور در نمی آید نمی تواند با هم باشند عشق وقتی دنیایی بود .وقتی خواستار دلار ویورو بود .دیگر عشق برای دل مفهومی نخواهد داشت .ما هم تا می توانیم سعی می کنیم .که بگوییم بابا در انتخاب خود دقت کنید .چند بار این حرف را بزنم. خیلی ها هستند. که امام زمان را واقعا دوست دارند وعاشقش هستند. آیا به امام زمان می گویند .تو هم باید ما را دوست داشته باشی. نه این گونه نیست وقتی عاشق امام خود هستند. چه او هم اینها را دوست داشته باشد .چه نداشته باشد. این ها امام خود را دوست دارند .وتا می توانند هم در راهش جان فشانی می کنند. که ظهور کند. بیایید مثل آنانی که واقعا عاشق هستند باشیم. اشکال ندار که تنی باشد. همین عشق تنی هم اگر پاک باشد .به خدا از عشق خدایی چیزی کم نخواهد داشت. موفق وجاری باشید.....خدا وکیلی بیایید واقعا عاشق باشیم حرف نزنیم همین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 18:30  توسط اسداله پورهاشمی  | 
در اين نوشتار گونه ايي كه دارم همواره سعي بر آن داشته ام كه مطلب يا مطالبم در باره خوبي ، تصوير زيبا از عشق  باشد با تمام سختي هايي كه در اين راه است ولي ظاهرا موفقيت چنداني نداشته ام چون احساس مي كنم كه ما اول عاشق ميشويم ، بعد به عواقبش مي انديشيم اگر مي انديشيديم كه مي دانستيم عشق اول آسان است بعد مشكلات به دنبال دارد ، تمام هدف ما از اين نوشته اين است كه شايد بتوانيم گامي در جهت بهبود وضعيت عاشقان بر داريم راه را بر همه آسان كنيم تا بتوانند راحت راه خودرا انتخاب كنند ، با كمال آرامش در راهي كه دلشون مي خواهد گام بردارند ترس از عواقب بد جاده نداشته باشندبدونند كه شكستن خيلي سخت است تا نرسيدن نرفتن بهتر از نديدن ، وقتي برويم خواهيم ديد خواهيم شنيد در زندگي اعتقادي است كه ما اين اعتقاد را با خودمون خواهيم داشت از خودمون دورش نخواهيم نمود تا مي توانيم راه درست را انتخاب خواهيم نمود گاها اشتباه رخ مي دهد ، ما از اين اشتباه كه براي ديگران رخ مي دهد لازم است تجربه كنيم زندگي خود را در راستاي خوبي ها استوار كنيم از بدي ها دوري گزينيم عشق ورزي را بياموزيم .مهرباني را پيشه خود سازيم تا شايد راه درست را بتوانيم انتخاب كنيم وقتي توانستيم راه درست را نماييم بعد برويم نه اينكه اول برويم بعد بخواهيم انتخاب كنيم اگر اول رفتيم هزار ويك مشكل برايمان ايجاد ميشود اما اگر اول انتخاب كرديم وقتي از انتخابمان اطمئنان يافتيم كه درست است برويم مشكلات راهمان كمتر خواهد بود هر چند كه همگان مي دانند كه از قديم گفته اند كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها  ما هم اين را مي دانيم ولي مي خواهيم اول نرويم بعد از انتخاب در صورت خوب بودن برويم وقتي هم رفتيم ديگر برنگرديم تا مي توانيم برويم تا ميتوانيم باشيم وقتي بوديم اين بودن با محبت باشد كه زندگي زياد سخت نباشد هر چند در اين دوره ماشيني زندگي هم ماشيني شده است وزندگي ماشيني هم مشكلات خاص خود را دارد به اميد رووزي كه اصلا مشكلي نداشته باشيم موفق وجاري باشيد
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 8:39  توسط اسداله پورهاشمی  | 
گاهی در خودم این فکر را تقویت می کنم که تردید یعنی چه ؟ چرا ما تردید می کنیم .از این تردید ها چه نتیجه ایی می خواهیم بگیریم .چه راهی را قرار است برویم که تردید داریم که برویم یا نه .اگر دقت کنیم خوب انتخاب نماییم هیچ وقت تردید نخواهیم نمود و می توانیم برویم همان طوری که دلمون می خواهد همان طوری که دوست داریم .برای اینکه تردیدی در رفتن نداشته باشیم می توانیم با احتیاط جلو برویم وقتی مطمئن شدیم ان گاه لب باز کنیم .بگوییم که دوستت داریم تا مطمئن نشدیم مبادا که لب به سخن باز نماییم که نتیجه منفی خواهد داشت چه برای مرد .چه برای زن تفاوتی ندارد این راه یک راهی است که برای عمری می باید رفت وقتی گفتی هستم باید تا آخر عمر باشی در غیر این صورت تمام اعتبارت .اعتقادت .آبرویت .زیر سئوال می رود چون انسان وقتی قولی را داد لازم است روی قول خودش به ایستد تا موفق وشود عشق قولی است عمری .یعنی عمری را می خواهی عاشقانه زندگی کنی که می گویی دوستت دارم عاشقتم .اگر غیر این باشد که نمی گویی چرا ما به همه نمی گوییم عاشقتان هستیم تنها در دوران عمرمان ممکن است به یکی یا دوتا به غیر از خدایمان بگوییم دوستت داریم یا عاشقتیم همین کافی است وقتی عشق را هم مانند خدایمان فرد انتخاب می کنیم لازم است خدایی باشد تا مثل خدا دوستش داشته باشیم که این دوست داشتن بهایی سنگین را به همراه خواهد داشت .بهایش تا پایان عمر دوست داشتن است بدون قید وبند چون ما خدا را دوست داریم بدون شرط وقتی هم می خواهیم به سمتش برویم بدون پارتی .بدون دفتر دار .بدون واسطه می رویم .عشق باید به گونه ایی باشد که ذوب شوی وقتی بهش می رسی ندانی چه باید بکنی یعنی وقتی در کنارش هستی بقدر مهربان باشی که هرگز ازت نرنجد همواره او هم دوستت داشته باشد به تنها چیزی که هرگز نیندیشد جدایی باشد اگر بدترین رفتار را داشته باشد وقتی بداند که عشق تو بی ریا .بی شیله وپیله است او هم عشق بدون ریا را تقدیمت خواهد نمود به صوری که وقتی پیشش باشی در بهشت خواهی بود بهشتی که خدا وعده داده است چگونه می توان تجربه کرد یکی از راهایش این است که در کنار محبوت باشی او را دوست داشته باشی او هم ترا دوست داشته باشد همین این یعنی در بهشت بودن وقتی او ترا از خودش بداند وقتی با هم باشید مثل دو جسم در یک روح دیگر چه می خواهیم خدا وقتی وعده بهشت میدهد چگونه بهشت را باید درک کرد یکی از راه این است که در کنار محبوب خود باشی وقتی در کنار محبوبت بودی در کنار کسی که همه چیز توست در بهشت هستی این یعنی به وعده خدا رسیدن .من به این وعده رسیده ام وقتی که در کنار محبوم هستم دربهشت خدا هستم چون او را صادقانه دوستش دارم به خاطر عشقش می خواهمش نه به خاطر تنش وقتی این گونه است همه چیز من او ست او ست که مرا میبرد تا به بهشتم برساند باز هم خواهم نوشت دوست داشتن یعنی چه چرا می گوییم دوست داریم این دوست داشتن چه تفاوتی با عشق دارد .با عاشق شدن دارد عشق مقوله ایی جدا دوست داشتن مقوله ایی جداست که نمی توان با هم یکی دانست همیشه سعی کنیم که تفاوت ها را از هم جدا کنیم تا بهتر بتوانیم راه خود را مشخص کنیم وقت تفاوت ها را از هم معلوم نمودیم راه ساده تر خواهد شد این را هم بگویم که هنوز در باره عشق از آیات .احادیث .قرآن استفاده نکرده ام اگر به تنهایی نتوانم به خدا متوسل خواهم شد این را هم همه می دانید که من به غیر از خدا با هیچ عشقی موافق نیستم چون عشق به خدا چیز دیگری است و مقوله ایی دیگر خدا خودش تمام عشق من است من به غیر از خدا کسی را ندارم تا بتوانم به او عشق ورزی کنم خدایا کمکم کن تا در این راه ثابت قدم باشم وقتی با کسی دوست شدیم دختر یا پسر اولین گام این است که هیچ وقت از دوستمان چیزی نخواهیم مگر در موارد خاص که دوست را در این گونه موارد امتحان می کنند عاشق باشیم بهش بگوییم ولی نخواهیم او هم مثل ما باشد تا بهتر بتوانیم درک کنیم کجا هستیم تا به حال شده بی ریا به سمت خدا بروید وضو بگیرید جا نمازی پهن بایستید برای نماز بگویید الله واکبر بروید حس خود را برام بنویسید ممکن است همه یک حس داشته باشیم رها شدن از هرچه در این دنیا است رها شدن تا رسیدن به خودش به خود خدا وقتی به این جا رسیدیم خواهیم فهمید عشق یعنی چه   موفق وجاری باشید
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 9:7  توسط اسداله پورهاشمی  | 
موضوع از این قرار است که ما خیلی وقت ها خودمان را از دیگران دانا تر وعاقل تر میدانیم همین عاقل تر دانستن باعث میشود که گاهی کنار گذاشته شویم .برای اینکه کنار گذاشته نشویم وهمه دوستمون داشته باشند لازم است همواره همه مردم را دوست داشته باشیم وهمیشه به همه احنرام بگذاریم نکند روزی خودمون را گم کنیم که اون وقت دیر میشود .دیگر نمیتوانیم خودمون را پیدا کنیم .نمی خواهم از درد هایی که دته ام اززخم زبان هایی که در این زندگی شینده ام .از مشکلاتی که داشته ودارم بگویم .چون نمی خواهم به غیر ازخودش از کس دیگری بگیرم کمک مردم بدرد نمی خورد که اگر کمک گنند منت می گذارند واگر کمک نکنند آبرویت را می برند .من از کسی می خواهم که اگر نداد آبرویم را نبرد .اگر کمکم کرد و حاجتم را براورده کرد منتی برام نداشته باشد .خدا همین گونه است که می دانید .از عشق هم نمی گویم که دیگر برای من عاشقی معنی خاصی نمی تواند داشته باشد چون در شرایطی نیستم که بخواهم عاشق شوم . چون عاشقی برای من یک نوع جرم محسوب میشود نمی توانم عاشق شوم ولی دوست می توانم داشته باشم به دوستی بیشتر اهمیت می دهم تا به عشق چون در دوستی دو نسل هم می توانند با هم دوستی داشته باشند ولی عشق نه ممکن نیست اگر هم باشد اندک است و سر به رسوایی خواهد کشید که همین گونه هم بوده است .

از عشق که می گوییم همگی طالب این هستند که بدانند چه می خواهیم هیچ در این راه نمی خواهم جز اینکه آنانی که شرایطشان برای عاشق شدن خوب است وقتی عاشق شدن دست برندارند که عاشق ممکن است آسان بدست آید ولی حیف است که آسان از دست برود . عشق یعنی اینکه یکی دیگر مثل خودت شدن چگونه می خواهی خودت را کنار بگذاری چگونه می خواهی خاطرات عشق را به فراموشی مطلق بدهی امکان نداره عاشق که شدی بدان اولین گام در راه تکمل است که برداشته ایی . آیا تاکنون به در گاه حق خالصانه سجده کرده ایی اگر سجده کرده باشید خواهید فهمید که چه می گویم عشق هم این گونه است وقتی عاشق کسی شدی یعنی اینکه خدای دومت خواهد بود نباید ارزان از دست بدهی عشق گوهر گران بهایی است که هر کسی به دست نمی آوردش کسی هم که بدست آود نباید ارزان از دست بدهدش که من مخالفم با این که وقتی این همه تلاش می کنیم تاعاشق شویم آن وقت عشقمان را با یک ضربه کوچک از دست بدهیم نه .قصه ایی را بگویم یک بار عاشق شدم اکنون  سال است که عاشقشم هنوز هم از روز اول بیشتر دوستش دارم  از همه کسانی که مطلب مرا می خوانند دوست دارم که نظر بدهند در باره اینکه چرا عشقشون را رها می کنند موفق و جاری باشید

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:2  توسط اسداله پورهاشمی  | 
خیلی وقتا دلمون می خواد که یه موضوعی را فراموش کنیم خودمون را می زنیم به اون راه .وانمود می کنیم که از یاد برده ایم در صورتی که خودمون را گول می زنیم .چیز هایی در زندگی است که امکان فراموشی آن وجود ندارد .چرا / معلوم نیست یعنی نمی تونی فراموش کنی مثلا دوستی داری که در عالم دوستی خیانت میکنه آیا شما ممکن است بتوانید خیانت این شخص را فراموش کنید ممکن است به روی خودتون نیاورید ولی فراموشی ممکن نیست .علت دارد چون حافظه انسان بینهایت قوی است اگر در جایی شما کسی را دیده باشید چندین سال بعد او را دوباره در جایی ملا قات کنیم خواهیم شناخت چطور امکان دارد خاطره بد را فراموش کنیم مثلا وقتی شما عاشق میشود ومعشوقتون بی وفایی می کنه ومی گذاره و می رود چطور ممکن است چطور فزاموش کنی ممکن است با کسی دیگه زندگی خود را شروع کنی وخوب هم باشد ولی بی وفایی اون طرف هرگز فراموشت نخواهد شد.

این یک حقیقت است و انکارش  هم نمی توانیم بکنیم  چون واقعیت است  وقتی با واقعیت مواجه میشوی هیچ وقت نمی توانی عقب نشینی کنی اگر عقب نشینی کردی باختی حق همواره حق است و می باید قبولش نمود برای همین هم است که من می گویم فراموشی معنی ندارد مگر وقتی که آدم خیلی پیر و یا موقع رفتنش فرا میرسد این همان نقطه پایان ست که لازم میباشد همه چیز دنیایی فراموش شود .چطور امکان دارد عشق فراموش شود دوست داشتن از یاد برود باور کردنش کم سخت است .به هر حال من اعتقاد دارم که نباید بگوییم فراموش کردم بلکه بگوییم ذهنمان را مشغول این مسئله نمی کنیم .

در نوبت بعدی توضیح بیشتری خواهم داد موفق و جاری باشید 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 10:15  توسط اسداله پورهاشمی  | 
خیلی وقت است دلم

هوای رفتن از کوی تو دارد

رفتن از کویی که عمری خاطره ست

از نگاه صبح تا وقت غروب

از طلوع عشق تا صبح شروعی

با تو بودن یک گناه بس بزرگیست

تو خودت این را خواستی

که نباشم پیش رویت

حال می خواهم که از کوی دلم

کوچ خود آغاز سازم

همه چیز اماده است

می روم تا که نباشم پیش تو

رفتن بی برگشت را

بدرقه ایی خواهم داشت

تا صبح قیامت

دلم هوای رفتن از کوی تودارد

دلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 7:39  توسط اسداله پورهاشمی  | 
قسمت مهم عشق فراموشی است که ما تا کنون به این مسئله توجه نداشتیم .یعنی نمی خواستیم بگوییم که فراموشی هم هست .البته قبولش ندارم چون ممکن نیست کسی بتواند موضوعی که برایش اتفاق می افتد را فراموش کند .چطور میشود عشقی را که با هزار زحمت بدست می اوریم وقتی از دست دادیم فراموشش کنیم این امکان وجود ندارد هر کس هر چه دلش می خواهد بگوید من این را نمی پذیرم زیرا بارها سعی نمود فراموش کنم ولی نشد .بخشش چرا ؟ این میشود چون انسان می تواند اگر حقی ازش از بین رفته است توسط اشخاصی را ببخشد وبعد هم فراموش کند ولی عشق نه .عاشقی فصلی از زندگی است یک فصلی که به نظر حقیر اصلا نمی تواند پاییز داشته باشد چون عشق روزی .فصلی .ماهی .سالی .نیست عمری است انسان خدای خود را عمری میپرستد نه یک روز یا ساعت .چطور میشود ما برای چند روزی عاشق باشیم بعد هم به امید خدا. نه من که باور نمی کنم این حقیقت داشته باشد.

گاهی با خودم خلوت می کنم وقتی نوشته را جمع وجور می کنم در صورتی که اصلا تنهایی را دوست ندارم ودلم نمی خواهد در زندگی حتی برای ساعتی تنها در خلوت خود باشم ولی برای نتیجه کاری لازم است که بررسی کنیم چقدر خوب بود تا چه اندازه موفق بوده ایم یا شکست خورده ایم در هر دو صورت ما خواستار این هستیم که عشق را بازیچه نگیریم نگوییم که عشق را هم میشود فراموش نمود راستی تا به حال شده موضوع جالب در زندگی داشته باشید بعد فراموش کرده باشید ممکن است به علت دوری مشکلات در فکرش نباشید ولی فراموشی خیر .

برای اینکه کمتر اذیت شویم در انتخاب دوست دقت می کنیم در انتخاب معشوق دقت می کنیم تا زمانی که با مشکل مواجهه شدیم به راحتی بتوانیم مشکلمان را خودمان حل کنیم به غیر این باشد بهتر آن است که اصلا به میدان زندگی وارد نشویم که خیلی سخت است ومشکل .ما سال ها در تلاش هستیم تا شاید عشقی داشته باشیم. وکلامی برای گقتن. آن وقت چطور می خواهیم فراموش کنیم. که هستیم و کجا هستیم .چه می کنیم تا کجا می رویم با که می رویم دوستمان کیست دشمنمان کیست .عجیب است انسان در انتخاب دوست دقت نداشته باشد که بعد ها صدمه بخورد صبح امروز داشتم دوری توی وبلاگ ها می زدم بر خوردم به مطلبی که از دوستش می خواست که دست از سرش بردارد چرا دوستی ها این قدر بد شده اند ما دوستی می کنیم ممکن است در عالم دوستی هزاران خطا هم بکنیم برای همین است که هیچ دختر نمی تواند دووستی خود با یک پسر را برای مدتی طولانی ادامه دهد چون طرفمان دختر است هر حرف چرتی را می توانیم نسبت دهیم برای همین است که من یقه پاره می کنم که بابا دوستی وعشق خود را درست انتخاب کنید تا دچار مشکل نشود مولایم حضرت علی می گوید (وقتی با کسی دوستی می کنی به گونه ایی دوستی کن که اگر دشمن شد از تو آتو نداشته باشد .وقتی باکسی دشمنی می کنی طوری دشمنی کن که وقتی دوست شدی شرمنده نشوی )این مهم است این را بدانیم کافی است می توانند دختر ها با پسر ها دوست باشند ولی دوست نه بیشتر نه کمتر همین عشق مقوله ایی دیگر است بحثی جداگانه امروزبحث بر سر فراموشی بود می خواهم بگویم که فراموشی وجود ندارد هر کسی هم که بگوید دروغ گفته است انسان از زمانی که یادش می ماند همه چیز را به یاد خود خواهد داشت  موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 8:48  توسط اسداله پورهاشمی  | 
خيلي وقت است كه منتظر اين بودم كه در باره دوستي سخني بگويم وحرفي پر از غلط ونادرست را تقديم شما دوستان خوبم نمايم، امروز اين فرصت پيش آمده است ، دوستي نوشته است كه چرا خسته ايي ، وقتي آسمان زندگي آبي نيست ، وقتي ناملايمات بيش از اندازه توان وتحمل شماست چه مي كنيد آيا خسته نمي شويد ، رانده نمي شويد بازهم ادامه مي دهيد با يك اميد واهي يا تلاش مي كنيد كه يك راه بهتر پيدا كنيد ، خودتان را از اين همه نامردمي كه شاهدش هستيد ، نجات دهيد  وقتي كمي دقت مي كني مي بيني جايي كه حقوقي ضايع نشده باشد نيست عشقي كه با بال پروانه ها شروع شده ، با زبان تهمت ها بهم خورده نيست .پرده ادب وحيا دريده شده ديگر انتظار محبت خيلي بي رنگ شده شما بوديد چه مي كرديد باز هم مي گفتيد ادامه بدهيم اين راه پر از سنگلاخ را يا با خودتان خلوت مي كرديد ، نتيجه كار را مورد ارزيابي قرار مي داديد.وقتي عاشق ميشويم لازم است كه از مشكلات عشق با خبر باشيم بدانيم كه چقدر مشكلات در پس اين پرده نهفته است ،عشق مقوله ايي فدوست داشتن مقوله ايي ديگر ،زندگي كردن حساب وكتابي ديگر است ،حال خود دانيد ، فكر مي كنم كه ما در خطا هستيم ،زيرا اگر در خطا نباشيم حتما اشتباه مي كنيم، زيرا عشق اين نيست كه ما داريم عشق يعني رها شدن هر كسي در عشق رها شده است دستان خود را به علامت پيروزي بالا ببرد .مي دانم  مدرسه عشق هزاران كلاس دارد كه اگر بخواهي تمام كلاس ها ودوره ها را طي كني عمري مي روي تازه اندر خم يك كوچه خواهي ماند، كوچه ايي كه بن بست است ، راه فرار ندارد ، مگر ميشود عاشق كسي بود يا كسي را دوست داشت ان وقت رهايش نمود چه كسي اين را تعريف نموده است ، عاشق شويم اگر نتوانستيم راهمان را ادامه بدهيم ، دست برداريم به دنبال عشقي ديگر باشيم ، اين غلط است خدايي نيست بنده ايي هم نيست ، اجتماع هم اين را نمي پذيرد


من نمي دانم چطوري ميشود كه ما عاشق ميشويم ، ابراز عشق مي كنيم وقتي مشكل پيش مي آيد خيلي سريع از ميدان بيرون مي رويم چطور ؟نمي دانم ، انسان عشق روي زمينش هم مانند عشق به خدايش لازم است پايدار باشد نه آني؛ لحظه ايي، كه به اين ها نمي شود عشق گفت .وقتي اين گونه است پس آسمان زندگي نمي تواند آبي باشد ، وقتي آسمان زندگي آبي نيست چطور انتظار داريد من خسته نباشم چطور موفق باشيد وجاري

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 8:24  توسط اسداله پورهاشمی  | 
ما عنوان هایی را که انتخاب می کنیم برای این است که حرفی برای گفتن داشته باشیم .وگر نه این عنوان ها اصلا بدرد نمی خورد کاریش هم نمی شه کرد .برای اینکه موضوعی برای حرف داشته باشیم از این عنوان ها استفاده می کنیم با استناد به مطالب دیگران و نوشته های نا خوانده شد مطلبی را می نویسیم

امروز در وهله اول از تمام دوستان که به ما سر می زنند و از ما حمایت می کنند متشکریم همین سر زدن ها .خواندن مطلب ها .نظرات داده شده راه را برای یک نویسنده آسان تر می کند تا موصوع خود را عنوان کند از دیدگاه ها در نوشته های خود استفاده نماید.من در این راهی که قدم نهاده ام برای نوشته در باره عشق یک تلاشی را آغاز نموده ام که خیلی مشکلات به همراه داشته است من در ابتدا می خواهم که این وبلاگ به روز باشد یعنی روزانه مطلب داشته باشم این خود اندکی کار مرا سخت می کند از طرف دیگر تنها هم هستم سنی هم ازم گذشته دیگر جوان نیستم که بتوانم شب و روز بدوم .

وقتی از عشق و عاشقی می خواهیم بنویسیم با یک مشکلات عجیبی مواجهه هستیم که در ابتدای راه آسان است ولی وقتی در این راه قدم نهادیم تازه متوجه میشویم که ای بابا به این سادگی هم نبوده است چون عاشقی تنها خواستن نیست در یک زمان خاص خودش بلکه یک زندگی است می خواهیم با عشق خودمان زندگی کنیم این مهم است که ما بدانیم از عشق چه می خواهیم .برای چه می خواهیم زندگی عاشقانه ایی داشته باشیم .هدف چیست خوشی است .خدایی است .دنیایی است .نامردمی است .مردمی است .هدف چیست اگر هدف تن است .رها کردنش خیلی بهتر از بودنش است .یک وقتی است واقعا عاشقیم همه چیز او را می خواهیم بودنش مهم است در کنارمان احساس کردنش مهم است مهم است که عشق ورزی کنیم که یک نوع مهربانی است مهربانی زبان خاص خود را دارد این زبان گویای همه چیز است هر چه تو بخواهی برایت ارزانی می دارد یک وقت نه! تنها به تن وبدن انسانی فکر می کنیم تن وبدن کسی را دوست داریم این عشق نیست فساد است اگر هم فساد نباشد باز هم به درد عاشقی و عشق ورزیدن نمی خورد چون دو نفر که ابتدا همدیگر را دوست ندارند ویا عاشق هم نیستند ولی وقتی با هم شدند عاشق می شوند عشق ورزی می کنند ولی کاش ما خودمان عاشق بودیم اون هم عمری . عاشقی دردی است که بی نهابت شیرین وخواستنی است خصوصا که عشق خدایی باشد در راه خدا باشد برای خدا باشد من هموراه به هم دوستان می گویم ابتدا ببینیم چی میخواهیم آنگاه حرکت کنیم خوشا آنان که با عشق جان سپردند........موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 10:15  توسط اسداله پورهاشمی  | 
وقتي صحبت از عشق مي كنيم ، هدفي را دنبال مي كنيم ، مي خواهيم به جايي برسيم كه آنجا نقطه اوج نام گذاري مي كنيم .كساني كه عاشق هستند مي دانند نقطه اوج يعني چه ، جايي كه از آن خودت نيستي به غيز او به هيچ كس و هيچ چيز فكر نمي كني به غيز او هيچ كسي را نمي بيني ف همه چيز ائست ولاغير مثا پرستش خدا مي باشد .خب مشخص شد كه عشق يك نوع پرستيدن است ‍، از نوع پرستش انسان ف وقتي به كمال پرستش رسيدي ديگر چيز را نمي خواهي داشته باشي وقتي عشقت كامل شد ديگر به غير از معشوق هيچ نمي بيني .


اين نقطه اوج زندگي است كه تنها يك فكر داري رسيدن سجده كردن مثل اين است كه در طواف حرم هستي نمي داني چه بايد انجام دهي طواف حرم عشق است .خود شناسي .خدا شناسي است در اين مرحله هيچ چيز با ارزش تر از بودن در كناش نيست .وقتي دز كنارش هستي اگر دنيا را طوفان در هم بكوبد براي تو هيچ است انگار هيچ اتفاقي رخ نداده است  اگر خووب دقت كني در اين جا يك چيز برايت مشخص خواهد بود انهم خدا است اين خداست كه ترا تا اين حدعاشق نگه داشته است .اگر عاشق خدا شدي هيچ عشقي به غيراز او را قبول نخواهي نمود

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 9:20  توسط اسداله پورهاشمی  | 
چقدر خوبه که ما خودمون را عاقل ندونیم .یعنی عقل کل ندونیم ونخوایم که بگیم ما خیلی چیز سرمون میشه  اگه یه چنین فکری توی سرمون باشه بیچاره هستیم .تا عمر داریم بدبخت خواهیم بود می دونید چرا چون همه چیزو همه کس نمی دونن اگه می دونستند که این دنیا به این بزرگی مال یه نفر میشد وما بقی هم الکی خوش بودن .عشق هم همین طوری است اگه وقتی میریم به فکر فکری که ما به اون فکر میگیم عشق فکر کنیم از همه بیشتر می دونیم مخصوصا خانم .دختر خانم ها چون با احساس تر هستن بیچاره خواهیم شد چون انسانهای استفاده چی زیادهستند وما خیلی زود ممکن است مورد تهاجم واقع شویم واز مون سوء استفاده نمایند فرقی نمی کنه که طرف مورد سوئ استفاده واقع شوند زن باشه یا مرد خیلی از مرد ها هم هستند که مورد سوء استفاده خانم ها قرار می گیرند .وقتی هم مورد مواخذه واقع شوند می گویند ما فکر نمی کزدیم در صورتی که عشق این صحبت ها نداره اگه داشت که ما نمی تونستیم عاشق باشیم برای همین هم من می گویم اول دوست بشیم وقتی دیدیم دوست خوبه است انوقت عاشقش بشیم تا در دوستی ثابت نکرده که دوست خوبی است ما نباید عشقش را قبول نماییم اگه قبول کردیم بیچاره هستیم .

برای اثبات دوستی هم زیاد یخت نیست طرف اگه زیاده خواه باشه به طور مرتب چیز می خواد وقتی زیاد چیز خواست معلوم میشه که دوست نیست اگه بود که حاضر نمیشد طرفش ادیت بشه به خاطر انو راحتی دوست خود را بر همه چیز ترجیح می داد برای همین هم می گویم که ما عشق به غیر از عشق خدایی بدردمان نمی خوره همان بهتر که با خدا باشیم وعاشق نشویم .

موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 10:34  توسط اسداله پورهاشمی  | 
چند روزی را با خودم خلوت نمودم تا بتوانم در باره عشق .اینکه چرا این همه از عشق میگیم .یا می نویسیم براتان بگویم .ظاهرا اوضاع عاشق این روزا خوب نیست اکثر عاشقان ما شکست خورده در عشقند .وقتی شکست خورده در عشقند چه می توان کرد.هیچ نمی توان کرد.برای اینک ما ابتدا لازم است عشق این سه حرف را معنی کنیم انگاه برخیزیم وآستین بالا زنیم که می خواهیم عاشق شویم .عشق این نیست که از کلاس درس یک سره بریم سر کلاس عشق .مدارج دارد .مراحل دارد .شکستن خوردن .نابودن کردن منیت ها .توان ایستادن در کنارش تا پایان راه .گله مند نبودن از ناملایمت ها .شکوه نداشتن از خنده دیگران تا مرز جنون وتمسخر . ایمان داشتن به راه انتخاب شده چه از طرف تو چه از طرف معشوق .نلرزیدن قدم ها .دلها .دست ها .نگاه ها .محکم واستوار بودن در تمام مراحل سخت وطاقت فرسای این راه ناشناخته .به گونه ایی که وقتی به هم میرسیم حد اکثر استفاده از بودن در کنار هم را ببریم .از نگاه هم بفهمیم که طرف مقابلمان چه می خواهد .در انجام خواسته هایش کوتاهی نکنیم .تا می توانیم محکم .استوار باشیم .خیلی وقت ها با خودم می اندیشم که چگونه می توانیم عاشق باشیم در صورتی که راه اولیه عشق ورزیدن را هم بلد نیستیم .امید که در این راه موفق شویم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 8:30  توسط اسداله پورهاشمی  | 
اوج دلتنگي
عروج عارفانه عاشق
طلوع فجر نويد بخش
رهايي از در و غم اين دنيا
گواه دلهره تو نگريستن به آسمان
كه مبادا دير شود رسيدن به محبوب
ستاره گان ترا مي خوانند
شولاي عشق را محكم مي بندي
حديث شيعه را مي خواهي زنده نگهداري
محراب خونين ترا به خود مي خواند
شيعه را در بدترين حالت قرار مي دهي
تا با خون خود ولايت سرخ را امضا كني
اين ولايت خونين ولايت عشق است
در امتداد تاريخ
گواه شيعه درد عشق است
درد صداقت است
اين درد در محراب عشق به خون نشست
در يك چنين روزي
از آن روز تا كنون اين تاريخ
تكرار شده
و
شيعه با خون خود وضوي عشق گرفته
تا در بلنداي تاريخ از حق بگويد
حق عشق ورزيدن
حق خدا جويي تا بي نهايت عشق
از محراب تا دشت خونين كربلا
گواه هميشه زنده تاريخ شيعه
اسداله پورهاشمي مسجدسليمان 2/8/84

   
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 12:17  توسط اسداله پورهاشمی  | 
قصه تو از هزارن ما ه تا به امروز


در گوش عاشقان نجوا بوده


و هم صحبتي با نخل ها


سر در چاه دل فرو بردن


نشانه دل سردي از همراهانت


در آخرين نمازت شكر پيوستن


در طلوع صبح عاشقي


رسيدن به محبوب را انتظار كشيدن


و قنوت خونين را خواندن


سچده بدون ركوعت عظمتي از تاريح است


كه در سينه خاك نهفته 


و آنگاه سجده شكر به جا آوردن


خواند فزت به رب الكعبه


نداي دروني تو براي رسيدن به محبوب بود


وشيعه در سوگ تو گريان


عمري از تاريخ زندگي را


اكنون باز تاريخ تكرار ميشود


ماه جدال تو با دنيا است


امروز صبح خونين عشق است


يا علي گويان بر سرو سينه زنيم


كه اندكي از غممان كاسته شود


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 10:4  توسط اسداله پورهاشمی  |