|
گاهی دلمان می خواهد ما خودمان باشیم ولی نمیشود برای اینکه اگر خودت بودی که تکلیف مشخص است وهیچ راهی جز فرار نخواهی داشت
اگر خودت باشی دیگران را چه خواهی نمود . اگر از دیگران جدا شدی زندگی چه شکلی خواهد شد . چه شکلی مهم نیست چگونه خواهد شد مهم است . اگر یک روزی گفتی عاشق شدم و این عشق به سن وسالت نخورد ویا شغلی نداشتی ویا خونه ایی آن وقت هر کی از راه رسید برات تصمیم میگیره که چه وچطور وچرا عاشق شدی پس بهتره هیچ وقت عاشق نشی که مشکلاتش زیاد است . گاهی به بازی گرفته نمی شوی وهر چه هم می گویی میخندن وزمانی که تمام تلاش خودت را برای اینکه به بازی گرفته بشی را به کار بستی وموفق نشدی اگر انسان قوی باشی که هیچ مشکلات را حل خواهی نمود واگر نباشی ودوستان نا باب هم داشته باشی به بی راهه خوای کشیده شد وزمانی که متوجه میشوند تازه می گویند مگر تو چی می خواستی که ما برات تهیه نکردیم در صورتی که نمی دانند وقتی نیاز بوده که به حرف طرف احترام گذاشتهشود احترام گذاشته نشده است وزمانی که اتفاق بدی رخ می دهد تازه از نوع دیگر حرف وحدیث شروع میشود ومن تا کنون ندیده ام که بزرگی خود را در مقابل کوچکی مقصر قلم داد کند وبگوید تقصیر من ویا ما بوده است هنوز نبوده است و ندیده ام وتمام بزرگان بدون خطا ومعصومند. برای همین هم است که وقتی مشکلی ایجاد میشود نمی توانند مشکل را حل نمایندبیشتر اعتیاد ها وبیشتر فرار ها .بیشتر آوارگی ها .بیشتر ندانم کاری ها .و بیشتر مشکل تراشی ها از طرف بزرگان است وبساین نظر من است . وقتی یک مرد میان سال ویا پیر مرد عاشق میشود وآشنایان تمسخر را پیشه خود می سازند تو خود بدان که مشکل کجااست زیرا عشق زمان نمی شناسد ومکان هم نمی شناسد وهیچ هم گفته ویا نوشته نشده است که برای عاشق شدن حتما باید بیست سالت باشد وطرفت هم هیجده سالش باشد عشق هدیه است از طرف الهی و این هدیه در یک زمان خاص رخ می دهد وبرای همه هم نیست چون هرکسی لیاقت عشق را ندارد آنانی که عاشق میشوند اگر لیاقت عشق را داشته باشند از رسوایی عشق واهمه ایی نخواهند داشت باز هم خواهم نوشت واین ورق پاره های خود را که به عنوان غروب ارائه می دهم را پر بار تر خواهم نمود تا جایی که غروب معنی خاص وخوب خود را پیدا نماید و همیشه وقتی از غروب حرفی زده میشود همه به عشق و عاشقی بیندیشند وعاشقانه ودوستانه گام بردارند و ما هم سعی می کنیم که سهمی داشته باشیم وفاش هم می گوییم عاشق هستیم واز روسوایی عشق هم واهمه نداریم چون عشق را می شناسیم وقدر آن را می دانیم وما به عشق زنده ایم .................
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 6:22  توسط اسداله پورهاشمی
|
اگر دلمان در اختیار دیگران باشد چه خواهیم نمود خصوصا طرفمان کسی باشد که نخواهد دلمان را رها کند وبگوید به امان خدا.
وقتی می خواهیم برای معشوقمان بنویسیم چگونه بنویسیم که دیگران نفهمند با معشوقمان هستیم این دیگه خیلی سخته نه ولی این طور نیست براش نامه خصوصی خواهیم نوشت وپست خواهیم نمود نوشتم معشوق معذرت می خواهم دوستمان . اگر معنی واقعی دوست داشتن را بدونیم دیگه مشکلی نخواهیم داشت چون وقتی آدم معنی کلمه ایی را فهمید حیلی راحت تر با اون کنار می آید ولی ما معنی دوستبی و دوست داشتن را نمی دونیم وبرای همین هم همیشه در عشقمون ورفتار عاشقانه امون با مشکلمواجهه هستمیم اخر عشق ودوستی وعاشقی کلمه نیست که ما به دلخواه خودمون بنویسیم این دیگه خیلی سخته واقعا سخته وقتی دلت می خواهد به کسی بگی دوستت دارم لازم است که ابتدا همه جوانب کار را در نظر بگیر نه اینکه مثل بعضی ها وقتی کار از کار گذشت تازه بگویی اشتباه کردم. در عشق و کار های عاشقانه اشتباه جایی نداره انسان عاشق به کسی اطلاق می شود که تا آخر عمرش برود واصلا پشیمان هم نشود همین . بازم مزاحم خواهم شد
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 10:55  توسط اسداله پورهاشمی
|
از صبح که پا میشوند تنها هدفی که دارند این است که چطوری سر مردم واین خلق بی سواد حدا وافتاده در دام این زندگی کلاه بزارند وتازه اگه یه وقت کسی اعتراضی ویا حرفی زد دیگه حسابش با خدا است واگر تنها کارش همین باشد از نان خوردن می افتد واین بد ترین شانسی است که در زندگی برایشان پیش آمده است وآنقدر در کلاه گذاشتن سر دیگران حرفه ایی عمل می کنند که اگر خدای ناکرده یک وقت یکی از این حضرات اشتباهی رفت به قلمرو طرف مقابل برای اینکه از کارش سر در نیاورند دعوایی به پا وقشقری راه می اندازند که بیا وتماشا کن چرا برای اینکه حقیقت نیستند واگر حقیقت بودن ویا باشند هیچ وقت این گونه نخواهند عمل نمود وحتی این قدر در این راه پا فشاری می کنند که برادری حود را هم فدای منیت خودشان خواهند نمود وحرفی هم برای گفتن ندارند وتازه اگر یکی دراین بین حرفی هم زدو یا از یکی از این دو حرفه دار کلاه گذار حمایت کرد بیا وببین که چها که نمی گویند ویا نخواهند گفت.ولی تنها چیزی که در این بین مطرح نیست انسانیت است که اصلا جایگاهی ندارد وآنقدر هم خود را مسلمان وخالص نشان می دهند که هر عوامی باور می کند که هر دو طرف راست می گویند ولی وقتی خوب در احوالشان دقیق میشوی هر دو دروغ گو وحقه باز هستند وهمه این کار ها برای مالدنیا است و هیچ چهدف دیگری در بین نیست وهیچ کدام از این دو طرف دعوا برای بهتر شدن وضعیت کننده کار تلاش نمی کنند و اگر برای بهتر شدن وضع زندگی کننده کار تلاش می کردند می گفتیم حق با یکی از دو طرف است ولی حیف وصد حیف که این دو طرف هر دو طرف تنها هدفی که دارنداین است که در آمد بیشتری داشته باشند.خوب اندکی از یک بحث را در این بلاگآغاز گردم وانتظار یاری دارم خصوصا از آنهایی که در شهرستان شان با یک چنین مواردی مواجهه هستند مرا یاری کنند حتی روانشناسان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 7:45  توسط اسداله پورهاشمی
|
خیلی دلت می خواهد که بدانی چگونه یک رویا به حقیقت تبدیل می شود و یا از دنیای مجازی چگونه می توان به یک دنیای واقعی رسید .یک راه طولانی و پور پیچ و خمی را لازم است طی نمایی تا برسی به نقطه ایی که تازه باورش خیلی سحت است .سخت از این نظر که آیا این همان نقطه است ویا نه چون این روز ها خیلی از واقعیت ها هم واقعی نیستند وحقیقت هم نیستند ولی ما با رویایی زندگی می کردیم که به واقعیت تبدیل شد ولی هنوز خیلی راه مشکلات دیگر داریم تا بتوانیم در کنار هم یک لحظه به ایستیم وبدون واهمه .ازاین به بعد نوع زندگی عاشقانه ما فرق می کند چون همدیگر را باور نموده ایم واین باور مرا تا دور دست ها خواهد برد تا جایی که هیچ وقت در ذهن خودم هم برایش جایی در نظر نگرفته بودم وامروز در این نقطه ایستاده ام که اگر بخواهیم شعری باشیم و یا شور باشیم ویا دلمان به خواهد در میان باغ گل ها دنبال گل نسترن بگردیم خیلی سخت است و ما از این همه گل چگونه یکی را انتخاب می کنیم واین یک گل چگونه می خواهد خوب باشد در صورتی می تواند خوب باشد که ما خوب باشیم ودر صورتی می تواند عالی باشد که ما عالی باشیم وقتی از عشق برایش گفتم خنده ایی کرد وگفت نمی دانم . وقتی از لاله گفتم وسرود جاودانه زندگی گفت چیزی نمی خواهم . وقتی از بودن گفتم تنها جوابم ترس بود ونگاه . نگاهش دنیایی از عشق بود دوست داشتنی تر از آنی بود که در ذهنم داشتم . همانی بود که در ذهن خودم تجسم کرده بودم با این تفاوت که قدی کشیده تر داشت ونگاهی عاشقانه تر با یک سکوت پر از ابهام ابهامی که ترا به سمت یک نوع ترس از واقعیت ها سوقت می داد ولی هر چه بود همانی بود که در میان رویا های شبانه ام ودر کنار باغ لاله ها دلم می خواست باشد . گفتیم وخندیم ودر انتهای باغ تنهایی تنها خیالی را پروش دادیم که لازم بود پرویده شود تا به درختی تنومند بدل گردد وما از این درخت که سایه ایی گسترده دارد بتوانیم اندک زمانی را در کنار هم باشیکم گفتم خندید و نگاهم کرد وچقدر خوب می خندید و چقدر آرام بود با وقار کاش ما هم این قدر آرام بودیم وبا وقار ولی من از باغ وحشی فرار کرده بود که این آرامش برایم قابل درک نبودبیتشر خواهم نوشت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 16:1  توسط اسداله پورهاشمی
|
بی عنوان نامی است که به هر چیزی می توان اطلاق نمود واز اینکه ما خودمان را در چه موقعیتی قرار دهیم تا بتوانیم عنوانی برای خود کسب کنیم یکی از مهمترین واژه هایی از این بی عنوان بودن و ایکاش همه ما ها بی عنوان بودیم ولی وقتی می خواستیم برای مردممان گام برداریم مثبت گام بر می داشتیم واز سادگی مردم و از خوش باوری مردم استفاده نمی کردیم وهمیشه همانی بودیم که مردم در نگاه اول تشخیص می دهند .
ولی متاسفانه این دنیا ودوست داشتن های دنیا نمی گذارد انسان همانی باشد که خودش می خواهد ویا اجتماعش خواستار است ومهم این است که ما تلاش کنیم تا از داشتن عنوان دوری نمود وبی عنوانی را اختیار نماییم ولی در مقابل تا می توانیم برای مردم کار های مثبت انجام دهیم واین بهترین راه تقرب به حق است چه خوب باشد وچه بد ولی کسی که در راه انجام کار مردم گام بر میدارد هیچ وقت بد نخواهد شد ویا بود و همیشه انسانی خوب خواهد بود که ما این خوبی را در ذات انسانی هر فردی جستجو می کنیم ومی گوییم طرف انسان است وهمین انسان بودن برای ما خیلی با اهمیت است وآرزوی ما بر این است که بتوانیم کار خودمان را راحت انجام دهیم وقتی وارد اداره ایی می شوی وکار انجام میشود احساس خوبی داریم تا وقتی که می روی ودست خالی بر می گردیم یک احساس پوچی می کنیم خصوصا که طرف مربوطه ما ما را بد قلم داد کرده باشد و با دیدی بد به ما توجه نموده باشند . نمی خواهم گله کنم و یا حرف های ناشایست بزنم ولی امید وارم که بتوانم کار مثبت انجام دهم در مقابل کسی مرا نشناسد و یا نداند که چه کسی کارش را انجام داده است وقتی دنبال منیت نبودیم خودمان را برای انجام امور مردم آماده کرده بودیم همواره شاد و خرم خواهیم بود و هیچ دشمنی هم نخواهیم داشت .
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 9:39  توسط اسداله پورهاشمی
|
دوست داشتن خود یک پدیده خاص است که انسان علاقه بیشتری به آن نشان می دهد تا موجودات دیگر واگر انسان علاقه به دوست داشتن نشان می دهد دلایل خاص خود را دارد که به موارد زیر ختم میشود
۱-انسان اجتماعی زندگی می کند وهمین اجتماعی زندگی کردن باعث ایجاد علاقه میشود چه از طریق دیداری وچه از طریق نوشتاری ویا از طریق شنیداری ونوشتاری که این روز ها بیشتر از طریق نوشتاری وسپس شنیداری دوست داشتن به وجود می اید وسپس به دیداری وهم گام بودن می رسد ولی گاهی هم اشتباه رخ می دهد که این هم در دنیای مجازی بستگی دارد به طرف مورد علاقه که اگر حقیقت را بگوید فکر نکنم مشکل ایجاد شود واگر طرف پیر مرد ویا زن است بگوید هستم ویا اگر جوان است بگوید هستم یعنی این را می خواهم عنوان کنم که یکی از راه دوست داشتن بیان حق است وحقیقت که من روی این تکیه فراوان دارم زیرا اعتقادم بر این است که اگر یک دختر بداند طرف مقابلش یک مرد پیر است برای دوستی با این مرد طریق صحیحی را انتخاب می کند وهمین طور وقتی یک مرد میان سال بداند طرفش یک دختر با سن کم است در انتخاب خود دقت خواهد نمود تا مشکل ایجاد نشود واین که این موضوع را عنوان نمودم برای دنیای مجازی بود چون در دنیای مجازی خیلی اتفاقات روی می دهد که وقتی به حقیقت می رسد خلاف واقع می شود ومن در دوستی خود هیچ گاه حاضر نیستم سر کسی کلاه بگذارم وتا میشود حق را می گویم واگر مجبور به دروغ شوم به خاطر طرف مقابلم است که مبادا لطمه ایی بخورد واین را دوست دارم تمام اونایی که با من به نوعی در ارتباط هستند بدانند که اگر یه وقت مایل به دوستی با من نیستند ویا مرا طور دیگری دوست دارند از امروز به شکل دلخواه خودم دوستم داشته باشند به شکل یک دوست وتا جایی هم که برایم امکان داشته باشداز دوست ویا اشنایی تقاضا یی نخواهم داشت وهمیشه هم دوست دار عشق وراستی هستم موارد دیگر را در نوبت های بعدی خواهم نوشت موفق وجاری باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 10:29  توسط اسداله پورهاشمی
|
راستی تا کی می خوایم از این کار های مصنوعی انجام بدیم وخودمون را گول بزنیم که مثلا همدیگه را دوست داریم واین که نمیشه آدم با چند نفر دوست باشه ولی همه دوستی ریا وکلک باشه وخدایی حتی یه لحظه هم نباشه مگر این طوری میشه که ما هستیم چرا ما انسان ها را به خاطر اینکه انسان هستند دوست نداریم وهمواره به پول وثروت طرفمون را میشناشیم تا کی این کار لازم است ادامه داشته باشد تا من بتوانیم همانی که هستیم باشیم وهمان را هم قبول داشته باشیم آیا مایی که فخر فروشی می کنیم وبه دیگران بی احترامی می کنیم ویا تحویلشان نمی گیریم نونشان را می دیم زندگیشان را تامین می کنیم ویا وسایل استراحتشان را مهیا می کنیم در صورتی که هیچ یک از این کار ها را نمی کنیم ولی وقتی به کسی که از ما از نظر وضعیت مادی کمتر است می رسیم خیلی بی توجه ودور از ادب بر خورد می کنیم حتی به گونه ایی که شاید باورتان نشود که اگر طرف مربوطه انسان نباشد دیگر هیچ وقت یادی از ما نخواهد نمود وهرگز در مجالس شادی ویا عزای ما شرکت نخواهد نمود بیایید انسان باشیم وانسان گونه رفتار کنیم که ما بر گزیده خدا هستیم وخلیفه روی زمین وآیا میشود بزرگ بود بدون کوچکی وآیا میشود خدا را پرستید بدون خدا دوستی وآیا میشود گفت من بنده خدا هستم بدون اینکه به بندگان خدا احترام بگذاریم من از اینجا از همه اونایی که از این وبلاگ دیدن می کنند می خواهم که یاد خدا باشند وانسان بودن خود را فراموش نکنند.
کسی که خودش می داند وبرای پیام گذاشته بود در قسمت نظر دادن به ایمیلم نامه بدهد تا در صورت امکان اگر از من کاری برای ایشان ساخته بود انجام دهم خوشحال خواهم شد اگر بتوانم کاری انجام دهم
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 18:38  توسط اسداله پورهاشمی
|
یه روزی را دوست دارم شاهد باشم که غروبش مثل آیینه دل آدم های ساده روشن وخوب وپر از حکایت های عاشقانه ایی باشه که تا کنون به گوش کسی نرسیده است واین برای من آنقدر با احساس است آن زمانی که در کنار رود کارون دارم آفتاب غروب را بر روی آب تماشا می کنم ونمی دونم بازم روزی میرسد که بتونم این آفتاب را دو باره همین طوری که الان شاهد دیدنش هستم شاهدباشم یا خیر.
غروب حدیثی عاشقان است برای انسان هایی از تبار بودن ها واز تبار نبودن ها تا رسیدن ها ونرسیدن ها که این خود برای منی که عمری را در کوچه پس کوچه های عشق پرسه زدم خیلی مهم است تا بدانم هستم که شاهد رویش عشق تو باشم ویا نه اگر باشم چه کنم واگه نبودم تو چه خواهی نمود واگر روزی رسید که دستم را واقعا وبدون ریا به سمتت دراز نمود چه خواهی نمود دستم را میگیری ویا اینکه با هزار طعن ولعن که یکی از آنها روی من است مرا از خودت دور خواهی نمود ومن این غروب را پذیرا نیستم ودوست ندارم من غروبی را دوست دارم که در آن اصلا زشتی و زیبایی معنی نداشته باشد دوست داشتن خود یه نوع دیوانگی است که من دوست دارم همیشه دیوانه باشم همان طوری که عمری را بودم وتمام دوستان وآشنایان بجز اندکی مرا دیوانه خطاب می کنند وگاهی هم مرا خالی بند می نامند ولی این حقیقت نداره من عمری را در راه پیدا کردن غروب خود ورویای مستانه خود بودم وهنوز هم موفق نشدم که یار یک رنگ خود را پیدا نمایم وهیچ وقت هم نخواهم پیدا نمود چون هر که با من شد رهی دیوانه است واین ممکن نیست چون آدم ها این روزا دیوانگی را قبول ندارن و من اینو خوب می دونم وقتی حرف دیوانه ایی را خواهیم فهمید که خود دیوانه باشیم در غیر این صورت نخواهیم فهمید که دیوانگان چه می گویند ویا چه می خواهندو اگر روزی برسد که ما بدانیم دیوانه ها چه می خواهند که دیگر مشکلی نیست وحل است ومن هم به غروب ونقطه دلخواه خود رسیده ام ودیگر هیچ گله ایی از این دل نخواهم داشت وحالا دیگران هر طوری که دلشان میخواهد با من باشند مهم نیست مهم عشق من وشیدایی در یک غروب تنهایی
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 11:9  توسط اسداله پورهاشمی
|
دوش دیدم خواب ویران دلی
خواب ویران دلی با دلبری وقت کوچ عشق بود و یک سحر ناله دیوانه بر کوی گلی خواب در بیداریم شد اتفاق ساده تر از بودن اندر محفلی صبح روشن راهی کویش شدم وه چه دیدم خواب ویران منزلی کوچ بود وخانه وبران شده برسر خاکم کی افتد منزلی آن زمانی که تو با ما بر شوی منزلی در نا کجاباد دلی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 12:8  توسط اسداله پورهاشمی
|
شهری به نام هرت تا به کنون به گوشتان خورده است ویا اینکه جایی بوده اید که به آن شهر نام هرت بگذارید وبا خودتان این اندیشه را داشته باشید که این شهر و مردمانش با شهر های دیگر چه تفاوتی دارد وچرا شما یک چنین احساسی داشته اید وآیا این درست است که مردمان یک کشور که همه مسلمان هم هستند ومخصوصا که شیعه هم باشند ولی تفاوت داشته باشند و آن هم به شکل محسوس و بی حد مشخص وآیا ممکن است دو نفر که شیعه هم هستند ودارای یک مذهب ویک پیامبر با هم متفاوت باشند ولی این را من در دو شهر از کشورمان احساس نمودم اولین جایی که این احساس را پیدا کردم که شیعه بودن ما با آن افرادی که در آن شهر با اون ها کار داشتیم متفاوت بود شهر اصفهان بود که فکر می کنم که مسلمانی ما با آن ها تفاوت داشت وشاید هم ما اصلا مسلمان نبودیم چون این گونه برداشت نمودم که همه ایده وافکارشان در باره مذهب شیعه غلط است وباور کردنی نیست که در این دنیای الکترونیک هنوز چسبیده اند به گفته های یک مشت ملا وآنانی که اصلا خودشان هم نفهمیده اند اسلام چیست وچرا اسلام روزانه در جهان در حال پیشتر رفت است واصلا هم ایستایی ندارد و اگر ایستایی داشته باشد لازم است که اسلام را هم مانند ادیان دیگر بوسید وکنار گذاشتو از اصفهان که بیرون آمدم شهر اراک هم دست کمی از اصفهان نداشت چون اینجا هم با اونایی که ما بر خورد داشتیم مانند انانی بودن که در اصفهان با هاشان بر خورد داشتیم با این تفاوت که هر دو به نوعی خود را مسلمان ومومن می دانستد در صورتی که دست از اذیت وآزار دیگران بر نمی داشتند وبه نوعی خود را مسلمان ودیگران را که در کلاس آنها نبودن را کافر می دانستند واین خود باعث شده است که من در مواقع مختلف از دین وبرداشت خودم برداشت شخص خودم از دین حرف بزنم وغلط بودن نظراتم را هم از دیگران می خواهم در وبلاگ غروب بیان کنند خوش حال خواهم شد
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 9:47  توسط اسداله پورهاشمی
|
در مورخه ۱۰/۶/۸۴ به همراه خانواده خودم از تهران به سمت شهرستان مسجدسلیمان با در حدود ۴۵ دقیقه تاخیر با ماشین ولو ایران پیما حرکت نمودم به ماند که چقدر در مسیر راه جنابان راننده گان آقای مرادی وشجاع معطل نمودند . یا چقدر آهسته حرکت نمودند که حد واندازه ایی بر آن نمی شود قائل شد ولی چیزی که خیلی جالب بود بی ارزش بودن مسافران داخل ماشین وارزان بودن پلیسی که درون ماشین بود به عنوان مامور مخفی که لازم است بگویم در ابتدا این آقای پلیس مثل آدم های نو کیسه صندلی راحتی پیدا نموده بود وبه خواب راحت رفته بود وزمانی که از خواب بیدار شد ودید که راننده آخرین پلیس راه موجود در بین راه را ساعت زده وحرکت نموده ماشین را بدون توجه به وقت مسافرین وبدون توجه به مسافرین که شاید خیلی ها منتظرشان باشند واصلا بدون توجه به آدم بودن مسافران اقدام به برگرداندن ماشین نمود که وقتی اعتراض هم نمودیم مامور پلیس راه اندیمشک به جای پاسخ گویی پنجره را بست وکسی را تحویل نگرفت وجالبتر از همه این بود که این پلیس وظیفه شناس وقتی کار خود را انجام داد وگزارشش تمام شد مجددا مسافر ماشین ما شد و این حقیر شاهد ارزان بودن این پلیس بودم یعنی اینکه این پلیس تنها با یک لیوان چای خود را به این ماشین وراننده .خود را فروخت وافسوس که مامورین این گونه در کشور ما فراوان هستند وتا هستند این گونه مامورین ارزان قیمت خلاف ها سر جای خود هستند واگر بگوییم خود را ارزان نفروخت لازم است تذکری داده شود که چرا مامورینی که وظیفه خود را بلد نیستند توی ماشین مسافر بری چه می خواهند وآیا این درست است که وقت مسافران به خاطر لیوانی چای گرفته شود وآیا ماموری که با متخلف دوست می شود چه نتیجه ایی از کار خودمی تواند بگیرد هرگز نمی تواند نتیجه مثبتی بگیرد مطمئن باشید که این مامور هیچ وقت موفق نخواهد بود و تنها کاری که می کند در نوبت هایز بعدی هم وقت مسافران را خواهد گرفت چرا ؟ برای اینکه این مامور در واقع مامور نیست اگر مامور بود وقت مسافران خسته را نمی گرفت وخود هم در بین راه شوشتر مسجدسلیمان واسطه نمی شد تا پلیس راه ماشین را جریمه نکند ما نه دوستی می خواهیم و نه دشمنی ما برای رسیدن به یک کشور مطمئن نیاز به قانون داریم ومجری خوب قانون که با لیوانی چای قابل خریدن نباشد واین راهم لازم است بدانیم که پیران همواره سر جوانان کلاه خواهند گذاشت به هر طریقی که بشود مگر جوانان با پیران کاری نداشته باشند وبگذارند پیران کار خود را انجام دهند و در این راه مهم سلامت مسافران مورد توجه راننده بود وبس واگه این آقای پلیس تازه به دوران رسیده نبود ما به وقت خود که در حدود ساعت ۶ بامداد است به مسجدسلیمان می رسیدیم واین پلیس وقت ما را گرفت و ما در حدود ساعت ۳۰/۷ بامداد با یک و نیم ساعت تاخیر رسیدیم وما به چه کسی شکایت کنیم پلیس راه اندیمشک که اعتراض ما را نشنید .در را بست ورفت
ما خواستار رسیدگی هستیم
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 18:55  توسط اسداله پورهاشمی
|
غروبا که میشد کنار کوچه خلوت باغ های دل خستگی همیشگی خودم منتظر آمدنش می شدم تا از راه برسد وصدمتری را با هم قدم بزنیم واز آینده ایی که در روستای دور افتاده برای خودمان در نظر داشتیم حرف بزنیم وحتی گاهی از اسم بچه هامان حرف به میان کشیده میشد وقتی که این گونه حرف ها بینمان رد وبدل میشد گونه اش سرخ میشد وخجالت می کشید که در حضور من از این موضوع حرفی زده شود و آن غروب ها وآن روز ها اینک در غبار غروب های شهر بزرگ زندگی گم شده است ودیگر حتی ما یک ساعت خلوت هم نداریم که با هم حرف بزنیم واین زندگی ماشینی ما را آنچنان از هم دور کرده است که اصلا نمی توان باور کرد وپس از سالیان سال که اکنون هر دو پیر واز کار افتاده شده ایم فرصتی پیش آمد تا در کنار زاینده رود به مدت سه ساعتی قدم بزنیم ومن به گذشته های خیلی دور برگردم زمانی که در ابتدای کوچه باغ خلوت روستای مان می ایستادم تا از باغ انگور خودشان بیرون آمده وبا من تا سر قنات ده همرا بیاد واز آنجا به علت بودن هم روستایی ها از هم جدا شویم وهمین سه ساعت بودن در کنار هم برای من یک خاطره بزرگی شد که تصمیم گرفتیم بیشتر با هم باشیم و من کمتر به کار توجه کنم ولی مگر این زندگی ماشینی این اجازه را به ما می دهد و خوب گفته اند که (زندگی ماشینی زنجیر اسارت را محکم تر می کند )ودر مورد من وعشقم این صادق است با توجه به داشتن فرزندان خوب وصالح ما هیچ وقت فرصت دیدن هم را به گونه دلخواه نداریم و تنها واژه خوش بختی ما در میان جمع پیچیده وهنوز هم هست وهمگان ما را نمونه زنده یک عشق می دانند وما خودمان هم به این معتقدیم که همان عشق قدیمی که داشتیم وداریم هنوز ما را در کنار هم نگهداشته است
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 8:29  توسط اسداله پورهاشمی
|
می خواستیم بگیم گفتن نگو
وقتی گفتن نگو دهانمان را دوختن با سوزن دهن دوز اما ما بازم گفتیم ولی چه فایده از گفتن کار درست نخواهد شد و اگر با گفتن کار درست میشد خیلی خوب بود ولی متاسفم. سعی کردیم که راه راست بریم ولی بازم نزاشتن که بریم چون بد آموزی داشت لباس مد روز پوشیدیم هنوز توی خیابان نرفته همه مردم ریختن رو سر مان و لباسمان را پاره کردن که نشان بدهند طرفدار مد روز هستند اومدیم عبادت کنیم ولی نشد که عبادت کنیم چون گفتن عبادت می باید در خفا باشد و در ملاء عام نمیشه عبادت کرد چون عبادت خرج داره رسم دوستی را هم فهمیدیم و این رسم از نوادر دوران بود که ما فهمیدیم . با دوتا چشمان خود دیدیم که مذهب بین دو استان با هم تفاوت دارند یعنی شیعه بودن ها هم با هم فرق دارند
+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 12:23  توسط اسداله پورهاشمی
|
|