تبليغاتX
غروب
 مهربونی بی کم وکاست عاشقی را میرسونه

دوستی را با وفای رو به عالم می رسونه

شعر های تازه می گه تا بخونی درد اون را

اشک تازه می ریزه بدونی درد اون را

غم وغمخوار تو میشه در تمام سختی ها

یار تو میشه به تو میگه غم تنهایی خود را

تا بدونی که چرا مهربونه  غمخوار دله آرام جونه

من با هاش دعوا می کردم قدر او نرا ندونستم

حالا به تو میگم خیلی خوبه مهربونی خیلی خوب هم زبونی

مهربون من کجایی تا که اشکام ببین

از فراق روی تو بر صورتم جاری شده

مهربون من بیا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 11:17  توسط اسداله پورهاشمی  | 
کاش مشید مهربان باشیم .برای هر دو چشمان پر از خون بصر

کاش میشد داغ نیلوفر مرا دیوانه این دشت بی پایان نمی کرد .

کاش مشید همچو پروانه سر جان باختن در راه معشوق اولین بودم

کاش میشد در حریم امن عشقم بی مهابا خنده مستانه می کردم .

کاش میشد در غروب عشق خونینم فلق را عاشق ودیوانه می کردم

کاش میشد درد دل گویم به موری که مرا یاد توی دیوانه اندازد .

کاش میشد حسرت روز های خوب با هم بودن را نمی خوردیم .

کاش مشید صادقانه حرف خود را می زدیم تا صادقانه جان سپاریم .

کاش مشید در حریم عشق هستی ما همچو یک پروانه بودیم .

کاش میشد ساقی ساغر شکن مارا به این می خانه می خواند.

کاش میشد با خدا همسایه بودیم .

کاش میشد بر سر یک سفره رنگین شراب ناب می خوردیم .وآنگاه شور لب افسانه می خواندیم .در پایان شب یک قصه بی نام بی پیمانه می خواندیم کاش میشد

کاش میشد .

موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 8:54  توسط اسداله پورهاشمی  | 
گاهی در این وبلاگ ها دوری می زنم  اکثر مطلب ها را می خونم .

بعضی ها مطالب خوب دارند زیاد مثلا هستی خانم مطالب خیلی قشنگ وخوبی در بلاگ خود دارد.

بعضی از نوشته ها هم مثل نوشته های من بدرد نمی خورند واصلا روشان نمیشه حساب باز کرد ولی خوب چون دست به قلم هستند خوب است هر کس جرائت کرد قلم بدست بگیرد وبنویسد این خودش یک امتیاز است که شاید روزی نویسنده شود وکسی که مثل من ترسید هیچ نمی شود .

در بعضی از وبلاگ ها شعر های نابی پیدا می شود که واقعا خواندنی است .

بیشتر وبلاگ ها عاشقانه است در صورتی که همه عاشقانه های نوشته شده تنی است و خدایی نیست تنها یکی دوتا هستند که واقعا عشق خدایی را دوست دارند .

خیلی از وبلاگ ها فقط عکس است بیشتر عکس هم خواستنی وشهوت انگیز که مخصوص خودشان است که در وبلاگ خود قرار داده اند.

بعضی ها هم مطالب علمی زیاد دارند آدم لذت میبره وقتی از وبلاگشون دیدن می کند مثل وبلاگ عارف در پارسی بلاگ که واقعا قشنگ می نویسد آنقدر خوب که حدی ندارد .

گاهی هم وبلاگی را رویت می کنم که خوب است مثل وبلاگ شیرین خانم که ایشان هم داستان وشعر های عاشقانه داره .

روی هم رفته اکثر وبلاگ ها خوب هستند واگر یه کمی بیشتر دقت کنیم فکر کنم در دنیا از نظر وبلاگ نویسی اول شویم هرچند اکنون هم شاید اول باشیم

موفق وجاری باشید امروز متفاوت نوشتم ببخشید نقد وتعریف

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 10:37  توسط اسداله پورهاشمی  | 

در باره عشق نوشتم و اينکه عشق مي تواند انسان را به مرحله بالايي از قداست برساند وتا آنجا انسان را بالا به برد که به غير از خدا هيچ کس وچيز ديگر را نبيند .وقتي عشق حادث ميشود اين شما نيستي که در باره اش تصميم مي گيري اين عشق است که فرمان مي دهد مثل نماز خواندن اين شما نيستي که خودت را براي نمازآماده مي کني اين عشق به خدا ونماز و ستايش حق است که ترا بر آن مي دارد تا نماز بخواني و شکر نعمت حق را به جاي آوري.عشق چيزي نيست که ما قادر به تعيين نوعي از آن باشيم يک ذره هايي از بودن است. يک لحظه هايي از خدايي شدن است .وقتي دو انسان عاشق ميشوند، هيچ چيزي در ميان نيست، الا خودشان ،اين عشق است که باعث نزديکي آنها به هم ميشود واين نزديکي باعث وباني زندگي و رسيدن به خدا ميشود ، دلم مي خواهد روي اين زمين هيچ کجايش بدي وجود نداشته باشد، هر جا که مي رويم همه مردم خدايي باشند وخدايي عمل کنند ،حتي در مخفي ترين زواياي زندگي مان دوست دارم خدا را شاهد داشته باشيم ، نگوييم خدا چي وبنده خدا چي وقتي مي فهميم که بنده اي از بندگان خدا مشکل دارند کمک کنيم، معنوي، مادي، هر نوعي که مي توانيم نگويیم به ما چه ، مشکل یک بنده خدا مشکل ما ، در نهایت مشکل کل جامعه هست این مشکل هر چه می خواهد باشد عشق باشد کینه باشد .اگر ما انسان های خوبی باشیم همواره در تلاش خواهیم بود تا خدایی عمل کنیم وعشق را در راهرو های دادگاه وبیمارستان ها جستجو نخواهیم نمود، این ایده من است پرواز حق همه ماست، دوست داشتن حق همه ماست، عشق ورزیدن حق همه ماست ، کمک وهمراهی کردن وظیفه همه است ، اگر بتوانیم دست دو عاشق را بگیریم وبه سرمنزل عشق برسانیم چقدر خوب عمل کرده ایم ، گاهی با خودم می گویم این عشق چیست که همه به نوعی گرفتار آن هستند وخودشان هم نمی دانند ، آیا سرنوشت است ، آیا دیدگاه است ،آیا دو تن در یک روح است ، یا برعکس ، نمی دانم گاهی دلم میگرد از بیسوادی خودم که نمی توانم عشق را معنی کنم آخر خیلی سخت است شما هر معنی که به عشق بدهی بالاترش وجود دارد تا برسی به خدا این جا ایستگاه آخر است به این جا که رسیدی کم می آوری دیگر نمی توانی بگویی یا بخوانی، بنویسی ، چون استاد از تو بهتر نوشته است (رسد آدمی به جایی که جز از خدا نبیند )میرسیم به خدا ولی وقتی رسیدیم آیا پایان همه عشق ها است یا نه، تازه اول خط هستیم یکی در گوشه ایی از این دنیا در غم هجران است ، یکی در انتظار مرگ محبوبش ، یکی در آرزوی دیدن رخ یارش که من هم عمری در انتظار دیدن رخش هستم و هر چه هم می گویم( چهره گشا نگارا) به حرفم گوش نمی دهد .کاش میشد از سرزمین چکاوک ها می گفتیم ،


کاش میشد از عشق صادقانه می گقتیم


کاش می تونستم از نفرت و کینه بگویم


کاش میشد از زلال بودن دلها بگویم


کاش میشد از سرزمین بچگی هام بگویم


ولی وقتی یکی از در عذاب بودن محبوش در عذاب است من چگونه می توانم از خنده وشادی بگویم چگونه می توانم از عشق نگویم آفرین می گویم به کسانی که در این راه پاک بازند واز باختن هم ابای ندارند.عشق یعنی پاک بازی.


کاش می توانستم از همه بخواهم که کمکم کنند تا به اون هایی که ناتوانند کمک کنم هر نوع کمی مادی یا معنوی .


کاش می توانستم وقتی دونفر عاشق می خواهند لانه عشق خود را بسازند وپولی برای ساختن ندارند کمک می کردم .


کاش اصلا من از عشق نمی گفتم خاموشی خود بهترین بود


کاش این مرگ که عزیزهم است بعد از نودسالگی می آمد


کاش وصد کاش دیگرو همه درد ها از آن من بود وهیچ دردمندی در این دنیا نبود.من از مرگ قناری در قفس ناراحت میشوم .من از عشق پر از درد ورنج کله مند میشوم، من از عشق چیزی را می خواهم که اصلا نتوانی به تصور و یا در وهم خود بیانش نمایی ، خواسته من از عشق سجده نمود است .من از عاشق سجده کردن معشوق را انتظار دارم .ممکن است غلط باشد ولی آیا ما که خدا را دوست داریم وعاشق خدا هستیم او را سجده نمی کنیم وقتی عشق هم خدایی بود ارزش سجده را دارد .من از عشق صدای گام ها را دوست دارم وقتی که می آیی از دور معشوق بگوید آمد  زیادی نوشتم تا بعد   

تا بعد موفق وجاری باشید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 9:34  توسط اسداله پورهاشمی  | 
اگر بخواهیم می توانیم باشیم برای همیشه

اگر بخواهیم می توانیم باشیم تا مشکلات دیگران را حل کنیم .

وقتی دلت بخواهد می توانی در دور ترین نقطه دنیا به دیدن دوستت بروی .

وقتی دلت بخواهد از هیچ زیباترین ها را خلق می کنی.بهترین ها را می سازی

وقتی دوست داشته باشی زشتی .زیبایی برایت اهمیت ندارد تنها عشق است که مهم خواهد بود .

وقتی عشق مهم شد آسایش برای معشوق از اهمیت خاصی بر خوردار خواهد شد.

اگر از زندگی دلاری دوری کنیم خواهیم دید که زندگی دیگری هم هست .

می توانیم در عین کور بودن خیلی از واقعیت ها را ببینیم.

می توانیم در صورت خواستن خیلی از حق ها را به حقدارشان برسانیم .

دوست داریم که باشیم تا منی گوییم وحقی را پایمال کنیم .

از منیت دوری گزینیم خدایی عمل کنیم تا شاید بهشت خدا همین جا روی زمین باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 17:39  توسط اسداله پورهاشمی  | 
وقتی در باره غروب می نویسم مثل این است که می خواهم یک اولی را به طور مرتب تکرار کنم وبا خودم می گویم که غروب اصلا نمی تواند وجود خارجی داشته باشد .زیرا غروب شروع دیگری است واین شروع دارای همه چیز می باشد از عشق گرفته تا غم وجدایی وناراحتی .وقتی غروب بیان گر این همه چیز است چقدر جالب است که درهنگام غروب در کنار رودخانه کارون و در ساحل شرقی دست در دست محبوب خود تماشگر غروبی باشی که افقش رنگ دلهای عاشقان را دارد بی تاب است وبی قرار .بی قرار است برای شروع تازه .بی تاب است برای دیدن دلباختگان روزی که در پیش دارد وقتی تنها غروب این همه بزرگی وعظمت دارد چرا ما انسان ها بزرگ نیستیم وبزرگی بلد نیستیم و نمی خواهیم در عشق خوود بزرگ وآزاده باشیم ومعشوق را مانند دل خودمان دوست داشته باشیم وخدایی دوست بداریم وآن گونه که هیچ وقت دلگیری بوجود نیاید وهمواره خدا باشد وعشق باشد وشبهای تنها بودن با معشوق تا به راحتی بتوانیم رازو نیاز های شبانه خود را انجام دهیم وبه آنچه از خدا می خواهیم برسیم از خدا می خواهم که در این غروب ماه مبارک رمضان همه دوست داران عشق همراه با معشوقشان در پناه حق باشند موفق وجاری باشید
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 17:50  توسط اسداله پورهاشمی  | 
یکی از ایراداتی که به ما گرفته می شود این است که ما نمی دانیم از عشق وعاشقی چه انتظاری داریم .ابتدا لازم است که حد خودمان وخواسته امان را از عشق معین کنیم .اگر چنانچه موفق بودیم.آنگاه قدم در این راه بگذاریم.دنیای عشق خیلی با ارزشتر از این حرف ها است .که ما بخواهیم با کلمات آنرا به بازی بگیریم. این یک احساس است. که نمی توان برایش مرزی. از نظر سن وسال معین نمود .یعنی شما مجاز نیستید. به یک نفر که سنی ازش گذشته بگویید حق نداری عاشق باشی. وعشق ورزی نباید بکنی. این حق هر کسی است. که عاشق باشد .عشق ورزی هم بکند .عاشقی مثل خدا پرستی است. که ما نمی توانیم نوع خدا پرستی را معین کنیم .اینجا هم نما توانیم حد را معین کنیم .آیا تا به حال شده در باره نگاه چیزی بگوییم شنیده اید که می گویند ما در همان نگاه اول عاشق شدیم .یا خوشمان آمد این عاشقی .شوریدگی نیست .دل دادگی نیست .افتادگی نیست .این یک نوع آغاز است که به سمت تکامل در حرکت است .می رود که از همان اول گام ها را بردارند اینجا اما واگر ها است اینجا ابتدای راه است . لازم است همان نگاه اول را خوب بردارییم .اگاهانه باشد منظور این است که بدانیم چه می خواهیم .دقت کنید وقتی به سمت خدا می رویم . عبادت خدا را به جا می آوریم پس از مدتی چنان شیفته خدای خود میشویم که به غیر از او کسی را نمی شناسیم . بااو دلمان آرام می گیرد وقتی عبادتش را بجا می اوریم مثل این است که در کنارمان نشسته و داریم با هم نجواهای عاشقانه امان را برملا می سازیم .خوب این جا عشق هم لازم است این گونه باشد چون خدای نا دیده را ما بگونه ایی عبادت می کنیم که انگار درکنارمان است بیایید اندکی از عشقمان را هم به سمت خدا هدایت کنیم وقتی عاشق میشویم به غیر از خدا چیز دیگری را شاهد نداشته باشیم ان وقت ممکن است در همین عشق خاکی هم همانی را پیدا نمودیم که در عشق خدایی پیدا نموده ایم من که این گونه هستم من از عشق خاکی به عشق خدایی رسیدم اکنون نزدیک ۳۰ سال است که همدیگر را عاشقانه دوست داریم .عاشق هم هستیم . حتی تا جایی پیش رفته ایم که خدای خود را هم با هم صدا میزنیم  کوچکترین احساس ناراحتی برای یکی از ما دونفر نفر دوم هم ناراحت و مریض است وقتی می گوید سرم درد می کند سر من هم درد میگیرد ما تا این حد به هم نزدیک شده ایم به قدری به هم نزدیک هستیم که فقط فاصله بین ما  خدا است که خودتان می دانید خدا ایجاد فاصله نمی کند پس می توانیم از عشق خاکی به عشق خدایی برسیم .کار سخت است ولی شدنی است ومیشودانجام داد برای همین هم از همه آنانی که به نوعی دل در گرو دارند میخواهم به سمت خدا گام بردارند واز خدا عشق پاک خود را بخواهند مطمئن باشند که موفق خواهند شد .موفق وجاری باشید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 12:0  توسط اسداله پورهاشمی  | 
مثل اینکه دارم آهسته آهسته به آنچه که دلم از عشق می خواهد میرسم .چیزی که در وهله اول از عشق می خواهم نیرویی است که بتواند مرا استوار نگهدارد تا در باره اش حرف بزنم . هرکسی با دید خودش خدای خود را پرستش می کند وکسی هم حق ندارد بگوید چگونه خدا را پرستش کن .این یک قانون است که قابل جدا کردن نیست .عشق هم این گونه است گاهی عشق تنی هم به گونه ایی شکل می گیرد که ما حق نداریم بگوییم چگونه نرد عشق به بازند این حق آنانی است که عاشقند .عشق ورزی را هم خودشان بلد هستند . گاهی برایشان مانع تراشی می کنیم اینجا گناه از آن ماست چرا؟ برای اینکه عشق را نمی شناسیم وبا گناه یکی میگیریم یعنی اینکه اگر دو نفر همدیگر را دوست داشتند وعاشق هم بودن فاسد هستند ولیاقت ندارند که عاشق باشند این از منظر ما ها ممکن است درست هم باشد .باید دید آن کسی که عاشق است معشوق را چگونه می بیند و برای رسیدن به معشوق چه ترفند هایی را به کار میگیرد تا موفق شود .خود یک موضوعی از موضوع های مهم عاشق و عشق ورزی است .تا از این طریق معشوق را با خود همراه کند .نوعی دیگر عشق خدایی است که در عشق خدایی سوز گذاز دارد .ناله .زجه .نرسیدن به خدا  که ما این مورد را پرستش می نامیم و از آن به عنوان بهترین عشق ها یاد می کنیم .چرا؟ برای اینکه شما مویی را نمی بینی تا پیچشی را شاهد باشی .شما عشقی را در دل پروش می دهی که یک موهبت است از طرف خود خدا چون اگر خدا نخواهد این موهبت را در دل شما جای نمی دهدکه بتوانید خدای خود را پرستش کنید پرستیدن خدا هم خود ارزش خاص خود را دارد .اما عشق زمینی یک نگاه است .یک عمر  دویدن .یک عمر عشق ورزیدن اگر این عشق ورزیدن عارفانه باشد همان طوری که در وبلاگ آنگ خاطره های من است کمتر کسی می تواند معنی این صدا این زمزه را بداند دانستن اینکه راوی چه می گوید بقدری سخت است که هرکسی نمی تواند بفهمد او چه می گوید او از زندگی می گوید از زندگی رفته از عشق بر جای مانده که تا ابد هم می توان با این عشق زندگی کرد ونیازی به عشق دیگری هم نیست .درک عشق کاملا سخت است حرف معشوق فهمیدنش حکایت ها دارد و داستان ها که خیلی از ما هم این موضوع را نه درک می کنیم ونه می دانیم چیست شما دقت کنید با یک نگاه شیفته میشوید چرا ؟شیفته چه میشود .رسوایی به بار می آورید بابت چی اطرافیان؟ نمی دانند بله به قول شاعر

مرد دریا دیده می داند غم دریانوردان را

به ساحل خفته کی داند غم دریا نوردان را

در این جا هدف ما از عشق این است که الهی بودن آن را به تصویربکشیم وبیان نماییم نه احساس و ندانم کاری هایش را دوست دارم با عشق هم مانند موضوعات دیگر زندگی بر خورد کنیم و اهمیت عشق را هم مانند دیگر خواستن ها جدا کنیم .در باره عشق به بعد الهی آن توجه خاصی داشته باشیم نه بعد مادی .تن.اجتماعی هر جه عشق با خدا باشد با ارزشتر خواهد بود در تمام موارد

موفق وجاری باشید تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 11:7  توسط اسداله پورهاشمی  | 
بجث ما روی این مسئله است که آیا عشق واقعی هم وجود دارد یا خیر ؟ آنچه مهم است و این روزها مورد توجه بیشتر انسانهای روی زمین می باشد عشق روزانه است . عشق روزانه را نمی توان عشق نامید .به آنچه می توان عشق گفت .که وقتی اشکی بر گونه لغزید طرف مقابل هم گونه اش خیس گردیده باشد .از بودن در کنار هم .از دیدن همدیگر .از حرف زدن .برنامه ریزی کردن .برای آینده نقشه کشیدن .همه اش با هم .درکنار هم .اگر برای یکی اتفاقی افتاد دیگری خود را سرگردان .آشفته .حیران .مشاهده کند .لحظه لحظه را حفظ .ثانیه ها را حساب شده و اندازه دارد تا جایی که اطرافیان هم به این عظمت .یک رنگی .عاشقانه بودن پی ببرند .عشق چیزی نیست که بی احساس با آن بر خورد کنیم .یک زندگی است .به وسعت یک عالم .دریایی است پر از ماهی های رنگ و وارنگ که هر کدام دنیایی .شوری .حالی .هوایی.دردی .غمی .شادی .هر خنده ایی دنیا انرژی باشد .هر گریه سیلی باشد بر پهن دشت رخسار .با هم بودن .آواز قناری ها . چکاوک های زندگی .گام های استوار تنیدن .بالنده شدن .با هم رستن تا بهشت وعده داده شده خدا .اینجا عشق معنی پیدا می کند .اینجا خدا حضور موثری خواهد داشت .اینجا خدا به جاودانه بودن این پیوند پاک .مقدس .اهورایی .احترام می گذارد .یاری می کند .حمایت می کند .وقتی تمام نا ملایمات عشق را تحمل کردی هرچند سخت ولی با اهمیت را می توان سلاح خوب از بد را در دست گرفته و روح خود را صیقل داد .برای این است که دیدگاه من به عشق به شکل دیگری می باشد .توقع ام از عشق چیز دیگری است سوز وگداز برایم جالب نیست .اطمینان برایم اهمیت دارد .با خودم می گویم وقتی انسان مطمئن نیست چرا از عشق بگوید .زمانی که اطمینان دارد بگوید. از هر چه می خواهد .عشق میدان وسیعی برای پردازش روح است .برای رسیدن به خداست .وقتی به خدا رسیدی چه چیزی را از خدا خواستاری جز سلامت .پایداری .کلبه عشق هرگز نباید خاموش گردد .شور برابری نباید از میان برداشته شود .خود خواهی نباید باشد .

وقتی از عشق می گوییم یعنی اینکه دو روح در یک کالبد دمیده شده است .می خواهم گوشه ایی از عشق ملکوتی را بیان کنم .شما دختر یا پسر قبلا همدیگر را ندیده اید .اکنون در یک مقطع از زمان در یک مکان خاصی همدیگر را دیده اید .بنا به دلایل خاص به هم علاقه مند می شوید .کارتان به عشق کشیده میشود .این عشق یک پیوند محکم واستواری را بین شم ایجاد می کند .آیا به تن همدیگر می اندیشید ؟ آیا جسم همدیگر را می خواهید ؟نه این نیست شما دو روح بوده اید که پس از ملاقات با هم یک روح شده اید در دو جسم .روحتان خدایی شده است .عشقتان الهی گردیده است .دوری از هم را تحمل نمی کنید .جدایی سخت میشود .وقتی از هم بی خبر هستید بی قراری می کنید .شما اسم این را چه می گذارید .من اسم این را می گذارم عشق خدایی .خدا شما را در مسیر هم قرار داد تا این عشق به وجود آید .حالا برای حفظ آن لازم است تلاش کنیم .عمری را در سایه عشق ملکوتی زندگی عاشقانه و خوبی داشته باشید .هیچگاه نسبت به هم برتری نداشته باشید .هر دو با هم در یک جاده کام بزنید و خدارا شاکر باشید برای این هدیه ایی که خدا داه به ما .باز هم خواهم نوشت

موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 8:41  توسط اسداله پورهاشمی  | 
چند روزی است که وبلاگ ها را مطالعه می کنم ودلم می خواهد که بتوانم از این ویلاگ  مطالب خوبی که دلم می خواهد بدست آورم و در نوشته های خود استفاده نمایم ولی مهم این است که وب نوشته ها همه یه جوری از درد وغم خودشون می نویسند و من این رو دوست ندارم که ازغم بنویسم دوست دارم از شادی ها بنوسیم از رسم بزرگان تا رسم کوچکان فرقی نمی کنه این قصه مال کی باشه دختر .پسر .مرد .زن .استاد دانشگاه .معلم عشایری .یک روستایی .امروز به شکرانه حق تعالی همه جای کشور ارتباه تلفنی واینترنت هست و همه می توانند حرفی برای گفتن داشته باشند ولی نه اینکه همه از درد خودشان بنویسند بابا ما هم آدم هستیم ودوست داریم کمی هم از شادی ها بنویسید تا استفاده کنیم شعر های جالبی هست و ادبیات در وب یه نوع خاص است همه به زبان خودشان می نویسند یکی عامیانه .یکی بومی .یکی روزانه .هرکسی به دلخواه خودش .خوب هم هست اما چیزی کم دارد آن هم این است که فکر خوبتر بودنش باشیم دست همه را میفشارم برای مطالب تاپ در باره عشق آنهایی که می توانند ما را یاری کنند ما منتظر هستیم .
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 11:5  توسط اسداله پورهاشمی  | 
وقتی از عشق می گیم. خیلی ها فکر می کنند. طرف عاشق شده اونم از نوع خفنش. ولی وقتی از دوستی میگیم . همه به این فکر هستند که یک دوست داشته باشند.اون هم از نوع خوبش تا بتونه هر وقت هرچی خواست بهش بده واین ممکن نیست مگر اینکه دوستی دو طرفه باشه یعنی دوستی دو طرفه .تفاوتی هم بین دوست نباشد منظورم این است که دوست تنها برای مرد نمی تونه مرد باشه .یا زن هم تنها زن .میخواهم این رو بگم که یه مرد با یه زن هم می تونند دوست باشند . تنها دوست نه بیشتر و نه کمتر. که در مواقع دلتنگی با هم در ارتباط باشند این در جامعه اسلامی ما رد است .قابل قبول نیست .کسی نمی تونه باور کنه یک چنین موضوعی رو . ولی اگه باشه چی میشه یعنی اگه یه زن با یه مرد دوست بودند .لازم است جنبه منفی را همیشه زیر سئوال ببریم .بگیم که آره چون طرف زنه بله این به خدا بد ترین گناه است. که ما انسان های روی زمین مرتکب می شویم میشه دو نفر مرد با هم دوست باشند وخطا نکنند ولی یه مرد با یه زن خطا کنند چرا ما این طوری هستیم در صورتی که وقتی دوستی خانوادگی هستیم اصلا از این مشکلات نیست تا اینکه گند کار در آید .این یه اعتقاده که شاید بشه دوست بود .دوست بدون ریا بدون کار های کثیف وخلاف اخلاق انسانی اگر سعی کنیم شاید بشود .به نظر غیر قابل شدن نیست ولی اندکی اما و چرا داره که خوب می توانیم حل وفصلش کنیم تا شاید دوستی بتوانیم داشته باشیم. مثلا شرایط سنی در نظر بگیریم بگیم چه شرطی برای دوستی داریم تلاش کنیم شاید شد .اگر نشد هم دیگه ناراحت نمیشویم می رویم دنبال کار خودمان اکنون در این وبلاگ ها دقت کنید مردان برای زنان و زنان برای مردان پیام می گذارند .از نوشته های هم نقد ویا تجلیل می کنند. چه اتفاقی رخ می دهد .یکی در زاهدان است .دیگری در تهران .اون یکی در مشهد وآخری در خوزستان با هم در ارتباط هستند .شاید این دوستی بدون چشم داشت روزی به دوستیخوب .در نهایت به ازدواج هم کشیده شد پس بیاییدسعی کنیم که یک دوست بدون ریا وخوب پیدا کنیم که حداقل بتوانیم براش درد دلمون را بگیم همین  .موفق وجاری باشید
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 12:35  توسط اسداله پورهاشمی  | 
اگر می دونستیم که در چه موقعیتی هستیم شاید خیلی از مشکلاتمون زودتر حل میشد .ما کمتر به این درد چه کنم ها دچار میشدیم .می توانستیم راحت تر با اونی که دوستش داریم ارتباط بر قرار کنیم. ولی این طوری نیست که ما فکر می کنیم .نود در صد ما وقتی به طرف کسی می رویم برای این است که می خواهیم ازش استفاده نماییم ویا سوء استفاده کنیم وگرنه اگر یه دوست بدون انتظار وبدون چشم داشت باشیم که این همه بدی ازش بیرون نمی آید وقتی ما بدون نیرنگ میریم سراغ کسی چه انتظار داریم از اون طرف یعنی انتظار ما این است که هر چه دلمون خواست در اختیارمون قرار بده بدون اینکه چیزی ازمون بخواد واین درست نیست چرا ؟ برای اینکه ما همان قدر که از دیگران انتظار داریم لازم است از خودمان هم انتظار داشته باشیم. که کار دیگران را انجام بدیم. ولی وقتی تنها به خودمان فکر می کنیم ودیگران تله های انتحاری ما برای سوء استفاده هستند. باید این انتظار را داشته باشیم که یک بار ویا دوبار کارمان را انجام بدهند. سپس دیگر برایمان ارزشی قائل نباشند .ما را از خودشان برانند .هر کاری این گونه است شما در هر موردی می باید این گونه باشید که هیچ وقت از دیگران انتظار نداشته باشید که کار شما را انجام دهند بدون اینکه خود شما هم سهمی داشته باشید تا معلم سر کلاس درس ندهد آیا میشود سئوال طرح نماید نمی شود تا در زندگی دست بده نداشته باشی دست بگیر نمی توانی داشته باشی این یک حقیقت است .ما نمی توانیم ازآن دوری کنیم .این دوری کردن باعث افت انسانی میشود ما در این دنیا می مانیم که چه باید بکنیم همین وبس.دلم می خواهد دوستی داشته باشم که مثل خودم باشد بدون کوچکترین انتظار بدون اینکه چیزی ازش بخواهم یا از من بخواهد ولی چه کنم که نیست وپیدا نمی شود وما نمی توانیم داشته باشیم یک چنین چیزی را امیدوارم که برسیم به جایی که دوستی ها عشق ها همه بیریا و خودمون باشند بدون کوچکترین خدعه ونیرنگ  موفق وجاری باشید
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 10:11  توسط اسداله پورهاشمی  | 
فکر می کنم که حالت روزمرگی پیدا کردم ودیگه حال وهوایی برای کار نیست .چون حرف ها خریدار نداره ونگاه ها هم نگاه های قدیم نیست .از عشق نگو که دیگه حالم به هم می خوره از بس عاشق شدن وچند روز بعدش فارق که دلم از هر چی عشق وعاشقیه به هم می خوره .آخه وقتی طرف عاشق میشه یا عاشق چشماش شده .یا عاشق لباش .یا عشق پول وثروت باباش.ویا عاشق هیکل خوب وتوپش برای همون کارایی که می دونید ونیاز به گفتنش نیست.هیچ تا به حال شده با خودمون در باره عشق کنار بیایم.بپرسیم از عشق چی می خوایم.شده از مهربون ها حرف بزنیم .شده از هم زبونی ها حرف بزنیم .شده حرفی که می زنیم واقعا روش وایستیم.شده برای اینکه عشقمون را ثابت کنیم از همه چیز خودمون چشم پوشی کنیم .شده تا به حال وقتی طرف رو دیونه خودمون کردیم ازش فرار نکنیم .شده وقتی دیونه کسی هستیم اگر ازمون خوشش نیومد ناراحت نشیم. اون به خدا بسپریم. شده .نه واقعا شده .

تا به حال شده در باره زندگی خودمون تصمیم درستی بگیریم .با خودمون خلوت کنیم .به خودمون بگیم بابا زندگی الکی نیست حرف مفت نیست . زندگی اگر هزار قسمتش کنیم یه قسمتش عشق است و ۹۹۹قسمت دیگه اش زندگی است .ارتباط های اجتماعی اگه این ها نباشه ما نیستیم .یا نمی تونیم تنها به اینکه عاشق هستیم همه چیز درست میشه زندگی را رها کنیم .بریم دنبال عشق .شده تا به حال از خودتون ببپرسید اگر زندگی تنها عشق بود که همه مردم عاشق میشدند وکار تمام بود .در صورتی که این طور نیست زندگی یعنی همه چیز داشتن همین وبس.غیر از این باشه قابل قبول نیست .وقتی به یه مهمونی دعوتی میشی نمی تونی عشقت را هدیه بدی باید هدیه بخری واین ممکن نیست مگر پول داشته باشی تا بتونی هدیه بخری .اون کسی هم که عاشقت شده برای این ترا انتخاب کرده که بتونی جواب خواسته های دنیایی را بهش بدی وگر نه ترا انتخاب نمیکرد .خوب دقت کنید عشق. یعنی اینکه پول داشته باشی تا بتونی با معشوقت بری یه بستنی بخوری .این رو نوشتم که بدونین امروز حالم گرفته است از دست این دوره وزمون... موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 10:51  توسط اسداله پورهاشمی  | 
خیلی دلم می خواد از عشق بگویم .از عشقی که پر از حقیقت باشد .حقیقتی که هیچگاه دست خوش دنیای ماشینی نگردد .میان من وتو گیر نیفتد .مجبور نشود رضایت به تن دهد .شاد باشد .خود عشق باشد .اگر روزی بی خبر بود دیوانه شود .اگر خطا در کار بود بخشنده باشد .هرگز دست بر اشک های جاری روی صورت معشوق نکشد .اجازه ندهد معشوق گریان شود .روح بلند عشق را طوری صیقل دهد که هیچ وقت آزرده نشود .مبنای کار را دوستی بگذارد تا دنیای عشق شکلی دیگر .حدیثی دیگر .تازه های دیگر را ارائه نماید .که کمتر کسی توان رفتن را در خود پیدا نماید .وقتی هم توان رفتن بدست آمد .دیگر کوه .سرما .روستا. دریا .بی کسی .تنهایی .اذیت وآزار هیچ کدام دردی نباشد اگر هم باشد تنها درد فراق باشد که همه عاشقان می دانند درد هجران و فرا ق روح عاشق را تزکیه می کند .درد را کمتر وتحمل را بیشتر .آن کسی عاشق است که جز او برایش معنی نداشته باشد .هر چه فرار کند بیشتر به سمت او کشیده شود .رویا های زیبا را هرگز خراب نکند .آسمان آبی صورت خود را خشک از قطره های باران چشمانش نکند .دانسته برود .نخواسته برود .اگر خوانده شد بدود.اگر خوانده نشد آهسته برود .رهایش نکند که اگر رهایش کند .قلبش رنجیده می شود پریشان میشود .نگران میشود .عشق این نیست که یک روز باشیم .روز دیگر حالش را نداشته باشیم .روز بعد اصلا نباشیم .نه این نیست .عشق عمری دویدن و نرسیدن است .رها شده از تمام قید وبندهای گسستنی محو شدن .به اوج رسیدن .جایی رسیدن که به غیر از او کسی دیگر نباشد .خلوت خلوت خلوص صد در صد.آوای زمزمه گون بر شاخساران .نجوای پرندگان .رویای دیدن پرواز .وقتی در این نقطه ایستادی .ممکن است اندکی از عشق را توانسته باشی معنی کنی .در غیر این صورت خود را بیگانه از عشق بخوانیم بهتر .وقتی با تمام وجود دوستش داری .اراده می کند پرواز کند .نباید مانعش شوی.نباید صورتت خیس از اشک فراق گردد .باورکن.دردناکترین کلمه روی زمین عشق است .کلمه ایی که خیلی راحت تلفظ میشود .راحت نوشته .نقاشی. تصویر برداری .رویایی ترین آهنگ .نجیب ترین واژه. اماوقتی میرسی به پای حساب پرداخت بهای عشق چه سنگین است .خیلی سنگین. که هر کسی را توان پرداخت نیست .چقدر عالی .خوب .زیبا.مهربان.رویای خیال برانگیز لحظه ها خصوصا وقت دیدار.لحظه های رسیدن .نقطه اوج التهاب .بهای عشق است که هر روز و ساعت می باید پرداخت حال اگر در توان داریم .برویم خود را در این میدان پر از دلهره رها کنیم شاید رسیدیم به نقطه تقدیر .شرنوشت که هیچ نقشی را نمی توان بر آن زد
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 11:52  توسط اسداله پورهاشمی  | 
به بوی عشق

سحر بر سریر سجاده

ترا نهاده ام جای مهر مهربانی ها

و دیده دوخته ام تا سپیدی فردا

به شوق غنچه های قشنگ همراهی

دسته گلی از اقاقی وزنبق

وسرود رهای را خواندن

ز شوق با هم بودن

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 9:26  توسط اسداله پورهاشمی  | 
غروب روز جدایی

چقدر غمگین ابود

به راستی کسی گفت

چه انتظارتلخی در این جدایی هست

در آن غروب

که باران امان ما به گرفت

وریخت بغض تب آلود خود

به روی گونه ما

پرندگان همه رفتند

و همرهان همه رفتند

کسی نبود بگوید کجایند یاران

بجز غروب که خود ناظر خموشی بود

غروب هم لب آهسته چید وپنهان شد

چقدر غمگین بود

غروب روز جدایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 11:13  توسط اسداله پورهاشمی  | 
هنوز طنین صدایش توی اتاف پیچبده. هنوز بوی عطر تنش می آید.هنوز نگاهم با نگاهش تلاقی می کند .گفته هایش در گوشم است .باورش کمی سخت است .نرفته پیشم در کنارم ایستاده .نگاهم در نگاهش گره خورده .یک لحظه هم رهایش نمی کند .در اوج مستی به سویم دست می کشد.روبرویم روی صندلی نزدیک در ورودی می نشیند.نگاهش جستجو گر است .از هر دری می گوید .از اینکه خواسته بوده گله مرا جبران نماید .در چشمانش خیره می شوم .هذیان است .شب زنده داری است.درد درون .مانده از کاروان جا.رقص دل را باخته .امید دیدن دوباره را از کف داده.پایان هستی یعنی نیستی .یک زمانی تنها صدا بودیم .اکنون هستیم .دیدیم آنچه می باید یک روزاتفاق بیفتد .اکنون چه .تا کجا خواهیم بود .کی باور می کنیم که عشق رنگ دیگری داشت .غروبمان رویایی شد .ترا نمی دانم ولی من همانی را بدست آوردم که در ذهنم داشتم .چشمانی نافذ و رویایی .صورتی شاد و خندان.نگاهی پر از راز های سر به مهر.استواری بدون کمترین ترس.یگانه ایی بی همتا.مهرورزی که عمری را می تواند مهر ورزی کند .عاشقی که خود هم نمی داند به که عشق ورزی می کند .عشق ورزی به دیوانه ایی فرتوت.مردی از تبار غم .زندگی بر باد رفته .هذیان روز های تنهایی .غروب نزدیک.بی طلوع .این عشق به چه کار آید .دوست داشتن به چه دردی می خورد .رفتنی می رود .دیر یا زود.تنها جای پایی می گذارد .ممکن است این جای پا تا ابد باقی به ماند .رسوایی که از رسوایی ابایی ندارد .قربانی که با پای خود به قربانگاه آمد .اما در قربانگاه جز مهربانی چیزی ندید .محبت بود .محبت.وقتی که می رفت .داشت با خود جا می گذاشت انچه نداشت .قلب را جا نهاد .این جا انتهای دوستی بود .اغاز دوستی دیگر .وپایان دوستی شاید .موفق و جاری باشید .

بر گرفته شده از ورقه پاره هایم که خیلی وقت پیش نوشتم سال های ۵۰تا ۵۲

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 12:16  توسط اسداله پورهاشمی  | 
خیلی وقت است که دلم می خواهد از این موضوعات روز مره دست بردارم وبروم سراغ موضوع های عاشقانه ولی چه کنم که این اجتماعی که در آن زندگی می کنیم این اجازه را از ما گرفته .مارا برآن داشته است که خود را به بیراهه بزنیم .از موضوعات اصلی زندگی دور شویم. خودمان را گول بزنیم . خود را قانع نماییم که همین که هست .بهتر از این نمی شود .مگر خدا بخواهد .چه کسی نقش خدا را در زندگی رد می کند. که ما بخواهیم رد کنیم .ولی چیز های دیگر هم هستند که می توان از طریق آنها به زندگی خوبی دست یافت . مسئول زندگی خوب در کشور چه کسی است پدر خانواده .مادر خانواده .بچه ها . هیچ کدام مسئول زندگی خوب در کشور دولت است که می تواند  با اجرای پروژ های خوب در کشور کار ایجاد نماید تا همه مردم بتوانند با دشتن شغل وامنیت شغلی زندگی خوبی هم داشته باشند ولی اگر دولت دنبال برنامه خود بود وملت برایش ارزشی نداشت تکلیف چیست .این مردم که دولتشان به فکر آنها نیست چقدر می توانند از دولت خود حمایت نمایند .چقدر می توانند بگویند اشکال ندارد ودولت نمی تواند در صورتی که شاهد در آمد خوب دولت از هر نظری هستند.من نمی خواهم کسی را متهم ویا زیر سئوال ببرم تنها هدفم این است که بگویم برای داشتن یک غروب خوب نیاز به آرامش داریم .برای داشتن یک خانه امن وآرام نیاز به آرامش داریم.اگر ثزوت دنیا را داشته باشیم ولی آرامش نباشد ودلهره داشته باشیم نمی آرزد این آرامش را چه کسی می تواند در کشور به وجود آورد هیچ کس الا دولت. دولت است که می تواند جلوی قتل .فحشا .بی بندوباری.قاچاق.تجاوز به عنف.و هزاران کار خلاف  بگیرد وایجاد امنیت برای مردمش نماید تا مردم در سایه امنیت بتوانندتولید کار نمایند .اگر دولت مقتدر وبا قدرتی داشته باشیم که مردم با ایمان کامل به اینکه می توانند در سایه این دولت ایجاد شغل نمایند چه بهتر که تولید کار نماییم .خود دولت هم لازم است که حمایت نماید .وقتی کار داشتیم در آمد داشتیم می توانیم جلوی خیلی از ناامنی ها در جامعه را بگیریم .وقتی جامعه امن بود همه مردم از یک آرامش نسبی بر خوردار خواهند بود وزمانی هم که کار بود دیگر مشکلات به ترتیب کمتر میشود .روزانه ما به سمت پیش رفت و ترقی گام برخواهیم داشت مشروط به اینکه مدیران خوب در سیستم مدیرت کلان داشته باشیم که تنها فکر واندیشه اشان مردم باشد نه چیزی دیگر وهدفشان هم اقتدار ملی باشد.اگر این دو بود که ما می توانیم با تکیه به دولت خودبا آرامش خیال زندگی خود را درست خواهند نمود باشد که باز هم در این باره بنویسم موفق وجاری باشید
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 18:52  توسط اسداله پورهاشمی  | 
دیروز داشتم ورق پاره های خود را می گشتم .دنبال نوشته ایی بودم که خیلی سال ها پیش برای کسی نوشته بودم وحال میخواستم مجددا برایش نوشته ام را پست نمایم دیدم چقدر خوب است قبل از اینکه این ورق پاره پست شود یادی از آن نمایم وموضوع از این قرار بود که در سال های ۵۰ -۵۲ عاشقانه ایی داشتم در دفتر خاطرات خودم که دختر خانمی این نوشته را خوانده بود وخواستار این بود که نوشته ایی در این مضمون داشته  باشد وامروز داشتم میگشتم دنبال همین نوشته ولی متاسفانه موفق نشدم که نوشته را پیدا نمایم ولی از آن جایی که تا اندازه ایی از نوشته ها را به یاد دارم این بود که مجددا برای شما دوستان می نویسم تا باشد که عاشقانه ایی دیگر ارائه شده باشد .

(وقتی که رسیدم خسته تر از آن بودم که بتوانم به اطراف خودم توجه داشته باشم تنها چیزی که در خانه دوستم توجه مرا به خود جلب کرد دوچشم سیاهی بود که از پشت شیشه اتاق روبرو مرا نگاه می کرد وهیچ در این عالم نبودم که فردایم تا کجا خواهد رفت وقتی کمی استراحت نمودیم وشام خوردیم واز هر دری سخنی به میان آمد تنها چیزی که فکر مرا به خود مشغول نموده بود چشمان سیاهی بود که دوش دیده بودم فردای آن روز با دوستم به منزل برادرش رفتیم به مهمانی در آنجا همان چشمان را دوباره دیدم ولی این بار به صورت رو در رو ودیدم همانی که در شب قبل دیده بودم ولی در آن جمع دوستانه آن روز ما دختری  که هنوز هم در ارتباط هستیم بود ومارا با صدای دلچسب خود از این دنیای بیرون میبرد ومدتی که بودیم تمام فکرم این بود که اشتباهی رخ نداده باشد ولی درست بود واین دوچشم سیاه متعلق به خواهر دوستم بود که اکنون در کنار هم در منزل خودشان بودیم واز این ماجرا مدتی در حدود یک سال ونیم گذشت تا من توانستم خودم را آماده نمایم که بگویم دوستت دارم واین اتفاق افتاد ومن حرف دلم را نوشتم وآن نوشته را داشتم ودیروز به دنبال آن گشتم تا دوباره آن نوشته را برای کسی ارسال نمایم ولی نتوانستم پیدا نمایم همین که خاطره اش را زنده کردم برایم کافی است باشد که عاشقانه ایی دیگر برایتان بنویسم باشد موفق و جاری باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 11:15  توسط اسداله پورهاشمی  | 
یک غروب زیبا این است که در کنارت یارت باشد ودست در دست هم از میان گل های پارک شهر عبور نمایی وتا نزدیکی اب میوه فروشی سر محل وتا دور ترین نقطه پنهان زندگی راه بروی بدون کوچکترین نگرانی بدون کمترین دلواپسی از اینکه فردا چه میشود ویا با دانستن خوب وبد زندگی وانتخاب خوب برای عمری رفتن وراه سخت ودشوار زندگی را طی کردن تا رسیدن به نقطه تلاقی یکی شدن وان گاه چشم به غروب زیبای عشقی داشتن که نقطه آغاز ارزش باشد وانتهای دوست داشتن وشروع عشقی که با هیچ تصور وذهنیتی نتوان معنی کنی ویا بگویی چقدر دوست دارم ویا چقدر به این عشق ایمان دارم وایجاد یک باریکه از نور خدایی ویک سایه روشن معلوم از زندگی حقیقی و یک نهایت داشتن ورفتن تا اصل بودن وهمراهی عمری در راه بودن را تجربه کردن ودانش علم خدایی را در اختیار دیگران قرار دادن وگفتن از انچه که نباید بگویی ویا بخواهی ورفتن از میدان پر مین زندگی بیرون باداشتن غروب زیبا وخلق شده توسط دستان مهربان یاری که می دانی تا پایان عمر بدون کوچکترین چشم داشت خواهد رفت و با تو همراه خواهد بود وحتی اگر خودت هم برایش هدیه ایی خریداری نمایی بهانه برای گرفتن می کند وتو شرمنده از این همه بی نیازی میشوی وتازه متوجه عشق میشوی که چقدر با ارزش است و هیچگاه عشق خود را به مادی نیالوده است واین یعنی اینکه خواستارم و می خواهم با تو وغروبت تا بیکران های آبی بیایم وترا تا عمق دریا های هستی همراهی کنم وقتی به این نقطه رسیدیم می توانیم از خودمان .بودن .بگوییم .واز هم بخواهیم .که سجاده عشق را بگسترانیم. و بروی سجاده عشق در کنار همدیگر .برای زنده وپاینده بودن عشق ها ودوست داشتن ها دعا کنیم. ورسیدن ماه مبارک رمضان در راه است. واین ماه ماه رسیدن به عشق است. رسیدن به خدا است. وعشق را زمزمه کردن ونهایت دوست داشتن را بیان داشتن .وراه نرفته را رفتن .ودر بینهایت دوستی. دوست داشتن .وبودن در کنار یار خود تا می توانیم باشیم .واین بودن مانند غروب نرم ولطیف باشد. وما را در حرم امن خود حفظ نماید. واین جا ابتدای عشق است .و هر کسی برای این گونه عشق آماده است .بسم اله که کاروان عشق در راه است. و ماه مبارک رمضان نزدیک. یکی دو روز دیگر کاروان ما حرکت می کند .هر کسی در این ماه مرا یاری کند. خدا یاریش نماید .

میخواهیم در ماه مبارک رمضان انانی که می توانند ودانش این کار را دارند دعای ماه مبارک رمضان را در بلاگ های خود برای استفاده دیگران بنویسند وما هم در حد توان خودمان از این ماه و عشق به این ماه واین عشق الهی است را بیان خواهیم نمود تا مورد استفاده دیگران واقع شود وراه زندگی پیدا گردد وما از این بن بست ها بیرون شویم وراه خود را بشناسیم وبتوانیم ارتباطی با خدای خود داشته باشیم ومن از این جا برای همه مسلمین جهان رسیدن ماه مبارک رمضان را تبریک می گویم وخواستار این هستم که در این ماه به وعده های داده شده از طرف خدا برسند

موفق وجاری باشید

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 20:49  توسط اسداله پورهاشمی  | 
دیروز جمعه بود رفتم به دیدن دوستی که در شهری دیگر زندگی می کند وخیلی وقت بود که نرفته بودم ولی خوب بهانه ایی بود هم برای دیدن وهم چند ساعتی دور از محیط کار ودر گیری های زندگی که ما به طور مرتب با آن روبرو هستیم وتقریبا می توان گفت خسته شده ایم .

ولی ایکاش نمی رفتم زیرا با مسائلی مواجه شدم که هیچ انتظارش را نداشتم وهمین انتظار نداشتن این که دوستت بهم ریختگی دارد خودش خیلی سخت است ولی دوستم مخصوصا خانمش خیلی بهم ریخته بود وهر چه هم از خانم خودم پرسیدم شاید او در یافته باشد ولی او هم چیز زیادی نمی دانست .

درستی و یا درستی کار در این است که انسان بداند چه می کند وچه از این دنیا می خواهد اگر من باشم که می گویم هیچ چرا ؟ برای این که این دنیا واین زندگی که ما داریم ارزش بحث کردن را ندارد تا چه رسد که بخواهیم شاخی وشانه ایی هم در این میان داشته باشیم مثلا شما دلتان می خواهد که یک زندگی خوبی داشته باشی آیا این زندگی خوب در مادیات ختم وخلاصه است یا در معنویات کدام بیشتر مورد نظرتان است اگر مادیات باشد وشما موفق نشوید چی ؟ویا اگر معنویات باشد وبه آن نرسید چی؟ ولی اگر حد میان از هر دو باشد کمتر اذیت وآزار خواهیم دید چون زندگی متوسط به نظر این حقیر خیلی بهتر از زندگی در حد عالی ولی خالی از یکی از این دو باشد زندگی بدون مادی بدرد نمی خورد وزندگی بدون معنویت هم به درد نمی خورد واینها تواما خوب هستند واین دوست من نمی دانم کجا اشتباه نموده است که حالا نمی تواند حتی به عنوان یک دوست به منی که اکنون حدود بیست وپنچ سال است که با هم دوست هستیم بگوید چرا؟ نمی دانم ولی می دانم کاری نموده که خیلی سخت او را پشیمان نموده است واین همان چیزی است که در زندگی نباید اتفاق بیفتد واگر افتاد لازم است سریع جلوی اتفاق را بگیریم تا ابعاد آن گسترده تر نشود حالا با شکل وفرم ابعاد آن کاری ندارم وبرای همین هم است که مشورت را اسلام در میان نهاده است که انسان با انسان های بدون غرض وسالم مشورت نماید واگر در انجام کار یک دندگی وجود دارد با حرف وسخن جلوی این یک دندگی را بگیریم حتی اگر قرار است خودمان را کوچک کنیم باشد که این دوست من این مطلب را بخواند وشاید کارش را درست انجام داد واز پشیمانی خود جلو گیری نمود . موفق و جاری باشید.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 9:47  توسط اسداله پورهاشمی  | 
خیلی سخت نیست که با هم باشیم اندکی تحمل واندکی از خود گذشتن و اندکی از غرور و خود خواهی خود کم کردن میشود اینکه با هم باشیم واگر دوستی به خانه دوستی رفت وچیزی نبرد ویا چیزی نخواست اتفاقی رخ می دهد ویا اگر دوستی نتوانست از دوست خود به خوبی پذیرایی کند مشکلی ایجاد میشود به نظر این حقیر که مشکلی ایجاد نمی کند وتازه رشته ارتباط را هم محکم تر خواهد نمود وقتی با انسانی دوست باشیم ویا در ارتباط باشیم که هیچ گونه انتظاری نداشته باشد وتنها خواسته اش این باشد که در کنار هم باشیم این توقع زیادی نیست ومی توان در کنار هم بود واین همان چیز است که من می خواهم یعنی کی می توان چند برادر وخواهر ویا چند فامیل را در کنار هم داشت تنها وقتی مرگی به میان می آید ویا عروسی ویا جشن دیگری این را نمی توان ارتباط نام نهاد زیرا ارتباط یعنی اینکه ما همیشه پیش هم باشیم نه این هم نیست ارتباط اینکه معقول از حال هم با خبر باشیم وبه صورتی باشد که بتوانیم از حال هم با خبر باشیم ودست در دست هم داشته باشیم نه اینکه یک ارتباط دور یک ارتباط ساده در حد توان و اشتراکی تنها یک نفر جور کش نباشد ویا بار مالی روی دوش یک نفر باشد مثال اگر قرار است تلفنی از حال هم با خبر باشیم حد اقل ماهی دوبار با هم در ارتباط باشیم یک بار اولی ویک با ر دومی نه اینکه همیشه اولی و اگر این گونه شد مطمئن باشید که این دوستی ها همانی است که من گقتم مهمانی یا عروسی وعزا در غیر این صورت ادامه دوستی ویا برادری وخواهری نخواهیم داشت چون یک طرفه است ودوستی یک طرفه ادامه و دوام نخواهد داشت چون یک طرف همیشه کم خواهد آورد ولی وقتی دو طرفه باشد همیشگی است و ما هم این را می خواهیم و در این میان میتوانیم آنانی هم که از نظر مالی توان کمتری دارند را یک طرفه کنیم ولی خوب این گونه نیست وما هم مانده ایم چه کنیم وشاید توانستیم این راه را ادامه دهیم و دوستان خود را قانع نماییم که دو طرفه باشیم هم ما و هم آنها شاید.

عشق هم این گونه است وقتی کسی کسی را دوست دارد لازم است دوطرفه باشد وعشق یک طرفه جز درد سر چیز دیگر نخواهد داشت واین درست چیزی است که اجتماع به آن اعتقاد دارد ولی گاهی این طور نیست وطرف ما می گوید فقط من واین بد ترین عیب است برای یک انسانی که دوست دارد دوستان خوب داشته باشد ولی همه برای او جان بدهند واو اصلا کاری نکند زندگی اشتراکی هم اگر یک طرفه باشد مرد خانه ویا زن خانه پس از مدتی زده میشود ودست بر می دارد ومی رود دنبال کار خود هر کاری لازم است دوطرف باشد و یک نوع شراکت بر  قرارنماییم تا بتوانیم همواره موفق باشیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 12:6  توسط اسداله پورهاشمی  | 
تلاش کردیم که عاشقانه بنویسیم ویا شاعرانه بنویسیم ولی ظاهرا نشد .

خیلی تلاش کردیم که خودمان باشیم این هم نشد .

سعی نمودیم گفته ها مان به گونه ایی باشد که دیگران ازرده خاطر نشوند ولی نتوانستیم این کار را انجام دهیم زیرا نمیشد نگفت ویا ننوشت این بود که همواره مورد انتقاد قرار گرفتیم وهمین انتقاد ها باعث شد که در کار هامان تجدید نظر کنیم واگر شد همانی باشیم که دیگران می خواهند ولی خواست دیگران بود که ما را بر آن داشت تا یک سرویس دهی خوبی داشته باشیم وهمین سیرویس دهی خوب ما را به راه دل خواهمان برد و تقریبا موفق شدیم ولی بازم می گویم که ما در میانه راه هستیم .

گاهی بقدری کلافه میشویم که دلمان می خواهد کار را رها نموده وبرویم دنبال کار دیگری واین کلافه گی گاهی ما را از وظیفه ایی که داریم وبرای انجامش قد علم نمود وعزم خود را راسخ نموده ایم باز میدارد و با مشکل مواجهه میشویم وتعلل در کارمان ایجاد میشود وما در این بلاگ قصه نمی گوییم بلکه از مشکلات خود ودیگران وغروب های پر از مشکل می گوییم وتا می توانیم سعی در بر طرف کردن مشکل داریم تا چگونه بتوانیم مشکل را حل نماییم خود راه طولانی در راه است ولی ما خودمان را آماده نموده ایم برای انجام این کار.

وقتی می رویم توی رویای عاشقانه واز غروب می گوییم و می خواهیم این غروب را برای خود ودیگران تشریح نماییم قدری ایراد پیدا میشود وشاید گقته های ما درست نیست واین درست نبودن گفته های ما باعث میشود که نتوانیم ادا نماییم و این نتوانستن ها خود گره در بیان غروب وآخرین دست آوردمان ایجاد می کند . وما را از داشتن برنامه دور می کند ونمی توانیم کارمان را با برنامه انجام دهیم وشاید روزی درست شد.شاید موفق و جاری باشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 9:22  توسط اسداله پورهاشمی  | 
می خواهی چی بگی وقتی خودت نادانی می کنی ونمی توان پاسخ ندانم کاری خودت را بدهی .

مگر دیگران گناه کارند که پاسخ گوی کار های بد تو باشند .

عاشقی برای خودت هستی به کسی مربوط نیست اگر می توانی مردبودنت را ثابت کن وان گاه بود عاشقم ومی خواهم عشق ورزی کنم.

وقتی می خواهی تصمیم بگیری با یک بزرگتر از خودت مشورت کن خواهی دید که چقدر به نفعت خواهد بود

راستی می دانی عشق ورزی کار دل است وکار نگاه نیست ویک نفر که عاشق باشد بود ونبود معشوق برایش تفاوتی نخواهد داشت او عشق ورزی خود را خواهد نمود چون واقعا عاشق است وبزرگترین عشق عشق به خدا است .

خواستی همه جا جایت باشد وهمه دوستت داشته باشند هیچ وقت حرف دیگران را باز گو نکن وهمیشه راز دار باش که این هنر را هر کسی نمی تواند داشته باشد وقتی راز دار بودی همه دوستت خواهند داشت وموفق خواهی بود

اگر روزی خواستی بین دو نفر صلح بر قرار کنی پیش طرفین از خوبی شان بگو

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 10:52  توسط اسداله پورهاشمی  | 
میدانم که ازم دلخور میشوید ولی این راه دوستی ودوست داشتن وعشق ورزیدن نیست .اگر راه عشق ورزیدن را نمی دانیم چه لزومی دارد خود را عاشق ودل باخته قلم داد کنیم وهنگامی که نوبت ثبوت میرسد راهی برای فرار پیدا کنیم . فرار از عشق ویا دوست داشتن یعنی اینکه بر کل انسانیت پشت پا زدن و کسی که چنین هدفی دارد همان بهتر که ازاول در این راه گام نگذارد واین راه سخت ودشوار را به اهلش واگذارد که آنان می دانند با عشق وعاشقی ومعشوق چگونه رفتار نمایند می دانند که معشوق اگر نخواهد دویدن عاشق بی ثمر است واین معشوق است که شوق در دل عاشق ایجاد می کند وبه او جرائت می دهد تا از عشق خود بگوید آن سان که دل سوز و استخوان به درد آید واشک حسرت بر رخسار بازندگان عشق جاری گردد .

آیا شده است بر کوه واستواریش دقت داشته باشید .آیا شده است بر زنان ایل نشین دقت داشته باشید آیا شده است بر زلالی وروانی رود نظر داشته باشید ودرسی از آن ها بگیرد که چگونه عشق ورزی می کنند و چگونه همه دردها را در درون خود پنهان می کنند تا محبوشان به راحتی بیارمد وآنان پاسدار حریم امن او خواهند بود این را بیاموزید وقدر بدارید که هر چند در این زندگی ماشینی وعشق های وا رفته وهنوز شروع نشد به سکس کشیده شده چه چیزی هایی که نیست تنها از چیزی که در این نوع عشق ها خبری نیست انسانیت است و معرفت که مرده است مانند دنیای همان عاشقان وبه حرم عشق بی احترامی کنند ودوست داشتن را با کار های خود به لجن میکشند واگر در این میان مرد یا زنی هم بود پای بند به عشق وعاشقی رسوایش می نمایند . ولی آنانی که عشق را می فهمند هرگز گام منفی بر نمی دارند وخدا را در نظر دارند وحق را در عشق هم مد نظر قرار می دهند تا شاید بتوانند به آرامش مطلق در کنار عشق خود برسند وهستند کسانی هم که رسیده اند وخوب هم رسیده اند و داستان عاشقیشان زبان زد است وتمام می دانند ولی معنی عشق را نمی دانند واین خود عداوتی است بس بزرگ با عاشقان . عاشقان چیزی دیگر را می بینند که عامیان از آن بی خبرند وهرگز هم نخواهند فهمید که عشق چیست وسرچشمه عشق کجاست ولی این را خوب می دانند که اگر عشق نباشد حتی خودشان هم جایی بند نیستند ولی معنی عشق را نمی دانند .

بر آن نیستیم تا معنی عشق را بگوییم چون این عاشق است که می باید معنی عشق را دریابد وبداند که عشق چیست اگر عشق نباشد چگونه از این دیار با معشوق کوچ می کنیم به دیار ناشناخته دیگر که نمی دانیم در آن دیار با چه یختی هایی روبرو هستیم این عشق است که ما را می کشاند واین معشوق است که خط می دهد باشد که روزی از راه رسد تا ما هم معشوقی داشته باشیم که به دنبالش بدویم تا به مقصد برسیم خدایا یاری کن ما را و همراه عاشقان کن ما را

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 9:42  توسط اسداله پورهاشمی  | 
زندگی بی رنگ بی رنگ است

مانند فقیران دیار مردگان

مانند پیران فراموش خانه عشق

یا مانند سپیدار ی که برگ اصلا ندارد

زندگی گر رنگ داشتی

سرخ. آبی .زرد کمرنگ.

لیک

تنها رنگ آبی آسمان بود

گر شما دارید سراغ از رنگ دیگر

اندکی ارسال دارید بهر تنهایی ما

زندگی رنگی ندارد

سرد وبی رنگ است و.بس

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 12:19  توسط اسداله پورهاشمی  | 
خواستم تا قلمی بر دارم

برو جانب شهری ز هیاهو پر

بر کف صیقل زده حوض بلورش

نقشی از طایفه رانده شده

ازدیار بر هوت

دل تنها بزنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 12:14  توسط اسداله پورهاشمی  | 

این روزا اصلا دلم نمی خواهد نوشته ایی بجز غروب داشته باشم.وقتی میری وخودت را مسخره می کنی تا بتوانی بگویی هستم .وقتی عاشقی ولی کسی حرفت را باور نمیکند .یا وقتی در میان بوته زار هانقشی دلی می کشی همه بهت می خندن .یا زمانی که همه می دانند در حقت بزرگترین ظلم را نموده اند ولی نمی خواهند قبول نمایند وحالا که در حق خودشان ظلمی شده است دادشان در آمده است چی می خواهی بکنی .یا دوستی داری .که دلت می خواهد آن را راحت ملاقات نمایی ولی اجازه بهت نمی دهند تا ملاقاتش نمایی چه خواهی نمود .از همه بد تر وقتی می گویی می خواهم جایی بروم همگی می گویند نرو در کارت نه می آورند  دیگر از غروب ورویای عاشقانه در غروبت چه خواهد ماند تا برای دیگران ویا نوه هایت تعریف کنی همه این ها باعث میشوند که گوشه عزلت را انتخاب نمایی وبرای خودت قصه ایی ساخته وبا خیال این که در کنارت است خوش باشی چه خواهی نمود .وقتی بیدار شدی ودیدی که نیست آنچه تو فکر می کردی همه اش رویا بوده چه خواهی نمود.وقتی دلت می خواهد به ملاقات خدا بروی ولی اجاره بهت نمی دهند ومی گویند تو مجوز ورود نداری دیگر از غروب ورویاهای در غروبت چه خواهی نوشت . آیا باز هم خوای نوشت که غروب این است وآن .گم شده ایی در وجودت هست که نمی توانی پیدایش نمایی ولی می دانی هست وقتی پیدایش می کنی جواب منفی میشنوی چه خواهی نمود .وقتی می گوید دست هم را گرفته ومی دویم ولی هرگز این کار را نمی کند چه خواهی نمود .چی خواهی نمود اگر روزی تلفنت زنگ زد واز آن طرف سیم به شما گفته شد برای همیشه خدا حافظ ومن دیگر نیستم و کاخ رویای شما فرویخته شود؟ آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که اگر در یک چنین موقعیتی قرار گرفتید چه خواهد نمود؟ کمتر کسی هست که فکری برای این گونه مواقع کرده باسد همه آنانی که دوست دارند وعاشق هستند از شکست در عشق ودوستی خواهند گفت در صورتی که این نیست یک موقعیت اجتماعی است وهیچ اشکالی هم در آن نیست چون اگر دقت داشته باشد غروب من تکراری است واین دوستی ها وعاشقی ها هم تکرار در تکرار هستند وهمیشه تعداد کمی از آن ها تا انتها می روند وبیشتر در وسط راه قطع میشوند وتعدادی هم شروع نشده قطع میشود . من همه این ایراد ها به غروبم را در درک نکردن عشق و خواسته خود واز همه مهمتر انسان نبودن خود می دانم .

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 7:59  توسط اسداله پورهاشمی  |