|
یکی بیاد و به ما بگه چه کار کنیم از دست این دوره و زمونه که حق رفته و ناحق جای اون گرفته و اگه حق بود و حق را قبول داشتیم که دیگه مشکلی نداشتیم اخه دنیا به این گشادی یکی توش نیست به ما بگه چکار کنیم تا راحت از دست این همه نامردمی خلاص بشیم
یکی می خواد که سالم باشه و کمک حال ما نه اینکه نا سالم و خراب کار که کارامون را خرابتر کنه بابا ما هم ادم هستیم دل دارم غروب را دوست داریم از زندگی مرفه بدمان نمی یاد خیلی هم دوست داریم که زندگی مرفه ایی داشته باشیم ولی چطوریش مهمه ما بقی مهم نیست به خدا دوست دارم به همه کمک کنم ولی نمی شهیکی دو تا که نیستند در پایان جیب خودم خالی می مونه این را می دونشتی بابا دست خوش
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:7  توسط اسداله پورهاشمی
|
بعضی وقت ها فکر می کنه که بهترین های عالم نصیب تو شده است وتو در بهترین شرایط زندگی هستی در صورتی که همان لحظه بدترین زمان ممکن از زندگی است وتو نمی دونی که چه گونه شده است واگر می خواهی بدانی که چقدر دوستت دارند ویا دوست داری که دوستت داشته باشند همواره سعی کن که بد اخلاق ترین فرد موجود باشی اگر توان تحمل ترا داشتند وتحملت کردن وگفتن تو درست می گویی آن وقت شاید به باوری برسی که باز هم بعید به نظر می رسد چون انسان های این دوره وزمانه به گونه ایی تربیت شده اند که اگر انگشت خود را عسلی نموده وتا ته حلقشان هم فرو کنی باز هم هنگام بیرون کشیدن انگشتت گازت خواهند گرفت واین درست همان عشقی است که بعضی ها از آن صحبت می کنند وتا زمانی هم که دور هستند باور دارند ولی وقتی نزدیک می شوند این باور خود را از دست می دهند واین دنیا هم جایی برای بحث و جدل کردن نیست تا بیایی وبگویی کیلویی چند مرگ عزیز از راه رسیده است تو را با خودش برده است وقتی بردت تازه راحت می شوی وانگار نه انگار که اصلا روی زمین بوده ایی وقتی این دنیا است و این هم موقعیتش دیگر چی را می خواهی ثابت کنی وبگویی هستم ویا هستی و شما اگر انسانی را پیدا نمودید ظاهر وباطنش یکی بود وهمواره در یک حال وهوا قرار داشت مرا هم صدا کنید تا این انسان موفق را مشاهده نمایم و این امکان ندارد ندارد تا این زمان هست وخواهد بود و هرچه هم گفته میشود همه اش غلط است و هیچ نقطه مثبت وخوبی را نخواهی دید و همه مردم دنبال از دیگری بالاتر بودن هستند. بالاتر بودن بهتر بودن تنها در نزد خدا مقبولیت دارد که ما اون را نداریم وزمانی هم که نداشتیم دیگه حرفی برای گفتن هم نداریم واین درست همان چیزی است که من دوست ندارم باشد من دوست دارم انسان ها را به خاطر این که انسان هستند مورد احترام قرار دهیم نه اینکه بگوییم تو و اورا از خودمان بنا به دلایلی که پشیزی ارزش نداره برانیم وتنها برای مراسم فاتحه خوانی ویا چشن عروسی بخواهیم اونم نه به خاطر خودش بلکه به خاطر اینکه دیگران جویای حالش میشوند در این صورت باز ما او را نخواسته ایم بلکه خودمان را خواسته ایم واین نادرست است تا همین جا ادامه دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:19  توسط اسداله پورهاشمی
|
مشتی سلام راستی نگفتی کی ائمدی که ما با خبر نشدیم
من خیلی وقت است که اومدم ولی دلم نمی خواست کسی از اومدنم با خبر بشه اگر می دونستم که می خواهی بیایی برا قربانی می کردم نه بابا بله منو دست کم گرفتی ابدا تو خودت می دونی که دست کم نیستی خیلی هم دست بالاییولی این طوری نمیشه اگر قرار باشه باشی لازم است همه جا باشی از خواب پرید عرق کرده بود و نفس نفس می زد و می گفت که مشتی کجایی مشتی کجایی
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:20  توسط اسداله پورهاشمی
|
وقتی که حال و هوای خودت را خوب نمی دانی نمیدونی کجا باید بری و یا چکار کنی زمانی است که از همه جا بریده و به نقطه ایی نامعلوم رسیده ایی و این نقطه نا معلوم جایی است که لازم است شما تفعلی بزنی و گامی بر داری تا شاید معلوم شود که خالی بوده و نقطه خیالی ولی این نقطه و خال حای دارد و زمانی و مکانی دارد و پرسیدن از این نقطه و مکان خیلی هم سخت نیست چون خودت خوب می دانی که کجا هستی و چه می خواهی ولی گاهی نمی دانی و این ندانستن باعث میشود که خودت را به دست حوادث بدهی حوادثی که گاهی ناخود آگاه بوجود می آید و تو هیچ نقشی نداشته و نداری و تنها زمان و مکان باعث میشود که تو خودت را بهانه قرار دهی برای بودن ها و رفتن ها
+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 18:46  توسط اسداله پورهاشمی
|
|