تبليغاتX
غروب
گاهی یه جورایی از خودت بدت می اید وبا خودت میگویی کاری که کردم دور از انسانیت بود

بعضی وقت ها آدم دلش می خواهد خیلی خوب باشد ولی نمیشود چرا ؟ معلوم نیست وهمین معلوم نبودن کار دست آدم می ده وهمه فکر می کنند که حق دارند در باره ات حرف بزنند ویا تصمیم بگیرند

یه زمانی متوجه این قضیه میشوی که دیگه خیلی دیر شده است ونمی توانی خودت باشی وهر وقت خواستی خودت باشی این اجازه را بهت نمی دهند وتا میآیی وبه خود می جنبی می بینی هیهات از دستت رفته وکاری هم نمی توانی بکنی .

این را گفتم برای کسانی که خودشان نمی توانند تصمیم بگیرند واگه بتوانند تصمیم بگیرند که هیچگاه به دیگران اجازه این کار را نمی دهند وقتی به کسی اجازه ندادی در امورت دخالت کنه اول ممکن است با تندی وبد اخلاقی مواجه شوی ولی پس از یک زمان کوتاه دیگران باور خواهند نمود که شما به کسی اجازه تصمیم گیری نمی دهی و این است که در باره ات تصمیم نخواهند گرفت وخودت هستی وتصمیم  هایی که خواهی گرفت واین زمان وقت آن است که از ذیگران به عنوان مشاوران خوب اگر بودن استفاده نمایند ومن در این باره مطلب زیاد نوشتم ولی بیشتر در حاشیه غروب بود چون بلاگم با عنوان غروب است ولی گاهی هم مجبورم که حقیقت را بگویم ما مردم خوبی نیستیم وبیشتر دوست داریم برای دیگران خط تعیین کنیم واین است که کار های دیگران بد است و فقط کارای ما خوب است وبس.

راستی میدونید که این روزا چه خبر است هیچ خبری نیست وفقط این را می دونم که غروب در وصف خانم ها سخن گفته ودنیا را بدون خانم ها خالی از محبت دانسته حالا چقدر درست ویا چقدر غلط است با خدا می باشد وبه من مربوط نیست فردا یقه مرا نگیرید وبگویید که به خانم ها امتیاز دادم این طور نیست

دوست دارم شما هم جزء ان دسته از افراد باشید که به غیر از خودشان به احد واحدی اجازه نمی ددهند در باره اشان تصمیم بگیرند وخودشان درست یا غلط تصمیم گیری می کنند موفق باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 19:27  توسط اسداله پورهاشمی  | 
تصمیم گرفتم در نوشته های خودم تغییراتی ایجاد کنم واز این به بعد بصورت روزانه ونوشتاری بنویسم وکلمات را با کلمات روزمره بنویسم تا شاید بهتر باشه

آخه هر چه بیشتر جلو می رم متوجه این موضوع شده ام که لازم است نوشته قدری خودمون تر باشه وراحت تر حرف دلمون را بزنیم وشاید این طوری راحتر تونستیم کنار هم باشیم ودر این خانواده بلاگ فا زندگی کنیم .

رسم بود از قدیم که تغییرات را بزرگان به وجود آورند ولی اکنون این طوری نیست واین جوان تر هستند که رسومات را تغییر می دهند وما هم در این راه گام خواهیم زد تا شاید در نوشتار خود به راه بهتری رسیدیم وموفق شدیم همونی باشیم که دلمون می خواسته وطرفداران خوبی پیدا کردیم ولی آنچه مهم است اینه که همیشه استوار باشیم ودر کارمان کوشا تا شاید موفق شدیم

منکه نوشته هام در باره غروب است واز غروب میگم وهمیشه هم در باره غروب نوشتم ولی این بار می خواهم کمک بگیرم واز همه بخواهم که مرا یاری کنند تا در باره غروب خوب بنویسیم مثل اون خانمی که در باره غروب می نویسه ولی خوب می نویسه و از خودش مایه می زاره وحرف هاش همه درست ودوست داشتنی است .

ما چه کار کردیم که در ادبیات خودمون این همه لنگ می زنیم مگه چی کار می خوایم بکنیم که نمی شه می شه هر کاری میشه انجام داد شرط داره وقتی خودت خواستی همه کار شدنی است حتی غیر قابل انجام ها

باور کمی سخته ولی وقتی خواستی درست میشه وباور هم می کنی که بابا این طوری نیست واین درست نقطه ایی است که من دلم می خواهدبه اون نقطه برسم یعنی اینکه می خواهم نوشته هایم همیشگی باشند وخواننده هم داشته باشه وتا می تونم هم در باره زندگی با غروب براتون بنویسم ولی هرچه جلو تر می رم با مشکلات بیشتری روبرو هستم ونمی شه این مشکلات را کم کرد آخه این دنیا و این زمانه ماشینی ما دیگه با دل و عشق ودلداری کاری نداره وتنها فکر وذکرش دلار و یورو وبازار بورس است که این هم به جمع هفت قدرت جهانی رسیده است وما تازه در خم یه کوچه هستم ودلمون می خواد که عاشق بشیم وبعد از مدتی مجنون بازی در عالم پیری یه عشق تازه داشته باشیم بابا ای ول روتو برم داری رو دست همه جون ها بلند میشه ها اگه خودت را جمع وجور نکنی جمع وجورت می کنم این  میدونستی من دیگه خسته شدم از این همه بد وخوب بودن ها وبه همه هم گفتم دیگه نیستم وخودشون هم می دونند که من یه رابطه خوبی با غروب وهمه زوایای اون دارم و تار وبودم از غروب شکل گرفته وعشقم هم در غروب بوده واکنون هم مجنون وار دوستش دارم واین را گفتم که جون ها روشون بشه بیاند جلو ما را کمک کنند تا جلو تر بریم یا علی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 19:5  توسط اسداله پورهاشمی  | 
میخواهی دست از این دل بر داری و بری دنبال کارت

میدونی اگه منو تنها بزاری دلت برام میسوزه گناه دارم

میخواهم برات نامه بدم ولی نمی دونم چطوری شروع کنم

میدونی که می دونم دوستم نداری

اگه دوستم داشتی تنهام نمی ذاشتی

راستی خدا حافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 21:34  توسط اسداله پورهاشمی  | 
روز گار جوانی هم خود ایامی است از روز گار پیر که وقتی رسید خیلی از مسایل را به فراموشی مطلق خواهیم سپرد و دست کوتاه بر نخیل از روز گار جوانی در کوچه های گم شد پیری قدم خواهیم زد و خواهیم گریست بر دورانی که خیلی کار می توانستیم انجام دهیم ندادیم و خیلی راحت می توانستیم باشیم نبودیم به جرم خواستن به جرم دیدن باز تر و به جرم خود بودن .

فاصله انداختیم بر همه آنچه که می توانست واسطه باشد برای دوران کهولت مان ولی حیف که هیچ گاه بر آن نشدیم که خود را در کنار دوست کوچک تماشا کنیم ودوست را گرامی وهر گاه دوست به رسید واز کنار مان عبور کرد به طعنه گفتیم آنچه نباید بگوییم وخواستیم آنچه می توانستیم نخواهیم ونبودیم انچه می توانستیم باشیم و هیچگاه بر درد دل کسی گوش فرا ندادیم و خود را نیازمند تر از دیگران خواندیم وحتی به گونه ایی که فرزند برادر ویا خواهر خود را به جرم اینکه اندکی فقر در دست دارد از خود راندیم واگر آمد به دیدنمان گفتیم شما برای کار خود امده ایید ومارا هم آمده دیده ایید رویمان نشد به گوییم برای اینکه پول نداشتید بدهید ودر هتل یک شب اقامت نمایید آمده ایید خانه ما در صورتی که این گونه نبود ما به عشق دیدن رفتیم و چوب نداری را خوردیم وای از روزگار این سان که دمار از روزگار جوان  نا پخته در آورد و او را بر سکوی بد بینی و کینه کشاند .

اندکی حوصله نکردیم و با بهانه ها مختلف پایین تر از خود را راندیم و نخواستیم که همان باشیم که خدایمان سفارش کرده است و اگر برادر زاده از عموی خود نخواهد از که بخواهد و از که بجوید که به بی راهه نکشندش و نابودش نکنند ما رفتیم و آنچه بر جای گذاشتیم برای خود نهادیم و چنان بار آوردیم که نه عمویی شناشند و نه عمه ایی و نه خاله و دایی همان باشند که خود پنج هستند نه کم و نه بیش همین کفایت کند اینان را اگر با هم خوب باشند و مانند ما برادران و خواهران قدیمی نباشند دیوار ها را فرو ریختند و پس از فرو ریحتند به ما تاختند که شما چنین و چنان کردید ما هم چون در فقری اندک ولی بی نیاز بودیم یعنی ماشین نداشتیم و خانه مبلمان  ولی انسان بودیم و از بس بی مهری و بی ادبی دیده بودیم دیگر روی نکردیم و از خود خواستیم حال که آنان مار نمی شناسند ما که خود می شناسیم بهتر که در هیچ برتامه ایی از غم تا شادی از مرگ تا عروسی نباشیم و اگر خود هم داشتیم آنان را نخوانیم که مبادا در زحمت افتند و ما شرمنده شویم و سعی کنیم به خیلی خیلی اندک قناعت کنیم تا شاید سر افتند و در یابند خود را و بدانند که دنیا اندک بیش نیست و ما هم در حال نابودی .

انسان چه قدر باید از داشتن یک لحظه بودن در کنار خواهر ویا برادر خود در حسرت باشد وزمانی هم که رفت با گوشه وکنایه مواجه باشد وبگویند که شما رفتید و شما نبودید وما هم شما را فراموش کردیم به جرم این که زمانی شما از ما دور شدی مهم این نیست مهم این است که چقدر برای شما با رفتن خود ایجاد مزاحمت نمودیم و چقدر شما را در نگرانی و ذلت قرار دادیم ما که نان خود خوردیم ودر فقر خود غوطه ور شذیم چرا ؟ وقتی بدیدنتان آمدیم بی حرمتی کردید و ما را در حد واندازه خودمان نپذیرفتید واین پایان کار من است از شما بی خبر هستیم ومی دانیم که شما اهل این کار من نیستید و این مطالب را نخواهید خوادن فقط برای دلم نوشتم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 8:59  توسط اسداله پورهاشمی  |